کانی‌چاوْ

من گذرگاه بادها هستم

کانی‌چاوْ

من گذرگاه بادها هستم

به ساز اشتیاق

چهارشنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۷، ۰۳:۳۳ ب.ظ
اخیرا احساس می‌کنم اشتیاقم زیر احساس وظیفه دفن شده. دیروز آمده‌بودم کتابخانه که پروپوزال و مقاله‌ام را بنویسم. ملولانه فکر می‌کردم کی آن روز مبارک می‌رسد که بی‌هدف بیایم کتابخانه و هرچه عشقم کشید بردارم و بخوانم؟ به خودم فرجه‌ای دادم که در قفسه‌ها گشت بزنم. طبقه‌ای که عادتا در آن جاگیر می‌شوم به کتاب‌‌های ادبیات و روانشناسی و فلسفه و الهیات اختصاص دارد. از جلد بعضی از کتاب‌ها عکس گرفتم و دلمرده بودم. بعد، بدون آنکه احساس مشخصی از جسارت و شجاعت داشته‌باشم، دست به تصمیمی زدم که برای من محافظه‌کار واقعا جسورانه است: کتابی را از قفسه برداشتم، کتابی که به هیچ کدام از اولویت‌های مطالعاتی حالایم ربطی ندارد. نشستم به خواندنش. 

«خواستگاه آگاهی در فروپاشی ذهن دو جایگاهی». اسم کتاب این است. از مدت‌ها پیش برایم چشمک می‌زد. تبیینی نظری است از اینکه آگاهی (Consciousness) کی و کجا و چگونه در مسیر تکاملی انسان پیدا شده. مرزهایی در روانشناسی و علوم شناختی و فلسفه ذهن دارد. دیروز فقط مقدمه کتاب را خواندم. از کتابخانه برگشتم در حالی که پروپوزال یک سطر هم پیش نرفته بود. در عوض عصر، نمی‌دانم چه طور، شاید به خاطر کیفی که از تن دادن به هوس دلم برده‌بودم، راضی شدم که چند ساعتی با پروپوزال وقت بگذرانم. اولین بار بود، بعد از هفته‌های پی در پی رکود و بی‌انگیزگی. 

صبح بیدار شدم و دیدم خیلی میل دارم دوباره بیایم کتابخانه. نه به خاطر پروپوزال، به خاطر تجربه دوباره آن کیف هوسبازانه. آمدم. فصل اول و دوم را خواندم. انتزاعی است، خیلی انتزاعی. و برای من که فلسفه را هیچ وقت آن طور که دلم خواسته نخوانده‌ام، خواندنش تقلا می‌‌خوهد؛ رفتن و برگشتن روی سطور می‌خواهد. دقیقا در مرز توان ذهنی و زبانی من است. از خودم پرسیدم می‌خواهی تا آخرش را بخوانی؟ و به خودم جواب دادم بله. حتی اگر وقت زیادی بگیرد (و ناچار باشم این وقت را از پروپوزال و مقاله بدزدم)، حتی اگر تقلا بخواهد، حتی اگر مطمئن باشم که دو سال بعد ساده‌تر و عمیق‌تر می‌فهممش، می‌خواهم بخوانم، می‌خواهم همین حالا بخوانم. می‌خواهم با این تقلا کش بیایم، رشد کنم. می‌خواهم بعد از این همه مدت دوباره به ساز اشتیاقم برقصم. 

خبر خوب اینکه بر خلاف سال‌های قبل، قرار است کتابخانه را مرداد هم باز نگه دارند. یک آن وسوسه شدم  با خودم قول و قراری بگذارم: هر روز بیایم کتابخانه، بی‌توشه، بی‌هدف؛ همین کتاب را بخوانم و بعد از آن کتاب باب دل دیگری را و بعد کتاب‌های دیگری را. در عوض عصرها در خانه روی پایان‌نامه و مقاله‌ها و «وظایف» دیگر کار کنم. بعد به خودم آمدم. ذهن عاقلم هی زد: «از حالا نمی‌توانی برای کل تابستان نقشه بکشی. با تکیه بر تجربه یک روز نمی‌توانی تکلیف همه روزهای بعدی را روشن کنی.» راست می‌گفت. درسی است که تازه دارم بر آن مسلط می‌شوم: اینکه واقعی‌ترین تصمیم‌ها آن‌هایی هستند که برای لحظه اکنون گرفته می‌شوند. آینده باد هواست. آینده باشد برای آینده؛ در لحظه اکنون می‌خواهم کمی مشتاق باشم، به جای وظیفه‌شناس. 

