کانی‌چاوْ

من گذرگاه بادها هستم

کانی‌چاوْ

من گذرگاه بادها هستم

شبح پشت سر

دوشنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۶، ۰۴:۰۷ ب.ظ
در روان‌درمانگری برایش اسم هم گذاشته‌اند: انتقال. یعنی با افراد -و به طور خاص با درمانگرتان- طوری رفتار کنید که گویی او خودش نیست؛ شخص مهم دیگری در گذشته شماست؛ کسی که بسیار وابسته‌اش بوده‌اید، یا از او زخم بزرگی خورده‌اید، یا به هر دلیل دیگری در سرنوشت‌تان مهم بوده‌است. انتقال یعنی در پس چهره کسی که رو به روی شماست هیکل خیالی شخص دیگری را ببینید. کلام‌تان خطاب به آن خیال باشد. احساسی را ابراز کنید که آن خیال در شما برمی‌انگیزد. 

یادآوری‌اش گاهی تسکین خوبی است؛ اینکه برخی از روابط روزمره نیز ماهیت انتقالی دارند. آدم‌ها با شما سخن می‌گویند، تندی می‌کنند، قهر می‌کنند (یا شما را دوست می‌دارند) در حالی که خودتان را نمی‌بینند؛ شما شیشهٔ شفافی هستید که از پس‌تان چهره‌های دیگری در نظرشان می‌آید؛ شاید چهره خویشاوندتان که به آن‌ها ستم کرده، شاید چهره مثالی تفکری که خیال می‌کنند پرچمدارش هستید، شاید خاطره عزیزی از دست رفته. دانستنش مایه آسودگی است که تمام آن مهر و غیض‌های غلیظ و شدید از آن شما نیست؛ بیشترش از آن شبحی است که پشت سر شما ایستاده. 

نامه به دوست

يكشنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۶، ۰۸:۵۵ ب.ظ

لیلای عزیز،

دوست مشترک‌مان که خودت نامش را حدس خواهی زد از من خواست با تو صحبت کنم. گفت: «شاید تو درکش می‌کنی.» نمی‌دانست که من در سکوت و انزوای این روزهایم از ادعای درک کردن همه‌کس و همه‌چیز پس کشیده‌ام؛ نمی‌دانست که حتی طغیان‌گران هم شبیه هم نیستند. (یا درست‌تر بگویم: به ویژه طغیان‌گران شبیه هم نیستند.) 


با این حال دوست‌مان توانست مرا به سخن گفتن وسوسه کند. زیرا طغیان تو به من فرصتی می‌دهد تا قصه طغیان خودم را بازگو کنم. نمی‌دانی چقدر محتاج بازگو کردن قصه‌هایم هستم. و نمی‌دانی این احتیاج مرا به چه صمیمت‌های از بیخ و بن غلطی کشانده است. باری، عزیز، ببخش که بیشتر بهانهٔ سخن گفتن من با خودم هستی. برایت می‌نویسم چون زبان من همیشه مکتوب بوده‌است. 


لیلا، دوست‌مان نگران حال توست؛ نگران ناپایداری حالت؛ از یک سو خشم‌هایت (که می‌گوید همه را فراری داده و می‌ترسد خودش را هم فراری بدهد) و از سویی اندوهت که دلش را بر تو بی‌اندازه رئوف می‌کند. انگار تو با خودت، او را هم به نوسان واداشته‌ای. 


راست اینکه حسادتم گل کرد. وقتی من مثل تو قی می‌کردم پس‌مانده‌های هر باوری را که نجویده بلعیده بودم، کسی خشم و اندوه را درونم ندید و نام نگذاشت. آنچه در من دیدند لجاجت و بدخویی بود، گمراهی بود و انباشته‌شدن با القائات این و آن. این است که هنوز احساس می‌کنم از آن تب و لرز چنان که باید عبور نکرده‌ام. 


شاید مضحک باشد اما وقتی دوست‌مان از نگرانی‌اش برای تو سخن می‌گفتٰ در دلم حسرتی بود که کاش من هم برگردم و یک بار دیگر آن روزها را پا به پای تو بگذرانم. اگر این بار هم کسی نگرانم نبود، خودم تیماردار و پرستار خودم باشم. نمی‌دانی لیلا، دختری که آن روزها بودم هنوز خشمگین و غمزده و تشنه همدردی است. دختری که حالا هستم لبریز از شفقت برای اوست، اما افسوس که میان‌شان دیوار شیشه‌ای و نفوذناپذیر زمان است. 


چیز دیگری هم هست که مرا به آرزوی عبث و حسرت‌بار بازگشت به گذشته می‌کشاند. راست این است که من آن لحظه‌های تردید و یاس و سرگشتگی را درست زندگی نکرده‌ام؛ نه به آن معنایی که این روزها از زندگی کردن می‌فهمم. از رنج آن لحظه‌ها به هرچه فکرش را بکنی گریخته‌ام؛ به کتاب‌ها، به خیال‌پروری، به رفاقت‌هایی که مخدر بودند. لاجرم چیزی از آن رنج در حافظه اندام‌هایم رسوب نکرده که حالا به جرقه‌ای بیدار شود و مرا در گذشته بیدار کند. 


