کانی‌چاوْ

من گذرگاه بادها هستم

کانی‌چاوْ

من گذرگاه بادها هستم

از جنون و مالیخولیا

شنبه, ۱۴ بهمن ۱۳۹۶، ۱۰:۲۶ ب.ظ

پنجشنبه‌ها همیشه دلیلی برای دلشکستگی پیدا می‌کنم، هرازچندگاهی هم بهانه‌ای برای رشک و غبطه. چندین پنجشنبه پیاپی خودم را پاییدم و هربار فرضیه‌ام تایید شد. جمعه که سر کلاس بودم و استاد تبیین شناختی-رفتاری افسردگی را درس می‌داد می‌خواستم بپرسم: «به عقیده شما چرخه‌های درون‌زای افسردگی وجود ندارند؟» منظورم بازگشت‌های دوره‌ای و خود به خود اندوه بود، وقتی که هیچ یک از دلایل مفروض نظریه در کار نیستند. چیزی شبیه پریود که با ساعت درونی بدن تنظیم می‌شود، نه با علائم بیرونی. دلم میخواست خیال کنم آنچه هر پنجشنبه تکرار می‌شود نوسانی خود به خودی است. این طوری دیگر لازم نبود دنبال دلیل زیربنایی‌تری بگردم. 


امشب احساس کردم افسردگی هنوز به من نزدیک است. داشتم یادداشت‌های بیمار افسرده‌ای‌ را خواندم و خودم هم قدری دلشکسته بودم. یادم از روزهای تاریکی آمد که پشت سر گذاشته بودم و دیدم به معنی، خیلی هم دور نشده‌ام، فقط دور زده‌ام و در طرف دیگر دیوار ایستاده‌ام. دیوار نازکی است میان امیدها و اشتیاق‌هایم از یک سو، و مه غلیظ اندوه و ناامیدی از سوی دیگر. کافی است زلزله‌ای بیاید تا همه چیز در هم بیامیزد. حتی بی‌زلزله، اگر خودم کمی وا بدهم افسردگی از منفذهای دیوار نشت می‌کند و همه چیز را فرامی‌گیرد. کمی احساس آسودگی کردم.دیدم هر گاه بخواهم می‌توانم چشم‌انداز گذشته را اعاده کنم. بعد دوباره خودم را به درس خواندن فرمودم که در حکم درز گرفتن دیوار است؛ چون هنوز تصمیم و دلیلی برای بازگشتن به روزهای تیره و تاز قدیمی ندارم. 


با این حال آنچه بیشتر از افسردگی دوست دارم نزدیک و در دسترسم باشد جنون است؛ جنون خلص و خالص، سایکوز؛ بریدگی از زمان و مکان و واقعیت. دیگر شدن، پوستین انداختن. بر خلاف افسردگی جنون را هرگز نزدیک خودم احساس نکرده‌ام. دور است مثل وهم، دور است مثل مرگ. حتی از مرگ و وهم دورتر است. مرگ را دست کم می‌توان در گورستان لمس کرد. می‌توان چیزی از آن را با خود به خانه آورد. (مثلا تکه سنگ شکسته‌ای از گوری قدیمی.) اما جنون به کلی برایم غریبه است، و چه حیف. چون بهترین گریزگاه‌هاست. تو را از تیررس زندگی دور می‌کند؛ حتی دورتر از آنچه افسردگی می‌تواند. کاش هر پنجشنبه دلیلی برای جنون پیدا می‌کردم. 

کتابخانه‌زی

سه شنبه, ۱۰ بهمن ۱۳۹۶، ۰۱:۴۹ ب.ظ

چه طور می‌شود اگر به خودم اجازه بدهم همین‌جا در کتابخانه پست وبلاگی جدید و احتمالا بی‌سروتهی بنویسم؟ معمولا در کتابخانه غیر از درس خواندن و گاهی کمی وبگردی کاری نمی‌کنم؛ برایم مکانی مجزا از زندگی عادی است. اما این کتابخانه جدید طوری است که دلم می‌خواهد با تمام زندگی‌ام به آن کوچ کنم و در آن خیمه بزنم؛ همه کارهایم را همین جا بکنم، حتی غذا خوردن و از جمله وبلاگ نوشتن. پریروز با نگار همین جا قرار داشتیم و او کلمه‌ای گفت که از آن زمان به ذهن من چسبیده. گفت در یک برهه از زندگی‌اش قصد کرده‌بود «کتابخانه‌زی» بشود. تمام امروز، بین خواندن و نوشتن، گفتگوهایم با نگار را مرور می‌کردم و هزارباره به کلمه کتابخانه‌زی برمی‌گشتم؛ کلمه‌ای که زندگی ایده‌آل مرا خیلی خوب توصیف می‌کند. 