درس معلم

دوشنبه, ۱۱ تیر ۱۳۹۷، ۱۰:۱۶ ق.ظ

آخرین امتحان ارشد را گذراندم. هرچند استادش هنوز درباره کارهای کلاسی که تحویل داده‌ایم بهانه می‌گیرد. استادی که خیلی به اخلاق‌مداری‌اش مطمئن بودم و حتی برایم الهام‌بخش بود؛ اما در عرض یک هفته با دو رفتار نابالغ و ناعادلانه از چشمم افتاد. حالا که مرور می‌کنم، خیلی از حرف‌های الهام‌بخشش هم، و به خصوص هیجانی که همراه آن‌ها بروز می‌داد، به چشمم نمایشی می‌آید؛ شبیه ابراز احساسات کسانی که از احساسات اغراق‌شده به خودی خود لذت می‌برند. این حالت را می‌شناسم چون در خودم هم هست. 


یک تحویل کار دیگر هم باقی مانده که موعدش چهارشنبه است. هنوز دست به سویش نبرده‌ام. دست و دلم نمی‌رود. این یکی را هم باید به یک استاد نامنصف دیگر بدهیم؛ کسی که بر خلاف اولی، بی‌انصافی‌اش از مدت‌ها پیش برایمان محرز بود. دمش گرم که دست کم غافلگیرمان نکرد. بی‌انصافی، چیزی بود که در این ترم آخر دوره ارشد خیلی انتظارش را داشتم؛ اینکه تلاش‌هایت وزنی نداشته باشند و در عوض چیزهایی وزن داشته باشند که دست تو نیست؛ یا اگر دست تو هست، ربطی به درس و دانشگاه ندارد؛ با اگر دارد، خواسته گزافی است از تو. تمام طول ترم انتظار داشتم چنین برخوردی ببینم و همین از تلاش کردن، آن طور که ترم‌های پیش می‌کردم و از خستگی‌اش لذت می‌بردم ناامیدم می‌کرد. 


یک بار جایی نوشته بودم: «فکری برای ضعفهای شخصیتی کوفتی‌مان بکنیم که بعدها، در مقام استاد، به جوانی که باید بلد و امینش باشیم خیانت نکنیم.» این را در اوج خشم نوشته بودم. حالا حتی همان خشم را هم ندارم. خستگی؟ نه، چندان خسته هم نیستم. تبدیل به نظاره‌گر خنثایی شده‌ام که منتظر است این دوره هم بگذرد. ناامیدی؟ ناامید هم نیستم. خوب یا بد، در من طلسمی است که از ناامیدی حفظم می‌کند؛ شاید یک جور خوش‌بینی بی‌پایه و اساس درباره اینکه آنچه پیش‌آمده نمی‌تواند صدمه بزرگی بزند. شاید هم از همان خصلت شبه‌نمایشی‌ام برمی‌خیزد؛ از دوست داشتن احساسات، دوست داشتن امید، به خودی خود. 


دیروز با دوستی حرف می‌زدم، دوستی که مثل خودم احساس می‌کرد دانشگاه و اساتیدش با ما بی‌انصافند؛ حتی خیلی خشمگین‌تر از من بود، و تا حدودی ناامید. بهش گفتم شاید ما اشتباه می‌کنیم که در وجود هر استاد و معلمی دنبال مراد و مرشد می‌گردیم؛ که می‌خواهیم از استاد چیزی بیش از دانش و محفوظاتش بگیزیم؛ چیزی مثل الهام، احترام، علاقه، سرمشق زندگی. می‌گفتم و او تایید می‌کرد. ولی دانستن این موضوع چیزی از بار دلمان برنمی‌داشت. شاید چون می‌دانستیم علی رغم این اشکالی که بر خودمان می‌گیریم، باز هم و تا ابد، در وجود هر استاد و معلمی دنبال مراد و مرشد خواهیم گشت؛ هیچ وقت نخواهیم توانست با معلمانمان با همان بی‌طرفی و تاثیرناپذیری مواجه شویم که با پزشک و فروشنده و کتابدار. دست کم من درباره خودم مطمئن بودم. 