از آن روزها خاطره کم دارم. یک بار که داشتم داستان طغیان و گذارم را برای کسی می‌گفتم دیدم چقدر خاطره کم دارم. هر چه می‌گفتم با فاصله بود؛ انگار راوی بی‌حس و حالی قصه‌ای را بازگو کند که چندان اهمیتی هم به آن نمی‌دهد. پررنگ‌ترین خاطره‌ام از روزی است که بر کاشی‌های سرد حمام نشسته‌بودم و فکر می‌کردم چه می‌شود اگر خودم را بکشم تا از این همه تردید رها شوم. اما این داستان دیگری است و مجال دیگری می‌خواهد...


لیلا جان، حالا که این همه پیش رفته‌ام و محرمت دانسته‌ام، بگذار چیز دیگری هم بگویم؛ اعتراف اعتراف‌هایم. دوست دارم به عقب برگردم چون آن روزها چیزی را که بر آن شوریدم و از آن گریختم چندان نشناختم! بله، خوب می‌دانم چه می‌گویم و معنای مستور سخنم را هم می‌فهمم. این یعنی آن‌هایی که سرزنشم می‌کردند پر بیراه نمی‌گفتند که منطق نیرومندی پشت اعتراضم نیست؛ که بی‌فکر و احساساتی‌ام و ستیزه‌جویی‌ام چندان اعتباری ندارد. 


آن‌ها درست می‌گفتند و درست نمی‌گفتند؛ چون نفهمیده بودند که احساسات هم به جای خود اعتباری دارند. نفهمیده‌بودند که -به نقل از این دوستم- اشک‌ها استدلال‌های وحشتناک انسانی هستند. احساس خاموش‌نشدنی و مُصری که از درونم فریاد برداشته بود «اینجا چیزی غلط است، اینجا چیزی ظالمانه است» برای خودش اعتباری داشت. 


دلم می‌خواهد به گذشته برگردم چون تنها به نیمی از فراخوان آن فریاد درونی لبیک گفتم. از آنچه بوی نادرستی و ستم می‌داد گریختم، اما وقتی به قدر کافی دور شدم، نایستادم تا چشم در چشمش بنگرم و بدانم احساسم از کدام نادرستی انذارم داده‌است. این برگشتن و نگریستن وظیفه‌ای است که این روزها بر دوش خودم گذاشته‌ام. اما ای کاش همان زمان پی‌اش گرفته‌بودم تا امروز، چند سال پس از آن طوفان بزرگ، داناتر و بیناتر و پربرگ و بارتر می‌بودم. 


لیلای عزیز، می‌بینی؟ نامه‌ای که قرار بود از سر همدردی و هم‌دلی با تو باشد را به رشک‌نامه بدل کرده‌ام. عذرم را بپذیر، از آغاز گفتم که ادعای درک تو را ندارم. راهی که تو می‌روی راه من نیست و راهی که من رفتم راه تو نبود. اما یگانگی راه‌ها و سرنوشت‌ها مرا بازنمی‌دارد از اینکه برایت آرزو کنم: ای کاش از این تب، طغیان، دوران گذار یا هرچه نامش می‌دهی طوری عبور کنی که حسرت بارگشت برایت نماند. نمیدانم آنچه ممکن است روزی تو را حسرتناک کند چیست، اما ای کاش خودت بدانی. 


و نیز آرزو می‌کنم راه‌های یگانه ما، جایی در آینده دوباره به هم برسد؛ روزی که هردو در خاک رنج‌هایمان بارور شده‌باشیم؛ روزی که از رنج‌های هردوی ما درخت روییده باشد.*


* و سیکبر حزنک حتی یصبح اشجارا (محمود درویش)

بیشتر «زن شدن»

شنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۶، ۱۱:۰۰ ق.ظ

Four generations of women- عکس از اینجا

دو جلسه از کلاس رانندگی‌م باقی مانده. تمام که بشود دیگر ناچار نیستم هفت صبح مسیر خانه تا آموزشگاه را بروم. نه اینکه راه دوری باشد، اما خیلی سر راست نیست؛ باید بروی سر چهارراه و بعد به سمت راست. همیشه نمی‌توانی با یک کورس تاکسی خودت را برسانی. امروز که قدری دیر کرده‌بودم پژوی سبزی سوارم کرد. مرد میانسالی بود. کرایه نگرفت. پرسید در درمانگاه سر چهارراه کار میکنم؟ گفتم نه. گفت خودش پزشک بیمارستان قلب است. می‌خواست سر گفتگو را باز کند ولی من نمی‌خواستم. موقع پیاده شدن گفت برای قلبم بروم دکتر. پرسیدم چرا؟ گفت: «رنگ و روت پریده، تخم چشم‌هات هم زیادی سفیده.»

اندکی گذشت تا نگرانی‌ام فروکش کرد و توانستم به برداشت لحظه اولم برگردم و اعتماد کنم؛ اینکه نباید حرفش را جدی بگیرم. بعید است با چند دقیقه صورت کسی را دیدن بتوان بیماری قلبی‌ را تشخیص داد. پس اکو و نوار قلب و آن همه ابزار سنجش برای چه هستند؟ تازه من از اول به پزشک بودن این مرد شک کرده‌بودم. لحن و ظاهرش بیشتر بازاری‌ها را به یادم می‌آورد تا پزشک‌ها؛ یک برداشت شهودی اولیه که اغلب نمی‌توان صحتش را آزمود، اما من یاد گرفته‌ام آن را جدی بگیرم. به خودم گفتم فکرش را نکن؛ احتمالا انتظار داشته بعد از این حرف، از او شماره بگیرم. هر بار که مردهایی به این سن و سال، بی‌کرایه سوارم می‌کنند، بعد از من مسافر دیگری نمیگیرند و زود سر صحبت را باز می‌کنند شَکَم می‌برد که چنین قصدی دارند. چند هفته پیش در همین مسیر و همین ساعت، راننده دیگری اصرار می‌کرد هماهنگ کنیم که هر روز مرا برساند!