با این حال زیستن در میان کتاب‌ها تلویحا از نزیستن میان آدم‌ها خبر می‌دهد و این کمی مرا می‌ترساند؛ یا دقیقتتر بگویم مردد می‌کند. انتخاب بین انزوا و معاشرت، انتخاب بین مسئولیت اجتماعی و رشد فردی محذور زندگی من است. هرگز برایش پاسخی نیافته‌ام با اینکه بارها برایش پاسخی یافته‌ام. آن قدر این پرسش بر ذهنم سنگینی می‌کند که هرکجا گوش شنوای همدلی پیدا کنم احتمالا به آن گریزی می‌‌زنم. در گفتگو با نگار هم کمی به آن نزدیک شدم و بعد دوباره پس رفتم. مچ خودم را گرفتم که امید بسته‌بودم از نگار پاسخ حاضر و آماده‌ای برای این پرسش بگیرم. به خودم هی زدم و ادامه ندادم. 


اگر می‌خواستم ادامه بدهم به دلخوری‌های و ناامیدی‌هایم از روابط انسانی می‌رسیدم؛ چیزی که این روزها کفه ترازو را به نفع انزوا سنگین می‌کند و باعث می‌شود «کتابخانه‌زی» چنین زنگ پرطنینی در گوشم داشته‌باشد. هیچ چیز بیشتر از دلخوری مرا به زبان نمی‌آورد و از هیچ سخنی هم بیش از گلایه و درددل پشیمان نمی‌شوم. گلایه‌های این روزهایم البته شخصی نیستند؛ به فرد خاصی برنمی‌گردند؛ حس مبهمی هستند از اینکه روابط آن طوری که وعده داده شده پیش نمی‌روند. (کجا و کی وعده داده‌شده؟ نمی‌دانم.) ناکامی بسیار دارند و برای دست یافتن به شهد و شکرشان باید بسیار تقلا کرد. 


این ناتوانی در لذت بردن از روابط انسانی را روانشناسی به سادگی در غالب نقصان‌های فردی و نابسندگی‌های رشدی تحلیل می‌کند. من هم خودم را بسیار در این چهارچوب سنجیده‌ام و توضیح داده‌ام. اما گاهی هم به جان می‌آیم و طغیان می‌کنم؛ به خودم می‌گویم تا کی و کجا می‌خواهی ادراک بلافصل خودت را کنار بگذاری و قبول کنی دیگران (در این مثال، نظریه‌پردازان روانشناسی) تو را بهتر از خودت می‌شناسند؟ ادراک بلافصل من ایراد را در شکل رابطه‌ها می‌بیند نه درون تک تک آدم‌ها. دلم می‌خواهد گاهی بی‌خیال شک‌گرایی علمی، فقط به فهم خودم اعتماد کنم؛ فهمی که ادعای بی‌طرفی ندارد. (و می‌دانم که این روش بسیار پرمخاطره است.)


باری، بعد از همه اینها من کتابخانه‌زی نیستم؛ هنوز نیستم؛ در معنای افراطی‌اش نیستم. احتمالا چون میم را دارم و چند تن دیگر که حضورشان هنوز غنی و ارضا کننده است و بر ناامیدی فراگیرم از گفتگو و تعامل کمی سایه می‌اندازد. بسته به اینکه در چه کدام وضع خلقی باشم این رابطه‌های استثنایی برایم معانی مختلفی دارند؛ گاهی در اوج خوشبینی‌ام و خیال می‌کنم از همین سنگر آخر می‌توان همه دنیای سرد و غیردوستانه را فتح کرد. گاهی اسیر سایه‌های تیره‌ام و به نظرم می‌رسد چیزی نمانده آن دنیای غیردوستانه این سنگر آخر را در خود ببلعد. امروز عینک دوم را بر چشم دارم. غمگینم و می‌کوشم خودم را با نوشتن تسلی بدهم؛ با نوشتن در کتابخانه، جایی که غالبا در آن غیر از درس خواندن کاری نمیکنم. 

معاشقه با امتحان و تکلیف

جمعه, ۶ بهمن ۱۳۹۶، ۰۲:۴۶ ب.ظ
امتحانات تمام شدند. حالا یک ماه و قدری کمتر فرصت دارم که گزارش‌ها و مقاله‌ها را تحویل بدهم. تقریبا به همان فشردگی روزهای امتحانات دارم کار می‌کنم و حظ می‌برم. چندسالی هست که فهمیده‌ام پرکاری حالم را خوب می‌کند و با این حال هنوز از بعضی پرکاری‌ها می‌گریزم. شاید چون این لذت را درست باور نکرده‌ام. هنوز طعمش با دندانم قدری غریبه است. 