پاراگراف*- 1

يكشنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۳۷ ب.ظ

"سرش را در آغوش گرفتم. موهایش بوی خوب و ساده و پاکیزه‌ای داشت؛ یک جور پاکیزگی خالص، اما قدیمی و روستایی. مثل بوی برگ‌های ضخیمی که کنار رودخانه می‌رویند و اگر فشارشان بدهی کف می‌کنند. مثل بوی صابون‌های دست‌ساز؛ پر کف اما بی‌رایحه. موهایش بوی تمام زمانها و مکان‌هایی را داشت که مردم خودشان را با این چیزهای ساده پاکیزه می‌کردند."


* «پاراگراف»های بعد از این، پاره‌های انتخاب‌شدهٰ نوشته‌های خودم هستند. 

خسته از نوجوانی ابدی

يكشنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۳۳ ب.ظ

چند وقت پیش یادداشتی خواندم که مدعی بود آدم‌ها «عجیب‌ترین خل‌بازی‌هایشان» را در سال‌های منتهی به 30 سالگی (و 40 سالگی و 50 سالگی و بقیه عددهای رند) انجام می‌دهند. دیشب از فکر اینکه تا دو سال دیگر 30 ساله می‌شوم، در تختخواب زار زدم. مصمم بودم اجازه ندهم مهربانی‌ها و دلداری‌های میم حتی ذره‌ای تسکینم بدهند. داد زدم که زندگی‌ام را باخته‌ام، که مثل یک آدم معمولی و متوسط و «غیرمهم» به 30 سالگی می‌رسم و هیچ چیزی دیگر در دنیایم ارزش زندگی کردن ندارد. میم که می‌دید تفکر راه‌حل‌محور همیشگی‌اش را پس می‌زنم، عقب نشست و گذاشت آن قدر گریه کنم تا از خستگی خوابم ببرد. همین طور که پلک‌هایم سنگین می‌شد فکر کردم این اولین بروز همان چیزی است که دوستم، سین، اسمش را گذاشته «بحران سین سالگی پیش از موعد». و نمی‌دانستم دفعه بعد کی و کجا به سراغم می‌آید.


دیشب  تازه از سفر برگسته‌بودیم؛ من و سین، همان مبدع اصطلاح بحران پیش از موعد. تعطیلات را رفته‌بودیم گیلان، خانه مادربزرگم. آدم‌هایی را دیدم که پاره‌های تن و قلب من هستند. کوه و جلگه و جنگل را دیدیم که خویشاوندان روحی‌ام هستند. به دل جنگل زدیم، حتی نزدیکتر و عمیق‌تر از آنچه هر سال در ییلاق می‌زنیم و من انگار منطقه‌ای ناشناخته از جهان درونی‌ام را می‌دیدم که مقابلم عینیت یافته‌است. ده‌ها ایده و الهام و عقیده نو سراغم را گرفتند و دیدم که در دنبال کردنشان، تا به جایی برسند و معنای تازه‌ای را برایم آشکار کنند، حرفه‌ای و کاربلد شده‌ام. با این حال چیزی هم این میان زیر پوستم خزید؛ تردیدی، حسرتی، درباره اینکه معلوم نیست مسیر زندگی‌ام را تا اینجا درست آمده باشم و از این به بعد درست بروم. 