بعد از کلاس، در راه برگشت به خانه فکر کردم چقدر پخته‌تر شده‌ام؛ به قصد و نیت آدم‌ها شک می‌کنم، به شم و شهود خودم اعتماد می‌کنم؛ نمی‌ترسم که با حساس بودن و گوش به زنگ بودن آدم بدی بشوم. منی که تا چند سال پیش، اگر کسی توی تاکسی بدنش را به بدنم می‌مالید تردید می‌کردم اعتراض کنم؛ چون نمی‌خواستم بددل باشم، کسی را که نیت بدی نداشته به اشتباه متهم کنم! انگار همه آن سال‌ها را به عمد در خواب و گیجی و منگی راه می‌رفتم. حالا این بیداری و هشیاری تازه برایم قدرت و سرزندگی می‌آورد؛ احساس می‌کنم سرانجام بلوغ را آغاز کرده‌ام. چون فکر می‌کنم گذر خامی به پختگی، گذر از ضعف به قدرت و گذر از دختربچه به زن پیش از هر چیز به توانایی بو کشیدن خطرهاست؛ به اینکه مزاحم‌ها، بهره‌کش‌ها و سلطه‌گرها را به موقع و از روی نشانه‌هایشان بشناسی. و من مشتاقم که بیشتر و بیشتر به این معنا زن بشوم. 

برگ‌ریزان

سه شنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۶، ۰۵:۴۳ ب.ظ
شنبه زنگ هشدار سرماخوردگی به صدا درآمد و به فاصله کمی من سقوط کردم. تازه یک هفته پر از زیاده‌روی را پشت سرگذاشته‌بودم؛ زیر انبوهی از کارهای خودفرموده دفن شده‌بودم، اما هنوز خستگی و فرسودگی‌ام را نپذیرفته‌بودم. داشتم خودم را متقاعد می‌کردم از وقفه کوچکی که پیش آمد بگذرم و از نو شروع کنم که ناگهان گلودرد و ضعف حمله‌ور شدند. ذهنم برای چندساعتی مقاومت کرد؛ خودم را این سو و آن سو کشیدم و خانه را مرتب کردم. بعد در یک لحظه ناگهانی تسلیم، دیوار صوتی شکسته شد و من صدای زنی را شنیدم که هم‌زمان دستور می‌داد و التماس می‌کرد که: «دیگر کافی است.»

از ترس بازگشت سینوزیت بود که ضعف و آسیب‌پذیری‌ام را پذیرفتم؛ ضعفی که در روزهای سرماخوردگی آشکاتر از هر وقت دیگری خودش را به شناخت من از خودم تحمیل می‌کند. آرام گرفتم، یا به واقع وا دادم، و اجازه دادم آن خویشتن مراقب و مهربان بیرون بیاید و کابینت‌ها را در جستجوی عسل و آویشتن و آبلبمو زیر و رو کند. نشستم و بی‌رمق به مسیر بخار کتری خیره شدم که از زیر کابینت می‌گذشت و دوباره بالا می‌آمد تا راه پنجره را پیدا کند. انگار بخار کتری، ملاطفت من به خودم بود که پس از حبس طولانی سرانجام راهی به بیرون جسته‌بود. 

باید برای خودم وقت می‌خریدم تا از نو رمق بگیرم و زنده شوم؛ همان کاری که وقتی سوار اسب شتابم به چشمم نشدنی‌ترین کارهاست. باید از پا می‌افتادم تا مستی «من همه‌توانم» از سرم می‌پرید و می‌دیدم دنیا بدون من هم چرخش می‌چرخد؛ می‌دیدم از مصرترین و -به خیال خودم- جبری‌ترین وظایفم هم می‌توانم مرخصی بگیرم و آب از آب تکان نخورد؛ از تکالیف دانشگاه، از کنفرانس‌های پیش رو، کلاس رانندگی، ورزش و همه چیزهایی که کمال‌گرایی حکم می‌کند بی‌وقفه ادامه بدهم. اول پذیرفتم نبودن‌هایم را بعدا می‌توانم جبران کنم. آنگاه یک به یک زنگ زدم و پیام دادم و کنسل کردم و وقت خریدم برای خودم. پلیس شده‌بودم و ایستاده‌بودم سر چهار راه؛ مقتدرانه به همه ماشین‌های بوق‌زن و آژیرکش دستور ایست می‌دادم. عجب اینکه از راهبندان بعد از آن هم وخشت نداشتم؛ ته دلم قرص بود که بعدا، با همین سوتی که در دست دارم همه را ردیف می‌کنم و به نوبت از خیابان عبور می‌دهم.

سه روزی که از پی آمد، روزهای بستر و بهبود و نقاهت بود. و روزهای تعدیل و تازه شدن. مثل درختی که برگ‌ریزان می‌کند، زیاده‌روی‌ها و سخت‌گیری‌هایم از تنم فروریخت. لاغرتر و سبکبارتر از همیشه از میان برگ‌های خشکیده‌ام برخاستم. من تازه‌ای بودم؛ مثل دانش‌آموز تازه‌وارد کلاس که غریب است اما به چشمت آشنا می‌آید؛ ساکت است اما سکوتش از خجالت نیست؛ هنوز فرصت نکرده زبان باز کند، خودش را بشناساند و توی دل‌ها جا باز کند. من ِ تازه را ورانداز می‌کردم و از خودم می‌پرسیدم او را کجا دیده‌ام؟ و مترصد بودمکه سر سخن را با او باز کنم؛ نظرش را درباره روزهایم و کار و بارم بپرسم. صلاح و مشورت کنم و این بار که دوباره پا به جاده می‌گذارم، آهسته‌تر و پیوسته‌تر پیش بروم.