امتحانات را دوست دارم. برخلاف بعضی از دوستانم به چشمم پوچ و بی‌حاصل نیستند؛ فرصت فشرده و جبرانی یادگیری هستند تا دیون نپرداختهٔ طول ترمت را با خودت تصفیه کنی؛ مصداق آن آیه کتاب مقدس‌اند که می‌گوید: «سال‌هایی را که ملخ‌ها خورده‌اند به تو باز می‌گردانم.» از لا به لای امتحانات و فشردگی و اضطرارشان روزهای ملخ‌زدهٔ عمرم را بازمی‌جویم. هرچه در طول ترم نخوانده‌ام و نیاموخته‌ام اینجا می‌آموزم. کم‌حاصلی طول ترم با پرحاصلی این چند هفته سر به سر می‌شود. خواندن و خواندن و خواندن؛ غرق شدن در کتاب‌ها و کاغذها. وای که دیوانه‌اش هستم!

مرید اساتیدی هستم که می‌دانند چه طور امتحان و ارزیابی را به فرصت دیگری برای یاد دادن تبدیل کنند. چقدر واژه استاد به نامشان می‌برازد. این ترم با دوتا از این آدم‌ها کلاس داشتیم. اولی امتحان گرفت و یک خروار تکلیف داد. روز آخر که داشت فهرست بلندبالای تکالیف را یادآوری می‌کرد در چشم‌هایش برق شیطنت بود. انگار داشت می‌گفت «بخواهید یا نخواهید یادتان می‌دهم.» حالتش مثل گربه‌ای بود که موش‌ها را بازی بدهد. و من عاشق این موش‌وگربه‌بازی هستم؛ عاشق گربه‌ای چنین عزیز که چابک شدن موش‌ها برایش مهم است. 

آن استاد دیگر امتحان نگرفت؛ فقط تکلیف داد؛ آن قدر زیاد که نمی‌دانم اگر شب و روز بیدار بمانم آیا از پس تمام کردنشان برمی‌آیم یا نه. اما می‌دانم هر یک تکلیفش هم‌چون سفری است که از آن پخته‌تر و خردمندتر برمی‌گردی. هر یک تکلیفش غنیمتی است. چه خوب است معلم راه‌بلدی داشته باشی که تو را سفر بفرستد، جای اینکه خودت باری به هر جهت طی طریق کنی. چه خوب است که تیرگی و ناشناختگی مسیر را کمی برایت بشکافند. 

همه اساتید این قدر مرشد و بلد راه نیستند. ولی من خوشدلانه فکر می‌کنم حتی اگر استاد نخواهد و نتواند، دانشجو خودش می‌تواند امتحان را به فرصت دیگری برای یادگیری تبدیل کند. روی این حساب، تکالیف بی‌مزه‌تر و فرمایشی‌تر را هم دارم با ذوق و شوق و البته با وسواس کامل می‌کنم. گاهی عذاب وجدان می‌گیرم از اینکه این قدر به جو عمومی احساسات دانشجویی خائنم. گاهی حتی شک می‌کنم که کودن و سطحی باشم؛ که کور باشم بر برهنگی امپراطور، بر پوچی آنچه بیشتر اساتید از ما می‌خواهند. نکند آن‌هایی که گرفتار ملال‌اند از من تیزبین‌تر باشند؟

 اما پس از همه این‌ها، باز هم این لذت است که مرا هدایت می‌کند؛ لذت خواندن و خواندن و نوشتن، لذت آموختن، حتی اندکی آموختن، حتی به سختی آموختن. چیزی به بی‌واسطگی لذت را کمتر استدلالی می‌تواند ساقط کند. این روزها دارم به طعم غریب این لذت خوگیر می‌شوم؛ مثل قهوه و چای که ذائقه‌ات باید به آن خو کند تا بپسندی. 

another American movie

چهارشنبه, ۴ بهمن ۱۳۹۶، ۱۰:۰۲ ق.ظ

دوشنبه با میم پالپ فیکشن را تماشا کردیم. من بار اولم بود و او بار چندمش. خشونت عریان فیلم را هنوز همچون غباری بر ذهنم احساس می‌کنم. مخصوصا صحنهٔ تجاوز برایم آزارنده بود. یادم آمد فرهنگ چه طور عمل جنسی را با قدرت و مهار مرتبط می‌کند؛ طوری که فرد دریافت‌کننده، صرف نظر از جنسیتش، همیشه سهمی از فرودستی و سرافکندگی دارد. احساس می‌کنم بعد از همه چیز، هنوز روی خرده‌شیشه‌های فرهنگ مردسالار راه می‌رویم. استعاره‌های مردسالارانه را منسوخ می‌کنیم، معانی و استعاره‌های تازه خلق می‌کنیم، با کسانی معاشرت می‌کنیم که استعاره‌های مردسالارانه را نفی می‌کنند، اما باز هم این استعاره‌ها، مثل خرده‌های شیشه، ناغافل به پایمان فرو می‌روند و می‌گزند. 