صبح که بیدار شدم هنوز سنگین و تهی بودم. احساس می‌کردم باید با چیزهای ناخوشایندی روبه رو شوم؛ یکی از آن‌ها شاید این حقیقت باشد که به رغم رویاهای نوجوانی‌ام، هرگز جوهره خاصی نداشته‌ام؛ gifted نبوده‌ام. قرار ملاقاتی را کنسل کردم. کز کردم روی مبل و رمان نوجوانی را که از دخترخاله‌ام امانت گرفته‌ام خواندم. از قضا رمان هم درباره دختر نوجوانی بود که استعداد مادرزادی‌اش را دنبال می‌کرد! رمان را تمام کردم. دسته‌ٔ گل‌های وحشی را -که دیروز توی جاده چیده‌بودم- مرتب کردم. به خودم وعده دادم در حین نوشتن وبلاگ تصمیم بگیرم  این رمان را در این موقعیت به خصوص چه طور تلقی کنم؟ به عنوان تلنگری درباره جدی گرفتن استعدادهایم؟ یا به عنوان مرثیه‌ای بر نوجوانی تمام شده‌ای که در آن کار خاصی برای این استعدادها نکرده‌ام؟


تصمیم نگرفته‌ام هنوز. راستش این است که این تصمیم‌ها خیلی به اختیار خودم نیست؛ بیشتر به حال و هوا و مود هر لحظه بستگی دارد که باعث می‌شود یک وجه این مناقشه ذهنی در چشمم درست‌تر جلوه کند. تصمیم‌هایی از این دست بارها میچرند و وارونه می‌شوند. نقدا دارم به همان چند عمل مختصری فکر می‌کنم که حتی در این موقعیت پرتردید، در مسیر کلی زندگی‌ام درست و به‌جا به نظر می‌رسند: چهار سال روزانه‌نویسی‌ام، که حاصلش شده بیست و چند جلد دفتر؛ نگه‌داشتن و ادامه دادن این وبلاگ به مدت 3 سال؛ هفت تا دسته‌گل وحشی که در فاصله شش سال زندگی در تهران، در هر فرصتی که توانستم برای خودم فراهم کردم. 


بقیه تلاش‌های زندگی‌ام مثل برگ‌های معلق در هوا هستند؛ هنوز بی‌سرانجام‌اند و معلوم نیست به چه چیزی ختم می‌شوند. این همه تلاش و ایده و آرزوی بی‌سرانجام برای کسی به سن و سال من زیاده از حد نوجوانانه‌است؛ بلوغ ندارد، پختگی ندارد. سخت است که در آستانه 30 سالگی هنوز و هر روز خودت را در آغاز راه ببینی و هرازچند گاهی حتی به درستی راه هم شک کنی. انگار که این «نوسفر بودن» پایانی ندارد و ابدی است. یک بار در توییتر نوشته‌‌بودم «خسته از نوجوانی ابدی.» دیشب هم انگار همین نوجوانی ابدی بود که در گلویم آب می‌شد و از چشم‌هایم بیرون می‌ریخت، زار زار.

بدنم، بدن من

دوشنبه, ۱۴ خرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۲۸ ب.ظ

صبح را با ورزش شروع کردم؛ با یکی از آن اپلیکیشن‌های ورک‌آوتی که تازگی فهمیده‌ام در گوگل‌پلی فت و فراوان‌اند و انواع و اقسام دارند؛ ورک‌آوت کمر و باسن و پهلو، ورک‌آوت شکم، ورک‌آوت بازو و سینه و پستان. کشفشان شادی نامنتظری در روزهای گرم تابستانی‌ام بود. مرا از زحمت باشگاه و معاشرت با آدم‌‌های جدید -که اهلش نیستم- خلاص کرد. باشگاه را به خانه آورد: همان بوی عرق پس از ورزش -که دوستش دارم-؛ همان تماشای لرزش عضلات در زیر پوست نمناکم در آینه قدی؛ همان نفس نفس زدن و تشنه شدن و سپس احساس رهایی در عضله‌های تازه آرمیده. صبحم را با ورزش ساختم. 


چیزی که ورزش را در ذهن من برجسته می‌کند- طوری که همیشه مترصد فرصتی برای گنجاندنش در روزهایم باشم و خودم را برای دور افتادن از آن شماتت کنم- وعده سلامتی نیست؛ جسمانیت خالص و عظیمی است که در خلال ورزش تجربه می‌کنم. تمام و کمال در جسمم ساکن می‌شوم و ذهن تا حد قابل قبولی پس می‌نشیند؛ تا حدی که دستش از آزارگری‌های همیشگی‌اش کوتاه باشد. این جسمانیت چیزی است که معتقدم به حکم فرهنگی که در آن زیسته‌ام و با هم‌دستی خودم و عزیزانم از من دریغ شده. بازپس گرفتنش برایم حکم یک وظیفه وجدانی و معنوی را دارد؛ ریسمانی است که مرا وصل می‌کند به آن تنها شکل معنویت که هنوز برایم معنادار است. 