تب آتش‌دزد

چهارشنبه, ۱۹ مهر ۱۳۹۶، ۰۵:۰۷ ب.ظ

دلم می‌خواست برای داستان جدید شین پاسخی بنویسم؛ دلم می‌خواست با صداقت تمام، شیوایی و خودبیانگری‌اش را ستایش کنم. اما به خودم هی زدم که او همین اواخر، با نشانه‌ای صریح، گویا و غیرقابل تردید به من فهمانده‌است دیگر نمی‌خواهد با هم در ارتباط باشیم. شین را برای خیلی چیزهایش می‌خواستم؛ از خوش‌سلیقگی‌اش در انتخاب پیژامه گرفته تا راحتی و یلگی‌اش در دوستی با آدم‌های جدید و بعضا «شمع محفل»؛ آدم‌هایی که من فقط به تماشایشان در جمع دوست‌دارانشان بسنده می‌کردم. بدون اینکه بدانم، پیش خودم خیال می‌کردم اگر به قدر کافی دور و بر شین بمانم ویژگی‌هایش به من هم سرایت خواهد کرد؛ یا دقیق‌تر بگویم، ویژگی‌هایش به سوی من جاری خواهد شد، تا جایی که من از آن ویژگی‌ها پر و او از آن‌ها خالی شود. اگر با خودم صادق بودم می‌فهمیدم از چیزی که شین بود و من نبودم شاکی بودم و زبان حالم این بود که: «چرا من شین نیستم؟!» اما با خودم صادق نبودم.


نه اینکه خیلی به شین آویخته باشم. ما دوستان مهم هم نبودیم. فقط فاصله را در حدی حفظ می‌کردم که بتوانم از حالش خبر داشته باشم و به آن غبطه بخورم. چند باری من و چند باری او، سعی کردیم به هم نزدیک‌تر شویم. نشد؛ بیشتر به خاطر کار و بارمان و نیز به خاطر اینکه دنیای هرکدام‌مان از آدم‌های دیگری پر بود. نمی‌دانم آن یکی دو تلاش شین برای نزدیکی بیشتر به چه معنا بود، اما تلاش‌های من به خاطر همان ایده کذایی سرایت بود؛ به این دلیل که فکر می‌کردم اگر نتوانم به شین نزدیک شوم، نخواهم توانست به آنچه در او هست و آنچه در او رشکش را دارم نزدیک شوم. تا اینکه شین آن نشانه صریح و غیرقابل تردید را فرستاد که معنایش «دیگر هرگز نزدیک نشو» بود. آن روز برای من لحظه‌ای از اشراق بود. فقط آنجا بود که به ماهیت این رابطه پی بردم. 


نمی‌دانم، هیچ وقت نفهمیدم، آیا شین چیزی از رشک من احساس کرد و رمید، یا به دلایلی خیلی درونی خواست زندگی‌اش را از آدم‌های بی‌ربط خالی کند. این دومی را من هم تجربه کرده‌ام و می‌دانم چه حالی است. حتی به این هم فکر کرده‌ام که شاید پیام ورود ممنوعش، به رغم «هرگزی» که در آن احساس می‌شد، واقعا آن قدرها هم ابدی نبود؛ شبیه دوره‌های انزوایی که خودم از سر گذراندم و دوباره بازگشتم. اما صرف نظر از هر آنچه شین از احساس من فهمید یا نفهمید، و هر قطعیتی که پیامش داشت یا نداشت، من در آن لحظه اشراق فهمیدم که ماهیت رابطه‌ام با او شی‌انگارانه بوده‌است؛ که او را فقط برای تهییج عاطفی خودم می‌خواستم؛ برای برانگیختن حسادت، احساس عجز، خودترحمی و کینه و نفرت در دقایقی که از سر ضعف، خودم را در قعر افسردگی رها می‌کردم. شین ابزار خودآزاری من بود. همان لحظه‌ که به این شهود رسیدم، چند جمله درباره روابطی که نادانسته شی‌انگارانه‌اند در توییتر نوشتم. نوشتم تا این لحظه را نشانه‌گذاری کنم. 


شین نه اولین نفر بود نه آخرین نفر؛ اما کسی بود که با او این الگو را کشف کردم؛ این الگوی نزدیک شدن به آدم‌هایی که مورد حسدم هستند، به نیت دزدیدن نوری که از دور در آن‌ها دیده‌ام. امروز به نظرم رسید اسمش را بگذارم «تب دوستی اشتباهی»، چون هر بار پس از اینکه دستم برای خودم رو می‌شود گرفتار نوعی تب روحی می‌شوم. اما هر قدر «تب» اینجا بامسماست، «دوستی اشتباهی» مبهم و دوپهلو و طفره‌زن است و به آنچه واقعا این وسط اتفاق می‌افتد اشاره نمی‌کند؛ به آن بی‌وفایی به خویشتن؛ به آن ندیدن آتش درون و آواره شدن به خاطر آتش این و آن؛ به آن نگاه ابزاری که با آن، همزمان خودم و دیگری را به شی تبدیل می‌کنم؛ به آن عواطف ناخوشایند که می‌چشم و می‌چشانم -زیرا مگر می‌شود دیگران این همه غبن و رشک را دستکم در ناخودآگاهشان احساس نکنند؟- بعد دیدم «تب آتش‌دزد» تعبیر بهتری برای این همه است؛ درست که خیلی استعاری و شخصی است و تا شرحش ندهم کسی معنایش را نمی‌فهمد، اما دست کم صراحت و صداقت دارد و به تقصیر خودم در این بازی عبث اشاره می‌کند، برخلاف «دوستی اشتباهی» که همه چیز را سوتفاهم می‌انگارد. 