چیز دیگری که ناراضی‌ام می‌کرد شخصیت‌پردازی زنان فیلم بود؛ همه ضعیف و منفعل. یکی عصبی و بی‌ثبات (هانی بانی)، یکی نگران اما احمق و بی‌خبر (فابین). سومی هم زنی اغواگر، با جذابیت کلیشه‌ای آمریکایی که نوچهٔ سربه هوا و ضعیف‌النفس شوهرش را مرعوب می‌کند، اما بر اقتدار شوهر گنگسترش خش هم نمی‌‌اندازد (میا). در پایان هم «شبان نیک‍»‍ی داریم که طبق معمول، مرد است. می‌توانم تصور کنم که پالپ فیکشن در فضای فرهنگی خود فیلمی خلاف جریان به حساب می‌آید؛ شاید حتی فیلمی معترض. اما برای من -زن جوان خاورمیانه‌ای در سال ۲۰۱۸- چیز تازه‌ای ندارد؛ تکرار همان هوای مسمومی است که بسیار تنفسش کرده‌ام، با چاشنی فرهنگ آمریکایی (که از قضا خوشایندم نیست.)


و با این همه به فیلم ۸ دادم، به خاطر غنای دراماتیکش و بازی‌های خوبش. حتی لحظه‌ای مردد ماندم که ۹ بدهم یا نه؟ بعد چیزهایی که بالاتر نوشتم را از نظر گذراندم و ندادم. گفتم ۹ بماند برای همان معدود فیلم‌هایی که «روحم را لمس می‌کنند.» به هیچ فیلمی ۱۰ نمی‌دهم. به دبیران ریاضی می‌مانم که معتقدند: «۲۰ مال خداست.»

درباره اهمالکاری

سه شنبه, ۳ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۲۴ ق.ظ

اگر درباره اهمالکاری از من بپرسید، می‌گویم آن هنر -و گاهی دانش!- معصومانه به خویشتن خیانت کردن است. الگویی بازگشتی از پراکنده کردن نیروها و از دست دادن فرصت‌ها؛ مثل وزیری که ملکه‌اش را به بزدل بودن و گریختن از همهٔ نبردها پند می‌دهد؛ تا جایی که از ملکه هیبتی پوشالی می‌ماند و حکمش را هیچ کجا نمی‌خوانند. مدتی است دربارهٔ اهمالکاری خیلی می‌خوانم؛ هم به خاطر خودم که گرفتارش هستم، هم برای کمک کردن به چند تنی که در این باره مشورت می‌خواستند. 


احتمالا بسنده‌ترین و کارآترین چهارچوب نظری برای شناخت و تبیین و درمان اهمالکاری، الگوی شناختی-رفتاری (CBT) است. طبق این الگو چرخهٔ خودافزای اهمالکاری با یک نگرانی اولیه (شاید نگرانی از شکست) آغاز می‌شود. پای کار نشستن این نگرانی را یادآوری می‌کند. می‌نشینی به تمرین و فکر می‌کنی اگر هیچ وقت یاد نگیری چه طور؟ کار اصلی را کنار می‌گذاری و خودت را با کار خوشایند یا حواس‌پرت‌کن دیگری سرگرم می‌کنی و به این طریق نگرانی موقتا رفع می‌شود. دور شدن نگرانی -که حالت ناخوشایندی است- مثل یک پاداش، تشویقت می‌کند به اهمالکاری بیشتر و بیشتر. 


فرارهای پیاپی لاجرم به شکست‌های پیاپی منجر می‌شوند. اهمالگران با این شکست‌ها به طرق مختلفی کنار می‌آیند؛ بعضی انکار می‌کنند؛ بعضی توجیه می‌کنند؛ بعضی خودشان را با وعده جبران سرپا نگه می‌دارند. کسانی هم هستند که شکست‌خوردگی را می‌پذیرند و جزئی از هویت خود می‌کنند. به تجویز CBT راه خروج از چرخه خودشکن این است که نگرانی را تحمل کنی و همزمان کار اصلی‌ات را پی بگیری. چون بدن نمی‌تواند هیچ احساسی را برای مدت طولانی تاب بیاورد، سرانجام خوگیر می‌شوی؛ اضطراب ناپدید می‌شود و نگرانی خنثی. کار کردن با نگرانی‌ها و بیرون کشیدن ریشه‌هایشان و پاسخ دادن به آن‌ها هم البته مفید است، اما کافی نیست. 


با اینکه CBT تبیین بسنده‌ای فراهم می‌کند، هیچ عیبی نمی‌بینم که یک مشکل را از چند چهارچوب نظری مختلف ببینم و تبیین کنم؛ چون علم داستان فیل در تاریکی است. در یک سطح دیگر، می‌شود موضوع را از منظر گشتالت‌درمانگرها دید. گشتالت یعنی کل، و گشتالت‌درمانی می‌گوید بهزیستی فقط وقتی به دست می‌آید که تجربهٔ زیستهٔ آدم‌ها به کمال و یکپارچگی برسد؛ یکپارچگی احساس و عمل، یکپارچگی عقیده و کلام . یکپارچگی تجربه. این آخری همان چیزی است که اهمالکاری مختلش می‌کند. 