چند روز پیش با خودم فکر می‌کردم اخیرا شجاعتم را برای گفتن از جسمم از دست داده‌ام؛ به طور ویژه در این وبلاگ. اخیرا که می‌گویم یعنی پس از ازدواج. یک دلیلش شاید این است که در این مدت، بخش بزرگی از تجربه جسمانی من تجربه بین دو جسم بوده؛ و چون این تجربه انحصرا از آن خودم نیست، و چون این نه فقط به جسمانیت، بلکه به عشق و خلوت صمیمانه هم مربوط است، قلبا آزاد نیستم در سخن گفتن از آن. اما سوای این دلیل به نظر خودم موجه، چیز دیگری هم هست: بهانه‌گیر اعظم که در سرم، با صدای والدینم و اولیای مدرسه و همه مراجع قدرت، باید و نباید می‌کند. می‌ترساندم که مبادا با حرف زدن، حتی از آن بخش شخصی و انحصاری تجربه جسمانی، عزیزانم را برنجانم. تهدید می‌کند و به سکوت می‌کشد. امروز به خودم یادآوری کردم که تجربه کردن جسمم و سخن گفتن از آن، برای من انتخاب و تفنن نیست؛ ضرورت است؛ عملگری فرهنگی است. و نشستم پشت میز که این پست را بنویسم. 


صبحم را با ورزش شروع کردم. ورزش، دست کم برای من، یک تجربه جسمانی خالص و غنی است؛ وصلم می‌کند به چیزی که از من دریغ شده. پریود و خستگی هم همین طورند؛ بیماری‌ هم -دست کم در اشکال خفیفش- همین طور است. عشقبازی هم. اما چیز دیگری هم هست که فقط به تازگی یاد گرفته‌ام به چشم تجربه جسمانی نگاهش کنم: سفر؛ جا به جا شدن با تنت در مکان -و شاید حتی زمان!-؛ دیدن و شنیدن تازگیها، پیش رفتن، گام زدن. امشب راهی سفرم. می‌نویسم تا به خودم اندرز بدهم که خوب در سفر غوطه بخورم؛ لحظه به لحظه‌اش را حاضر باشم؛ قدرش را بدانم؛ این بار به مثابه یک تجربه جسمانی غنی. 

در ازدحام آینه

چهارشنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۴:۰۱ ب.ظ

چندان نزاده‌ام که زنی باشم

چندان نرسته‌ام که درختی

ای گورهای من،

ای پلک‌های خفتهٔ معصوم

در من

اقبال مردگان کدامین عهد

تکرار می‌شود؟


چندان نخوانده‌ام که بدانم

پایان داستان خدایان را

چندان نجسته‌ام که خودم را 

در ازدحام آینه بشناسم

در روزهای یخ‌زده‌ای چون این

تکرار ناتمامی مرگم

بر چهرهٔ جذامی تردید

در روزهای گرم‌تَرَک

ایمان لاابالی مستم

کز عفن خویش می‌گذرد

وز مرگ خویش

وز عفن دست‌ها و دعاها


چندان نرفته‌ام که بخوانم

خط سکوت رهگذران را

ای کفش‌های من

پیغمبران کوچک حیرانی،

از جبرئیل خویش بپرسید:

آیا در این غروب بلاخیز

تا پیش از آنکه صور بخواند

من نیز

مبعوث می‌شوم؟


کامل شده در 27 فروردین 97

ماهی ایمانی

دو خاطره

سه شنبه, ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۲:۳۸ ب.ظ

امروز با سین برای هفته بعد قرار ملاقات گذاشتم. سین همکلاسی راهنمایی و دبیرستان من است. چند وقتی از هم بی‌خبر بودیم تا اینکه در توییتر پیدایم کرد. قرار گذاشتیم همدیگر را نزدیک انقلاب ببینیم. همین طور که در ذهنم اطلس گشت ارشادهای تهران را مرور می‌کردم و کمد لباس‌ها را دنبال مانتوی کم‌خطری ورق می‌زدم، یاد خاطره‌ای دور افتادم. 