چه شد که این قصه را بازگو کردم؟ دلیلش فقط خواندن داستان تازه شین نبود؛ حتی شگفتی‌ از احساس تازه و تغییریافته‌ام به شین هم نبود؛ احساسی که حالا به من اجازه می‌دهد صادقانه و با رشکی خیلی کم -اگر نگوییم بدون رشک- نوشته او را بستایم. دلیلش یک هم‌زمانی بود: هم‌زمانی خواندن داستان شین با «تب آتش دزد» تازه‌ای که دارم از سر می‌گذرانم؛ این بار با آدمی جدید. این قصه را بازگو کردم تا مسیرم را نشانه‌گذاری کرده‌باشم. تا بعدها نگاهی بندازم و به یاد بیاورم که از این لحظه عبور کرده‌ام؛ این لحظه که تب کرده‌بودم از کشف یک دوستی شی‌انگارانه دیگر، و همزمان چشمم به داستان شین افتاده‌بود و دلم می‌خواست چیزی برایش بنویسم، اما به خودم اجازه ندادم. 


* با همین حال و هوا: رو به آفتاب

صبح ازل

شنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۶، ۱۱:۱۷ ب.ظ
Gustav Klimt- death and life

وقتی عجوزه می‌خواست مرا بزاید، به او آویخته بودم؛ مثل آویختن مرگ به زندگی. نه تنها دست‌هایم، که پاهایم نیز به سینه‌اش چنگ می‌زد. دست‌های کوچکم از لجبازی نیرو گرفته بودند. التماس می‌کردم: می‌خواستم نوزاد او بمانم.

عجوزه سر خم کرده‌بود و آویز گرانبار سینه‌اش را می‌نگریست: چشم در چشم، گرمای نفسش به سرمای صورتم می‌رسید. مرا می‌دید و لباس چروکیده‌اش را و چرک قرون را بر آن. به تنهایی رخوتناکش می‌اندیشید که من مخدوش کرده‌بودم، به کسالت مادر بودن، به ابدیتی که با من از یاد برده‌بود. گیسوان درهمش در گوشش می‌گفتند: «او را رها کن و دوباره باکره شو. نُه هزار سال حملش کرده‌ای. دیگر کافی است.»

چشم در چشم عجوزه تمام بایدها را می‌دیدم: باید زخم بردارم، باید عشق بورزم، باید تنها بمانم. و او باید به سکوت و جوانی‌اش برگردد. 

جهان زیر پای ما زوزه مرگ و زندگی می‌کشید. من دست و پا می‌زدم. جهان شکار تازه‌اش را می‌خواست. جهان دهان باز کرده‌بود برای من، قلبم دهان باز کرده‌بود برای وحشت. اندوه خواب‌هایم را باز می‌جستم؛ اندوه بودن و آن گاه نبودن. در چشم‌های عجوزه، تنهایی هردوی ما، ناگزیری‌اش را به من نشان می‌داد. 

رهایش کردم و ناگهان زاده شدم: همچون زایش زندگی از مرگ. 

شاید

چهارشنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۶، ۱۰:۳۹ ق.ظ

شاید بازی کنم؛ مثل دختر پرنده‌ای که یک روز بودم. اول پنجره را باز کنم تا پرنده‌های کاغذی بیرون بروند، بعد خودم هم پرواز کنم. شاید روی سنگ‌های ساحل بازی کنم؛ اگر مرا از غرق شدن نترسانند. شاید روی گورها لی لی کنم؛ اگر مرده‌های محترم ناراحت نشوند. شاید این بار تربیت نشوم؛ اگر همسایه‌ها دست از سرم بردارند، و مامان، آن مامانی که دخترهای پرنده را دوست داشت، برگردد. 

خوابگاه دختران: برو با بزرگترت بیا!

سه شنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۸:۴۲ ب.ظ

منبع عکس


با اینکه وضعیت سکونت‌مان از چندین ماه پیش از ازدواج مشخص بود، درباره انصراف از خوابگاه مردد بودم؛ برایم سخت بود که یک‌باره از آن حیاط بزرگ و سرسبز با چنارها و گل‌هایش و طوطی‌ها و سارها و بلبل‌هایش دل بردارم. فکر می‌کردم شاید بد نباشد یک ترم دیگر هم خوابگاه را نگه دارم و اگر شده ماهی چند بار به زیارت آن همه زیبایی که در این سال‌ها انیسم بودند بروم. به سختی تصمیم به انصراف گرفتم. اما امروز وقتی تماس گرفتم تا انصرافم را اعلام کنم، پاسخی که از مسئول پشت خط گرفتم مرا از درستی تصمیمم مطمئن کرد. آن زن بعد از اینکه دلیل انصرافم را پرسید گفت: «این موضوع را با پدرت چک می‌کنیم؛ اگر تایید کرد اسمت را از فهرست حذف می‌کنیم.» 