با اهمالکاری انبوهی از تجربه‌های ابتر و ناتمام برای خودت فراهم می‌کنی. (همه دفعاتی که تلاش کردم شنا بیاموزم و شکست خوردم، همه کتاب‌هایی که ناتمام گذاشتم، همه امانت‌هایی که پس ندادم.) این تجربه‌های ابتر -یا به قول گشتالتی‌ها، گشتالت‌های ناتمام- پهنای باند ذهنی‌ات را اشغال می‌کنند. ظرفیتت را برای تجربه تمام و کمال زندگی کنونی‌ات کم می‌کنند. همه این‌ها را همچون بدحالی مبهم و بی‌شکلی احساس خواهی کرد. بخش ثابتی از اغلب درمان‌های گشتالتی این است که به عقب برگردی و گشتالت‌های ناتمام دور و نزدیکت را کامل کنی. 


این نامه را که تمام کنم، می‌روم به سراغ گشتالت ناتمام خودم؛ یکی از دشوارترین‌هایشان: امانتی که در برگرداندنش خیلی تاخیر کرده‌ام. آن را با تنگی نفس و سنگینی در قفسهٔ سینه‌ام به یاد می‌آورم، با شرم. به خاطرش خودم را از دیدارهای دوستانه‌ای محروم کرده‌ام. این بدقولی مثل لکهٔ ننگی بر دامن خاطرات بهترین دورهٔ زندگی‌ام نشسته. می‌روم که کاملش کنم. چه کسی می‌گوید اهمالکاری خیانت به خود نیست؟

به نیت شکر نعمت

سه شنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۶، ۰۵:۲۶ ب.ظ

اواخر دورهٔ کارشناسی، درسی داشتیم به نام «ساختمان و تجهیزات کتابخانه‌ها». عصرهای خوابآلود پاییزی در کلاس پرنور می‌نشستیم و کاتالوگ تجهیزات کتابخانه‌ای را دست به دست می‌کردیم. آلبومی را که استاد خودش از عکس‌های کتابخانه‌های دنیا درست کرده بود با احتیاط ورق می‌زدیم. آن کتابخانه‌ها سالن‌های پرنور و مبلمان راحت داشتند. روی کاناپه‌هایشان نوجوان‌ها، درازکش، مجلهٔ مصور ورق می‌زدند. در بوفه‌هایشان بساط خنده و قهوه به راه بود. استاد «خب که چی» را در چشمان‌مان می‌خواند و به تکرار یادآوری می‌کرد: «اینها را نشان‌تان می‌دهم که دید داشته‌باشید. شاید روزی نظرتان را برای ساخت کتابخانه‌ٔ جدیدی خواستند.»


کمی قبل‌تر از آن روزها، استاد دیگری که از سفر خارجه برگشته‌بود برای‌مان جلسه گزارش سفر گذاشته بود. در صندلی‌های راحت اتاق شورا فرو رفته‌بودیم و رد شدن اسلاید‌ها را می‌دیدیم. دانشکده و دانشجوها. کلاس‌ها. بعد نوبت کتابخانه شد: مادری با کالسکه کودکش در راهروی بین قفسه‌ها ایستاده بود و چیزی می‌خواند. آه از دلمان بلند شد. آه تعجب و حسرت. آن مادر و کودک و کالسکه نماد کتابخانه‌ای بود که بارها عکسش را اینجا و آنجا دیده بودیم؛ در نشست‌های تخصصی کتابداری، در جلسه‌هایی شبیه همین. این کتابخانه‌ای بود که باور کرده‌بودیم مال ما نمی‌شود. شرطی شده‌بودیم با دیدنش آه حسرت بکشیم. با این علامت نشان می‌دادیم که آن را بازشناخته‌ایم. 


باز کمی قبل‌تر، کارآموز کتابخانهٔ بزرگ و مشهوری بودم. از بخشی به بخش دیگر می‌رفتم و وظایفی داشتم که انجام بدهم. بعضی سرپرست‌ها خوش‌خلق بودند، اما اغلب از آن نوعی بودند که می‌بایست به خودت بقبولانی جورشان از مهر پدر بهتر است. در تلاش برای همدل بودن، روزها همهٔ دلایلی را که می‌توانست به این بدخلقی و نظم بی‌انعطاف انجامیده باشد با خودم مرور می‌کردم. یکی از تقصیرکاران احتمالی فضای زیرزمینی کتابخانه و نور مصنوعی آن بود. هر بار که پایت را از ساختمان بیرون می‌گذاشتی از تغییر نور روز شگفت‌زده می‌شدی. مجموعهٔ اصلی کتابخانه (مجموعهٔ امانت) به روی مراجعان بسته بود و جز کتابداران همان بخش کسی اجازهٔ ورود نداشت. با من بیشتر مثل مراجع رفتار می‌کردند تا یکی از خودشان. محروم از لذت پرسه‌زدن لابه‌لای قفسه‌ها، اوقات استراحتم را با تحلیل رفتار کارمندان می‌گذراندم. 