با سین از دبیرستان به خانه برمی‌گشتیم. آن وقت‌ها هنوز چادر می‌پوشیدم. سین با معیارهای آن سال‌ها کمی «قرتی» بود. دسته بزرگی از موهایش را بیرون ریخته‌بود و شاید آستین‌ها را هم بالا زده‌بود. در خیابان صفری سنندج، پلیسی که کنار ماشینش ایستاده‌بود به او گیر داد. گفت: «مقنعه‌ات را جلو بکش.» سین با جسارت همیشگی‌اش داد زد: «نمی‌کشم.» مرد -شاید به کردی- گفت: «از موهایت می‌گیرمت، پرتابت می‌کنم توی ماشین.»


من لرزیدم اما همچنان عقب ایستادم و دم نزدم. چون «تنظیمات کارخانه‌ام» روی ترسیدن و دم نزدن بود. یادم نیست بگومگو چه طور تمام شد. شاید سین مقنعه‌اش را جلو کشید. برگشت عقب و همین طور که دوباره راه می‌افتادیم به من گفت: «انتظار داشتم طرفم را بگیری.» 


شرم. تمام آنچه بعدش یادم می‌آید شرم است. داغی بدن و دَوَران سر که اجازه نمی‌داد افکار و احساساتم را درک کنم. منگ بودم. به خانه که رسیدم همه چیز را برای مادرم گفتم. زنگ زد به 124 و پس از قدردانی از «همه تلاش‌هایشان»، مودبانه بدرفتاری ماموری در خیابان صفری را گزارش کرد. قول دادند پیگیری کنند. آتش جان من اما آرام نشد. بعدها این خاطره را خیلی به یاد آوردم. هر بار با شرم. 


امروز هم به یاد آوردم؛ با فهم تازه‌ای که حاصل همهٔ این سال‌های تردید و طغیان است. «انتظار» ناکام‌مانده سین را این بار می‌فهمیدم؛ انتظار اینکه دوستت، پدرت، خانواده‌ات، مشتی باید و نباید قراردادی را به توی گوشت و خون‌دار ترجیح ندهند؛ با اسیرکنندگانت در یک جبهه نایستند. انتظاری که اغلب ناکام مانده است. 


سین آن روز نمی‌دانست، هیچ وقت هم برایش نگفتم: من باید و نبایدها را به او ترجیح ندادم؛ با مرد مامور در یک جبهه نایستادم. من فقط با ترسم در یک جبهه ایستادم؛ با سکوت و دم نزدن که نمی‌دانم خصلت سرشتی من است یا آموزهٔ زودهنگامی که تبدیل به سرشت دوم شده. 


هنوز کم و بیش همانم؛ ترسو، خجالتی، ساکت. اما خاطره دیگری هم دارم که سین نمی‌داند: چند سال بعد از آن ماجرا، یک شب سوار تاکسی ون بودم. راننده به زنی قول داد او را زیر پل پیاده کند. جلوتر که رفت و ترافیک را که دید زیر قولش زد، خواست از روی پل برود. مدعی شد زن از اول مقصدش را نگفته. صدای قدرتمند من که برای خودم غریبه بود از گلویم در آمد که: «گفته، من شنیدم.» دیگران همگی ساکت بودند. راننده زیر پل ایستاد. 


هفته بعد که سین را ببینم، شاید تمام این‌ها را برایش بگویم. یا شاید همین نوشته را برایش بخوانم؛ مخصوصا پایانش را: اینکه آن روز در تاکسی، قبل از اینکه صدایم را بلند کنم، خاطره پلیس و خیابان صفری بود که برای بار نمی‌دانم چندم از سرم گذشت. 