ناگهان یادم آمد روی دیگر باغ و بستانی که شیفته‌اش هستم چنین جهنمی است: جایی که با هر سن و سطح تحصیل و درآمد و وضعیت تاهل-تجرد، همواره برایت قیم قائل‌اند و خودت را به هیچ نمی‌گیرند. 


از قضا، کسی که پشت خط بود، ناظمه سال اول خوابگاه بود. همان هفته‌های اول یک بار با او بگو مگو کرده‌بودم. به اتاق‌مان آمده بود و شماره تلفن پدرها را می‌خواست برای تکمیل دفترش. گفتم: «شماره پدرم را از بر نیستم. شماره مادرم را بگویم؟» گفت نه و من گرخیدم و با لحن معترضی پرسیدم: «چرا؟! پدر و مادر چه فرقی می‌کنند؟!» وقتی داشت درباره ولایت پدر توضیح می‌داد، صورت اخمویم را پشت کتابی پنهان کرده‌بودم. با غیظ گفت: «خانم محترم وقتی سوال می‌پرسی به جوابت هم گوش بده.» ولی من به بی‌اعتنایی ساختگی و خشم‌آلودم ادامه دادم تا او رفت. 

هنوز نمی‌دانم از عذاب وجدان بدرفتاری با آدمی بی‌ربط و «مامور و معذور» بود یا از ترس دردسرهای بعدی، صبح روز بعد از او عذرخواهی کردم و پس از آن رابطه معمول و محترمانه‌ای داشتیم. ولی این ماجرا همیشه پس ذهن هردومان حاضر بود. نشان به آن نشان که در آخرین ترم لیسانس، وقتی خبر فارغ‌التحصیلی‌ام را شنید، گفت: «چقدر زود گذشت. انگار همین دیروز بود که درباره شماره پدرت با من بحث می‌کردی.» امروز هم احساس می‌کردم در دو سوی خط تلفن، هر دو داریم به همین خاطره فکر می‌کنیم. 


حالا این خاطره و این آدم برای من تبدیل شده‌اند به نماد خشمی که در تمام سال‌های زندگی خوابگاهی حمل کرده‌ام. خشمی که یک سویش مسئولین عموما بدخلق، ظنین و همیشه کنترلگر خوابگاه بودند؛ کسانی که پاسخ معمول‌شان به هر درخواستی «نه» بود و انگار می‌کوشیدند به حرکت ما به سوی استقلال و خودبسندگی مهار بزنند تا از حد قابل قبولی فراتر نرود. سوی دیگرش پدرم بود که هر بار از این آدم‌ها بابت کنترل دختر بالغ بیست و چند ساله‌اش صمیمانه تشکر می‌کرد. حتی پیشنهاد می‌کرد برایشان سوغاتی ببرم و وقتی مخالفت مرا می‌دید، آن را به پای کینه‌توزی و لج‌بازی من با آن آدم‌های به خصوص می‌گذاشت؛ نمی‌فهمید که من این ساختار تحقیرآمیز را برنمی‌تابم. اگر هم می‌فهمید قطعا همدلی نمی‌کرد. 

تسکین قلبم در این مواجهه هر روزه با کنترل و سرکوب و تحقیر فقط یک فکر بود: اینکه بعضی از دخترها (از جمله خودم) دارند با استفاده از همین امکان مشروط و منت‌آلود زندگی در خوابگاه، گام‌هایی به سمت استقلال و توانمندی برمی‌دارند؛ مهارت و تخصص می‌آموزند و کار می‌کنند و آینده‌ای را هموار می‌کنند که در آن کمتر وابسته و قابل کنترل باشند. حالا که به عقب نگاه می‌کنم می‌بینم عجب سخن عاقلانه و پخته‌ای از من جوان و خام و سرکش! کاش بیشتر و باز هم بیشتر به این نسخه طلایی خودم آویخته بودم. کاش بیشتر برای کسب دانش و مهارت کوشیده‌بودم و انرژی کمتر و باز هم کمتری صرف جدل با مهره‌ها و ماموران معذور کرده‌بودم. حقا که این مبارزه بهتری بود. 


* با همین حال و هوا: «زنان علیه زنان» و «خودگویی از سر خشم»

«من یک زن متاهلم»

شنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۹۶، ۰۶:۴۷ ب.ظ


«من یک زن متاهلم.» هنوز به این گزاره عادت نکرده‌ام و از خودم می‌پرسم معنایش چیست؟ وقتی دنبال معنای چیزی می‌گردی، دنبال برساختن چیزی ناموجود از دانسته‌های پیشینت هستی؛ دنبال کشف یک الگوی دیده‌نشده. پس باید شجاعت مواجهه با آن را داشته باشی؛ به خصوص که کشف و شهودت در خلال یک نوشته وبلاگی باشد، جایی که هرکسی می‌تواند آن را بخواند. 


«من» در آن گزاره سه تاست: اولی «مائده» است که زخم‌های گذشته و یادبودهایشان را حمل می‌کند و هنوز در خواب‌هایش -که کابوس نیستند اما خواب‌های بدی هستند- درباره کیستی آدم‌های گذشته و چیستی اتفاقات گذشته میپرسد: آیا فلانی دوستم داشت؟ آیا فلان‌روز به من ستم شد؟ 

دومی «ماهی» است که به هیچ چیز غیر از رشد نمی‌اندیشد، فلشی است که با قاطعیت جلو را نشانه رفته. ماهی نویسنده این روزهای دفتر یادداشت‌هاست و اغلب فراموش می‌کند مشکلاتش و ابهامات احساسی‌اش را موشکافی کند، بس که هر روز سرگرم نوشتن سیاهه گام‌های رو به جلوست. 