قبل‌تر و بعدتر -در تمام ترم‌های کارشناسی- فصل امتحانات در سالن مطالعه کتابخانه دانشگاه درس می‌خواندم. سالن مطالعه نیم‌طبقه‌ای بود بر فراز مخزن اصلی کتابخانه که قفسه‌ها در آن بودند. مجاور سلف و بوفه بود و همیشه بوی سرخ‌کردنی می‌داد. هواکشش صدای استخوان‌‌خراشی داشت. انعکاس نور زرد روی مرمرهای چرکمرده‌اش و فنسی که پشت پنجره‌ها بسته‌بودند افسرده‌ام می‌کرد. حتی صندلی‌هایش انگار از صندلی‌های کتابخانهٔ دانشکده و کتابخانهٔ خوابگاه ناراحت‌تر بودند. تنها مزیتش خلوتی‌اش بود که آن را هم از صدقه سر اوضاع خرابش داشت. گاهی که از خواندن فارغ می‌شدم، از آن بالا به قفسه‌ها و رفت و آمد کارمندها نگاه می‌کردم و به شایعهٔ ساخت کتابخانه جدید می‌اندیشیدم. غمگنانه فکر می‌کردم: «به ما که وصال نمی‌دهد.»


گذشت و گذشت و تصادفا دانشجوی ارشد همان دانشگاه کارشناسی شدم. به رغم بدبینی و سق سیاهم، هفتهٔ پیش کتابخانهٔ جدید به من وصال داد. پس از ماه‌های پیاپی که منتظر افتتاحش بودم -آن قدر که عادت درس خواندن در کتابخانه از سرم افتاده‌بود- یک روز خبر افتتاح بی سر و صدایش را شنیدم. با دوستم رفتیم و گشتی زدیم. وه، چه قصری بود! شش طبقه، با پنجره‌های عظیم سرتاسری. مثل دلبر که قصر دیو را می‌کاوید، به هر سوراخی سرک کشیدیم. طبقه به طبقه بالا رفتیم. آنچه در کلاس تجهیزات کتابخانه آموخته‌بودم و نیاموخته‌بودم از نو به من باز می‌گشت: مخزن کتاب‌ها باز بود، کف را موکت کرده‌بودند که صدای رفت و آمدها نپیچد. بین ردیف قفسه‌های سفید، کاناپه بود. میزهای مطالعه را کنار پنجره‌ها گذاشته‌بودند. صندلی‌هایی با پشتی‌های راحت. پریز برق به تعداد زیاد. صندلی‌های چرخان و میزهای مخصوص لپ‌تاپ. و نور و نور و نور. و منظره و منظره و منظره؛ منظرهٔ درختان قدیمی دانشگاه، منظرهٔ دانشجوها در رفت و آمد، منظره کلاغ‌هایی که در آسمان معلق می‌زدند. 




ما دوباره سبز می‌شویم؟

يكشنبه, ۳ دی ۱۳۹۶، ۰۴:۰۹ ب.ظ

امروز سبزه گذاشتم. پیشنهاد میم بود. می‌گفت: «تو یادت رفته در حال رشد کردنی. سبزه بگذار تا قدکشیدن ذره‌ذره‌شان را ببینی و به یاد بیاوری.» کف بشقابی پنبهٔ خیس گذاشتم و ماش پاشیدم. یادم آمد سبزه گذاشتن ایمان می‌خواهد. هیج اطمینانی نیست که عمل بیایند. گاهی دانه‌هایت خرابند. گاهی آب زیاد است. گاهی نور کم است. برای همین است که سبزه نماد برکت است؛ چون مثل برکت آمدنیامد دارد. 


مادربزرگم این آمدنیامد را با پرکاری خودش جبران می‌کرد. از دوهفته قبل از عید، هرچند روزی چندتا سبزه می‌گذاشت. روز عید شاید بیست تا سبزه داشت. بعضی بلند و سبز، بعضی پوسیده، بعضی خشکیده. یکی را سر سفرهٔ هفت‌سین می‌گذاشت، بقیه را می‌داد به مرغ‌هایش تا دل سیری بچرند. حالا که این‌ها را می‌نویسم حسرت می‌خورم که چرا در روزگار جوانی و سلامتش چندگاهی کنارش زندگی نکردم. لابد از این فوت و فن‌ها باز هم در آستین داشت. 