از خانه به خانه

جمعه, ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۹:۱۰ ب.ظ

ساعت 12 ظهر تهران بودیم. از جاده چلوس آمدیم. با اینکه چندبار ایستادیم تا لقمه بخوریم، یا من گیاهان اردی‌بهشتی را سیر کنم، یا گل‌هایی از ریشه دربیاورم برای گلدانهای خانه، هیچ کجا در راهبندان و صف انتظار عبور نماندیم. به تدبیرمان احسنت گفتیم که خوب‌وقتی به جاده زده‌ایم. از نیمه‌های راه، درست نمی‌دانم از کجا، دلتنگی مهیب خانه‌ای که پشت سر گذاشته بودم جایش را داد به اشتیاق ملایم برای خانه تهران و همه آن کارهایی که آنجا انتظارم را می‌کشیدند: کتاب‌هایم، گلکاری، قلاببافی. درست مثل بهار، حالم برگشت. دو روزی که در گیلان بودم به دلتنگی برای گیلان (و بدخلقی ناشی از دلتنگی) گذشته بود، درست. اما تازه هم شدم. از پرستوها و قورباغه‌هایی که دیدم تازه شدم. از نخ کشیدن بهارنارنج، از بوی آشنای خاک خانه. 


هنوز در جاده بودیم که فکر کردیم همین امروز برویم نمایشگاه کتاب. نزدیکتر که شدیم فکر کردیم همین که پامان به خانه رسید برویم! می‌ترسیدیم فرصت بهتری دست ندهد. رسیدیم و کوله‌ها را خالی کردیم و رفتیم. برادرم هم آمد. فهرست کتاب‌ها را از قبل نوشته بودم؛ عجولانه و سردستی اما مطمئن، چون هر کدام را استادی یا دوست باسوادی توصیه کرده‌بود. چندتایی هم کتاب سفارشی بود که باید برای عزیزانی می‌گرفتیم. دوره افتادیم و گشتیم و کتاب‌های از پیش نشان شده را خریدیم. 


بن کتاب خودم و مادرم دستم بود، اولی روی کارت ملی و دومی با فناوری nfc. علی رغم حرف و حدیث‌هایی که درباره این دو روش دریافت بن کتاب می‌شنیدم، ویرش را داشتم که فناوری‌های جدید را بیازمایم. در اولین غرفه کمی اضطراب داشتم. اما خریدها انجام شد و هیچ مشکلی نبود. کارت ملی عین کارت الکترونیک عمل می‌کرد. nfc هم بی‌هیچ مشکل و قطع و وصلی کار می‌کرد و سریع بود. تنها عیبش این بود که گزارش موجودی نمی‌داد. وقتی از کارمند بانک شهر کمک خواستم، پیشنهاد کرد بن الکترونیکم را تبدیل به کارت فیزیکی کنم. کار ساده ای بودکه خودپردازها انجامش می‌دادند و حتی نیازی به رو در رو شدن با کارمندها نبود. کارت را گرفتم، موجودی را فهمیدم و آخرین ریال‌ها را خرج آخرین کتاب‌‌ها کردم. بعد به خانه برگشتیم. 


حالا نشسته‌ام و می‌نویسم تا به وسوسه ناگهانی به روز کردن وبلاگ نه نگفته باشم. سرم دوار دارد. بار و بنه سفر هنوز کف خانه پهن است. باقی کارها را باید بگذارم برای فردا. خیلی که هنر کنم، همین نوشته را به پایان ببرم؛ بازخوانی و ویرایشش هم پیشکش. چه روز گران‌باری بود. از کجا به کجا رسیدم. از خانه به خانه. یادم باشد فردا کتاب‌ها را بر اساس اولویت خواندن فهرست کنم. یادم باشد به مادربزرگم تلفن بزنم و به استادم ایمیل. یادم باشد فردا به این فکر کنم که دو تا خانه داشتن، دوزیست بودم یعنی چه. یادم باشد معنایش را برای خودم روشن کنم. 