سومی «او»ست که برایم بسیار ناشناخته است و نمی‌دانم وقتی در آینده‌ای نامعلوم با هم یکی شویم، آیا بازش خواهم شناخت؟ «او» درمانگر و شاعر و نویسنده‌است. گاهی وسوسه می‌شوم به درگاهش نیایش کنم تا راهی به سوی خودش نشانم بدهد اما می‌ترسم با این کار از او دورتر شوم؛ چون وقتی به کسی نیایش می‌کنیم یک ابدیت از غنای او و فقر خودمان میان‌مان حائل می‌شود. 


«زن» در گزاره بالا مبهم‌ترین واژه‌هاست. همیشه به سکوت برگزار شده. زن بودن در دنیای من یک‌چندباری ملازم درد و تحقیر شده. (درست نمی‌دانم چند بار) و پس از آن همه عمرم به نفی تعاریف دیگران از زن بودن گذشته؛ به اثبات اینکه آن‌ها زن را غلط فهمیده‌اند: زن بودن وابستگی نیست، شکننده بودن نیست، عاطفه لایتوقف نیست، ایثار نیست، محو شدن در دیگری نیست، زندگی نیابتی نیست. 

کمتر به این فکر افتاده‌ام که ببینم زن بودن چه «هست». همه درکی که از زن بودن دارم، مشتی خیال و نشخوار ذهنی است که جز به ندرت با دیگران به اشتراکش نگذاشته‌ام. درست نمی‌دانم اگر معانی پیش‌ساخته سنت نباشد که مرا به مبارزه بطلبد، اگر کسی نباشد که تعریف و تصویر ناعادلانه خودش را حُقنه کند، من از جنسیتم چه می‌فهمم و آن را چگونه زندگی می‌کنم. 

امروز به سرم زد گره این ابهام با شریک شدن در تجربه زن‌های دیگر باز می‌شود؛ نه تجربه‌شان از مبارزه، که در آن بسیار شریک شده‌ام یا کوشیده‌ام شریک شوم؛ بل تجربه‌شان از امر روزمره، از دوستی، از کار، از خستگی و عزا و بهبود.  مثل گفتگوی امروزم با زینب که درباره زن بودن و مصائبش نبود؛ روزمره و غیرایدئولوژیک* بود و با این حال انگار بارقه‌ای انداخت روی آن معنای ایجابی که باید بسازم. 


«متاهل» یعنی اهل و عیال داشتن. هنوز برایم عجیب و تازه است که من و میم اهل و عیال هم هستیم. این‌جا درس‌های بسیاری درباره عشق، حمایت و وابستگی هست که باید بیاموزم، چون از نوآموزترین‌ها و معلم‌ندیده‌ترین‌ها هستم. هر روز درسی و نکته‌ای می‌آموزم.

 درس‌ ِ درس‌ها جدا کردن عشق از وابستگی است؛ مثل باز کردن گره کاموای درهم‌گوریده؛ مثل جدا کردن پوسته علفی فندق نوبر. آموخته‌ام وابسته نبودن به لج کردن و پا بر زمین کوبیدن و خصومت ورزیدن با هرکس تو را وابسته می‌داند و می‌خواهد نیست. خروج از زمین بازی «قدرت و کنترل» تلاش و جدیت و مواجهه هر روزه با ترس را طلب می‌کند. 

باید تن بدهی به دشواری روزمره «شدن»؛ باید یک به یک، کارهایی را بیاموزی که همواره از آن‌ها اکراه داشتی یا گریزان بودی. باید وسواس و کمال‌گرایی -این بهترین بهانه‌های وابستگی- را کنار بگذاری تا بتوانی به تنهایی تصمیم بگیری. در این راه دلگرم انرژی هرروز نوشوندهٔ «ماهی» هستم و عشق و حمایت میم؛ میم که هر روز ِ هر روز ِ هر روز نشان داده مرا آزاد و قدرتمند و بالنده می‌خواهد. 


*منظور ایدئولوژی فمنیستی است. 

غنی زیستن «در این زمانه عسرت»

چهارشنبه, ۱۵ شهریور ۱۳۹۶، ۱۰:۳۶ ق.ظ

عکس از شادی قدیریان، مجموعه «زنان قاجار»


شما کدام روایت را باور می‌کنید؟ اینکه عصر جدید با ابزارها و فناوری‌هایش فرصت بیشتری برای کام برداشتن از زندگی و غنی کردن تجربه‌هایمان فراهم آورده؟ یا اینکه این ابزارها چنان میان ما و حقیقت جاری زندگی حائل می‌شوند که آن تجربه‌های با واسطه، دیگر حقیقتا از آن ما نیستند؟ در این چند صباحی که اولین گوشی هوشمندم را خریده‌ام، به تکرار از خودم می‌پرسم کدام یک از این دو موضع تجربه مرا بهتر بیان می‌کند؟ از طرفی، اپلیکیشن‌های متنوع باعث شده‌اند در زمان‌ها و مکان‌های بیشتری، فرصت پی گرفتن کارهای محبوب و مهمم را داشته باشم؛ کارهایی مثل خواندن وبلاگ‌ها و پیگیری خبرها، سر و گوش آب دادن در ویدئوها، گوش دادن به موسیقی، توییت کردن و مرور درس‌های زبان. از سوی دیگر اغلب تجربه‌هایی که به واسطه این ابزار می‌آزمایم، خاصیتی مجازی دارند؛ از جنس فکر و خیال‌اند نه از جنس حضور و وقوف در واقعیتی آنی که تو را در بر می‌گیرد و جزئی از خودش می‌کند. با آن‌ها از این‌جا و اکنون خارج می‌شوم و به فضایی در ناکجای ذهنم (یا شاید در ناکجای بین ذهن‌ها) می‌روم. دشوار و تقریبا نشدنی است که با گوشی موبایلم مشغول باشم و هم‌زمان «mindful» بمانم؛ با آن طور که مصطفی ملکیان ترجمه کرده، «حضورقلب» داشته باشم. 