سبزه‌های مادربزرگ را ما گره می‌زدیم. یادم نمی‌آید خودش سبزه‌ای گره زده‌باشد. آرزوهایش برآورده شده‌بودند؟ آرزویی نداشت؟ شاید هم آرزوهایش را جای دیگری، با خرافات دیگری متبرک می‌کرد. ولی من اگر روزی روزگاری نوه‌ای داشته‌باشم دلم می‌خواهد سبزه گره زدنم را ببیند؛ بداند چه دل آرزومندی دارم. خنده‌های کامروایی‌ام را ببیند، گریه‌های ناکامی‌ام را ببیند -یا گریه‌های از ترس ناکامی را-. بداند از دنیا چه می‌خواهم و چه بسیار می‌خواهم. 


هرچه می‌کشم از آرزومندی است. از آرزومندی است که دلم همیشه می‌لرزد. روزهایی مثل امروز با بی‌تابی‌ها و بی‌قراری‌های تسکین‌ناپذیرشان تحفهٔ آرزومندی هستند. ترس از نداشتن و نرسیدن، ترس از دیر رسیدن. ترس از پوسیدن دانه‌هایی که کاشته‌ای. کاش من هم یاد بگیرم مثل مادربزرگ آمدنیامد دنیا را با پرکاری خودم جبران کنم؛ آن قدر سبزه بگذارم تا چندتایی سبز شوند. 

دروغ نمی‌گویم

چهارشنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۶، ۰۹:۲۷ ب.ظ
دوستت دارم
پس به تو دروغ نمی‌گویم:
مرگ و جنگل منتظرم هستند.
مرا با حنجرهٔ تکرار می‌خوانند.
شریک نمی‌خواهند، هم‌سفره نمی‌خواهند
زیرا این پیمان ماست:
از هر کجا که رُسته‌ای
خاک همانجا خواهی شد.

دوستت دارم و راست می‌گویم:
مرگ همسایهٔ من، دایهٔ من، پدرخواندهٔ من بود
وقتی روی قبرها لی‌لی می‌کردم
آبنبات‌های نعنایی‌اش را تعارف می‌کرد
و از چشم‌های سبزش
دری به قصه و شعبده و دوستی می‌گشود.
دوستت دارم
اما مرگ
مرا پیشتر از تو دوست داشته‌است.

جنگل را می‌بینی؟ 
تیره‌تر از چمن‌زار است
زیرا مرگ رنگ‌هایش را با آن آمیخته
گرگ‌ها را می‌بینی؟
درنده و درستکارند
زیرا مرگ اهلی‌شان کرده.
دوستت دارم و از تو پنهان نمی‌کنم:
من نامزدش هستم.
وقتی شالی‌ها را درو کنند،
او منتظر نمی‌ماند.

پاییز باید به خانه برگردم؛
وقتی باد می‌آید و لالایی‌ها را می‌آورد،
وقتی سوگندهای شکسته از درختان فرومی‌ریزند.
دوستت دارم
پس به تو دروغ نمی‌گویم:
آن‌ها مرا خواهند برد.

* آذر 96، تهران

سفر شمال

سه شنبه, ۲۸ آذر ۱۳۹۶، ۰۸:۳۲ ب.ظ

نمی‌دانم کجا خواندم، شاید هم از کسی شنیدم که مرده‌ها به سمت شمال می‌روند. انگار ناگهان صدایی ناشنیدنی را می‌شنوند؛ شاید صدای زنگ، یا بانگ انفجاری عظیم، یا صدایی که نامشان را می‌خواند. در یک آن هرچه در دست دارند بر زمین می‌گذارند، رو به هر کجا دارند برمی‌گردند و رو به شمال می‌کنند. می‌روند و می‌روند؛ رفتنی بی‌توقف، رفتنی بی‌بازگشت. 


پدربزرگم آن بانگ را در بهار 81 شنید. آخرین بار دوهفته پیش از رفتنش او را دیدم. شبی تاریک بود. از ما -دو کودک و یک نوجوان- خواسته‌بود چیزی را برایش از خانه بیاوریم. خانه در انتهای جنوبی باغ بود، پدربزرگ در انتهای شمالی باغ، منتظر. در راه‌باریکه‌ای که این دو را به هم می‌پیوست، آن شب برای نخستین بار شب‌تاب‌ها را دیدم. نزدیک صورتمان در هوا معلق بودند، اما اگر دست دراز می‌کردیم به جانب درختان پرتقال پس می‌نشستند. ما در آن تاریکی جرئت نداشتیم پا از راه بیرون بگذاریم. 