خشم می‌کارم

چهارشنبه, ۲۹ فروردين ۱۳۹۷، ۰۱:۴۳ ب.ظ

دوست نداشتم میم برود سربازی. دوست ندارم هیچ کس برود. منطق سربازی -و قبل از آن، منطق جنگ- به کتم نمی‌رود. غیظم می‌گیرد که کسانی مثل من، از تن و گوشت و خون‌شان مایه بگذارند و زندگی نو را شکل بدهند و بزایند و بپرورند، بعد دیگرانی از راه برسند و حاصل مادری ما را را پیاده‌نظام شطرنج قدرت کنند؛ قربانی ایده‌هایی کنند که به خیال‌شان، ارزش قربانی گرفتن دارد؛ ایده‌های انتزاعی شرافت و شجاعت و غیرت. چه شرافت و شجاعتی؟! چه کشکی؟! کسانی که هیچ وقت نزاییده‌اند و نمی‌زایند کجا صلاحیت دارند که بر زندگی زاد و رود ما قیمت بگذارند؟! کجا صلاحیت دارند بگویند چه چیزی ارزش مردن دارد؟!


دوست نداشتم میم برود سربازی، ولی دستم به هیچ کجا بند نبود. میم زنگ می‌زد و می‌گفت نمی‌دانم چه می‌کشد. توی دلم می‌گفتم: «تو هم نمی‌دانی من چه می‌کشم.» غلیان‌های غیظ می‌آمد و می‌رفت. غیظ آن لحظه که فهمیدم به‌شان میوه و سبزی نمی‌دهند. غیظ وقتی از وضع بهداشت خوابگاه‌شان شنیدم. غیظ روزی که میم آمد مرخصی و تنش بوی آفتاب‌سوختگی و خستگی می‌داد. غیظ هر لحظه و ساعت و روزی که منطق پشت همه این‌ها را به یاد می‌آوردم: اینکه کسانی فکر می‌کنند بر زندگی و تن و جان عزیزان ما حقی دارند؛ مالکش هستند. غیظم می‌گرفت و غیظ را نمی‌گذاشتم سرریز کند؛ وا می‌داشتم از درون قل‌قل بزند؛ بلکه به چیزی نافذتر و برنده‌تر از خودش تبدیل شود. بلکه از آن درختی بروید. 


نزدیک است که میم از آموزشی برگردد. این چند سطر را می‌نویسم تا این روزها را گم نکنم. چون اینجا جایی است که زندگی را قاب می‌کنم، مسیر را نشانه‌گذاری می‌کنم. می‌نویسم و غیظ هنوز در من هست؛ خیلی بیش از آنچه این کلمات باز می‌تابانند. بیشتر نمی‌نویسم، بیشتر نمی‌گویم. به خودم هی می‌زنم: «بخوان، بخوان تا بدانی، بخوان تا بفهمی. بخوان تا با دانشت به دل این ستم و ستم‌های دیگر نفوذ کنی.» به خودم وعده می‌دهم یک روز مفصل بنویسم؛ روزی که برگ و باری داشته باشم؛ بزرگتر از زنِ جوانِ دانشجوی نوآموزی باشم که حالا هستم. روزی که فقط صدای خودم و غیظ خودم نباشم. 

امان

سه شنبه, ۲۸ فروردين ۱۳۹۷، ۱۲:۰۳ ب.ظ

* برای سین ضاد را



بدا به حال من و بوته‌های ادریسی

که نیستی که به ما از بهار بنویسی

بدا به حال شهیدان زیستن بی تو

بدا به حال تپش‌های قلب من بی تو

ببین که پشت سرت مثل برگ در بادم

منی که عطر تو را یاد بادها دادم

چگونه می‌شود افرا دلش رضا بدهد؟

کسی پرنده او را به بادها بدهد؟

تویی که واسطهٔ شاخه‌های کوتاهی

چگونه پیچک خود را بریده می‌خواهی؟

اگر که زرد و نزارم، که بند جان توام

به من امان بده، من شاخهٔ جوان توام

چه شد که شاخ جوانت نرُست؟ می‌دانی؟

تگرگ و صاعقه و خاک سست می‌دانی؟

به من امان بده از خواب مرگ برگردم

به زنده‌رویی پیش از تگرگ برگردم

اگر صبور بمانی بهار خواهی دید

مرا -چنان که منم- ریشه‌دار خواهی دید


* بین بهار 92 تا فروردین 95 کامل شد.