شاید مهم‌ترین ره‌آوری تکنولوژی برای ما و مردمان هم‌عصرمان، عمومی کردن و دسترس‌پذیر کردن تجربه‌هاست؛ تجربه‌هایی که قبلا محدود به زمان‌ها و مکان‌های خاصی بودند، یا منحصر به آدم‌های خاصی. هر بار که به موسیقی عربی گوش می‌دهم با خودم فکر می‌کنم چنین تجربه‌ای چقدر برای اجدادم -مثلا چهارمین نسل پیش از من- بعید و دور از دسترس بوده‌است. مادربزرگ مادربزرگم شاید فقط یک بار در طول عمرش و آن هم بر حسب اتفاق می‌توانست به موسیقی عربی گوش بدهد؛ مثلا اگر یک نوازنده مصری تصادفا سر از شهر کوچک و ساحلی‌شان درمی‌آورد، یا خود او در میانه تنها سفر عمرش، در بازارهای کربلا، با یک آوازه‌خوان عراقی رو به رو می‌شد. اگر چنین تصادفی رخ می‌داد و اگر جده من به اندازه خودم الحان عربی را شیرین می‌یافت، آن‌گاه این تجربه می‌توانست یکی از تکان‌دهنده‌ترین و ماندگارترین خاطرات او باشد. تجربه‌ای که من هر گاه اراده کنم می‌توانم فراخوانی‌اش کنم. و شاید به همین دلیل است که مدام از آن طفره می‌روم. 


طفره رفتن از تجربه‌ها، به خصوص تجربه‌های زیباشناختی، در من دو شکل دارد. شکل اول صریح‌تر و آشکارتر است: هر بار هوس شنیدن موسیقی، یا خواندن رمان یا به روز کردن وبلاگ یا گشت و گذار به سرم می‌زند، آن را پس می‌زنم و به یک زمان ایده‌آل در آینده موکول می‌کنم؛ زمانی از پیش برنامه‌ریزی‌شده که همه «کارهای مهم‌تر»م را انجام داده باشم؛ زمانی که می‌دانم هیچ وقت نمی‌رسد. این شکل از خودمحروم‌سازی، از کمال‌گرایی سمج و هنوز حل‌نشده‌ام آب می‌خورد و شاید چندان فراگیر نباشد. اما شکل دوم، خفی‌تر و زیرجلدی‌تر است و گمان می‌کنم آدم‌های بیشتری گرفتارش باشند: وقتی که سرانجام رضایت می‌دهم به آسودن و لذت بردن از تجربه، با تمام وجودم در لحظه مواجهه حاضر نیستم؛ حضور قلب ندارم؛ پای هزار فکر و خیال به خلوتم باز است. دومین شکل طفره رفتن، در واقع گریز از تنها شدن با تجربه است؛ تنها شدن با فیلم، تنها شدن با موسیقی، تنها شدن با کتاب و سفر. از زمان-مکان مواجهه با تجربه به همان ناکجاآباد ذهنی مذکور می‌گریزم که جولانگاه خاطرات و بیم‌ها و امید‌هاست.  


خیلی گفته‌اند و نوشته‌اند که تنهایی گم‌شده عصر ماست. اما من ترجیح می‌دهم آن را گمشده خودم بپندارم. به این ترتیب مسئولیت تنها نبودنم را به گردن می‌گیرم و زمانه و ره‌آوردهایش را مقصر نمی‌دانم. تکنولوژی شاید ما را بیش از پیش به گریز از تنهایی و گریز از لحظه جاری وسوسه کرده‌باشد و شاید ابزارهای تازه‌ای برای این گریز فراهم کرده‌باشد؛ اما در نهایت آن کس که انتخاب می‌کند و می‌گریزد من انسان هستم، نه گوشی هوشمندم. مقصر دانستن زمانه و تکنولوژی نتایج و تلویحاتی دارد که از پذیرفتن‌شان اکراه دارم؛ از جمله اینکه اگر بخواهیم پرمایه و «تجربی» زندگی کنیم، باید به گذشته برگردیم، به زمانی که تراکم تجربه‌های در دسترس کمتر بود. این کار اگر هم شدنی باشد خلاف اصالت است. زندگی قدیمی‌طوری که با این مقصود برای خودمان دست و پا می‌کنیم مصنوعی و آکواریومی است. اصالت زندگی پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها -که امروز به چشم ما باصفا و خواستنی می‌آید- در این بود که خودشان بودند؛ فرزند زمان خودشان بودند. غنای واقعی آن است که در زمانه خودت و در اتمسفر واقعی دورانت تجربه کنی. غنای واقعی احتمالا سخت وابسته است به «حضور قلب» که یک توانایی اکتسابی است و اکتسابش تمرین و تعهد و شکیبایی می‌خواهد؛ سلوکی است برای خودش.