آن شب بی‌آنکه بدانیم پدربزرگ را در سفرش به سوی شمال بدرقه کردیم. گاهی فکر می‌کنم اگر به قدر کافی به همان سو برویم، اگر خزر مه‌گرفته را پشت سر بگذاریم و روی ساحل روسیه فرود بیاییم، او را می‌بینیم که هنوز سفرش را به میانه نرسانده. هیبتی به‌هم‌زده مناسب پیرمردهای روس؛ با پالتوپوستی سنگین و چمدانی کوچک و ساق‌بندهای پشمی. می‌رود و می‌رود و گاهی به پشت سر، به آنچه ترک کرده نگاهی می‌اندازد. 


پدربزرگ را خلاف مسیر سفرش، در قبرستانی رو به جنوب دفن کردیم. آن قبر مثل یک نشانه، مثل میخی در زمین، سمت خانه را به مسافر ما نشان می‌دهد. به مَثَل، انگار رشتهٔ باریکی از قبر بیرون زده که انتهای دیگرش در دست پدربزرگ است. او می‌رود و می‌رود و رشته کش می‌آید. رشته به او می‌گوید از کجا آغاز کرده و چقدر دور شده. بلی، این سفری بی‌بازگشت است، اما پدربزرگ به هر حال می‌خواهد جهت خانه را بداند. 


رشتهٔ نادیدنی، در مسیرش از قبر تا شمال ِ دور، از میان باغ و خانه نیز می‌گذرد؛ از راه‌باریکه‌ای که در آن شب‌تاب‌ها را ملاقات کردیم. در پرسه‌های گاه به گاه‌مان بی‌آنکه بدانیم به رشته برخورد می‌کنیم و آن را می‌لرزانیم. پدربزرگ فرسنگ‌ها دورتر از ما این لرزش را در کف دست پیرش احساس می‌کند. می‌فهمد که ما هنوز همین‌جاییم؛ هنوز از پی‌اش روان نشده‌ایم. 

دوری‌ها و دوستی‌ها

شنبه, ۲۵ آذر ۱۳۹۶، ۰۵:۰۳ ب.ظ
دو ماه است خودم را با این وعده سر پا نگه می‌دارم که سخت درس بخوانم و بعد، در فرجه میان دو ترم خوب معاشرت کنم. نقشه‌ام این است که از چند دوست نادیده اینترنتی (برخی جدید و برخی قدیمی) دعوت کنم جایی حوالی مرکز تهران همدیگر را ببینیم و چایی بنوشیم و گپی بزنیم. اگر برف هم باریده باشد و بتوان پیچیده در لباس‌های گرم، مثل خرس سر چنین قراری رفت چه بهتر. نون هم دارد می‌آید ایران و قرار است بعد از سالها، برای اولین بار همدیگر را ببینیم. فکری‌ام به آن نون دیگر هم پیام بدهم و جویا شوم که آمدنی نیست؟ و یادآوری که مشتاقم ببینمش.

در این چندساله که فرصت دوستی‌های رو در رو دست نمی‌داد (یا خودم توانش را نداشتم) رفاقت‌های راه دور گرم و زنده نگهم داشته‌اند. هنوز هم وقتی به واژهٔ دوستی فکر می‌کنم دلم می‌رود قزوین و قم و انزلی و نجف‌آباد و شیراز. تواضع چرا؟ به خودم می‌بالم که می‌توانم در روزگار قحطی و تنهایی بو بکشم و شهد و شیره پیدا کنم و جان بگیرم. به خودم می‌بالم که به روحم گرسنگی نمی‌دهم، تنهایی و دوری نمی‌دهم؛.حتی وقتی عزیزترین‌هایم دورند میدانم چه طور رشته را پیوسته نگه دارم تا نیرو بگیرم و دوباره به سمت آن «فردای افسون‌ریز رویایی» پیش بروم. 

ایمانم به دوستی و شبکه‌سازی قدیمی و مصرانه است؛ دوستی را هم برای خودش می‌خواهم هم برای  چیزی که به ما می‌دهد. برای اینکه گرد یک آتش حلقه بزنیم -آتش امید و ایمان‌مان- و تمام آنچه را زمانه دریغ می‌کند بین خودمان رد و بدل کنیم؛ مهربانی و عشق را، قدرت را، دانش را، امید را. دلم روشن است که وقتی از گرد این آتش برمی‌خیزیم به تغییر دادن و تغییر کردن مصرتر و تواناتریم. 

می‌دانم که میلم به بودن با آدم‌ها با فصل‌ها رنگ عوض میکند؛ گاهی -مثل این روزها- برای دورهمی‌های رو در رو با آدم‌های همدل نقشه می‌کشم. گاهی غارم را و کنج خلوتم را و همان چندتن عزیزترم را می‌طلبم. گاهی حرفی دارم که بزنم گاهی سکوتم. گاهی چیزی دارم که ببخشم، گاهی یکسره تمنا و دریوزه‌ام. اما می‌دانم که در همه حال و همه فصل به نفس یاران موافق زنده‌ام و آن را از خودم دریغ نمیکنم.