کانی‌چاوْ

من گذرگاه بادها هستم

کانی‌چاوْ

من گذرگاه بادها هستم

۳ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۷ ثبت شده است

در ازدحام آینه

چهارشنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۴:۰۱ ب.ظ

چندان نزاده‌ام که زنی باشم

چندان نرسته‌ام که درختی

ای گورهای من،

ای پلک‌های خفتهٔ معصوم

در من

اقبال مردگان کدامین عهد

تکرار می‌شود؟


چندان نخوانده‌ام که بدانم

پایان داستان خدایان را

چندان نجسته‌ام که خودم را 

در ازدحام آینه بشناسم

در روزهای یخ‌زده‌ای چون این

تکرار ناتمامی مرگم

بر چهرهٔ جذامی تردید

در روزهای گرم‌تَرَک

ایمان لاابالی مستم

کز عفن خویش می‌گذرد

وز مرگ خویش

وز عفن دست‌ها و دعاها


چندان نرفته‌ام که بخوانم

خط سکوت رهگذران را

ای کفش‌های من

پیغمبران کوچک حیرانی،

از جبرئیل خویش بپرسید:

آیا در این غروب بلاخیز

تا پیش از آنکه صور بخواند

من نیز

مبعوث می‌شوم؟


کامل شده در 27 فروردین 97

ماهی ایمانی

دو خاطره

سه شنبه, ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۲:۳۸ ب.ظ

امروز با سین برای هفته بعد قرار ملاقات گذاشتم. سین همکلاسی راهنمایی و دبیرستان من است. چند وقتی از هم بی‌خبر بودیم تا اینکه در توییتر پیدایم کرد. قرار گذاشتیم همدیگر را نزدیک انقلاب ببینیم. همین طور که در ذهنم اطلس گشت ارشادهای تهران را مرور می‌کردم و کمد لباس‌ها را دنبال مانتوی کم‌خطری ورق می‌زدم، یاد خاطره‌ای دور افتادم. 


با سین از دبیرستان به خانه برمی‌گشتیم. آن وقت‌ها هنوز چادر می‌پوشیدم. سین با معیارهای آن سال‌ها کمی «قرتی» بود. دسته بزرگی از موهایش را بیرون ریخته‌بود و شاید آستین‌ها را هم بالا زده‌بود. در خیابان صفری سنندج، پلیسی که کنار ماشینش ایستاده‌بود به او گیر داد. گفت: «مقنعه‌ات را جلو بکش.» سین با جسارت همیشگی‌اش داد زد: «نمی‌کشم.» مرد -شاید به کردی- گفت: «از موهایت می‌گیرمت، پرتابت می‌کنم توی ماشین.»


من لرزیدم اما همچنان عقب ایستادم و دم نزدم. چون «تنظیمات کارخانه‌ام» روی ترسیدن و دم نزدن بود. یادم نیست بگومگو چه طور تمام شد. شاید سین مقنعه‌اش را جلو کشید. برگشت عقب و همین طور که دوباره راه می‌افتادیم به من گفت: «انتظار داشتم طرفم را بگیری.» 


شرم. تمام آنچه بعدش یادم می‌آید شرم است. داغی بدن و دَوَران سر که اجازه نمی‌داد افکار و احساساتم را درک کنم. منگ بودم. به خانه که رسیدم همه چیز را برای مادرم گفتم. زنگ زد به 124 و پس از قدردانی از «همه تلاش‌هایشان»، مودبانه بدرفتاری ماموری در خیابان صفری را گزارش کرد. قول دادند پیگیری کنند. آتش جان من اما آرام نشد. بعدها این خاطره را خیلی به یاد آوردم. هر بار با شرم. 


امروز هم به یاد آوردم؛ با فهم تازه‌ای که حاصل همهٔ این سال‌های تردید و طغیان است. «انتظار» ناکام‌مانده سین را این بار می‌فهمیدم؛ انتظار اینکه دوستت، پدرت، خانواده‌ات، مشتی باید و نباید قراردادی را به توی گوشت و خون‌دار ترجیح ندهند؛ با اسیرکنندگانت در یک جبهه نایستند. انتظاری که اغلب ناکام مانده است. 


سین آن روز نمی‌دانست، هیچ وقت هم برایش نگفتم: من باید و نبایدها را به او ترجیح ندادم؛ با مرد مامور در یک جبهه نایستادم. من فقط با ترسم در یک جبهه ایستادم؛ با سکوت و دم نزدن که نمی‌دانم خصلت سرشتی من است یا آموزهٔ زودهنگامی که تبدیل به سرشت دوم شده. 


هنوز کم و بیش همانم؛ ترسو، خجالتی، ساکت. اما خاطره دیگری هم دارم که سین نمی‌داند: چند سال بعد از آن ماجرا، یک شب سوار تاکسی ون بودم. راننده به زنی قول داد او را زیر پل پیاده کند. جلوتر که رفت و ترافیک را که دید زیر قولش زد، خواست از روی پل برود. مدعی شد زن از اول مقصدش را نگفته. صدای قدرتمند من که برای خودم غریبه بود از گلویم در آمد که: «گفته، من شنیدم.» دیگران همگی ساکت بودند. راننده زیر پل ایستاد. 


هفته بعد که سین را ببینم، شاید تمام این‌ها را برایش بگویم. یا شاید همین نوشته را برایش بخوانم؛ مخصوصا پایانش را: اینکه آن روز در تاکسی، قبل از اینکه صدایم را بلند کنم، خاطره پلیس و خیابان صفری بود که برای بار نمی‌دانم چندم از سرم گذشت. 

از خانه به خانه

جمعه, ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۹:۱۰ ب.ظ

ساعت 12 ظهر تهران بودیم. از جاده چلوس آمدیم. با اینکه چندبار ایستادیم تا لقمه بخوریم، یا من گیاهان اردی‌بهشتی را سیر کنم، یا گل‌هایی از ریشه دربیاورم برای گلدانهای خانه، هیچ کجا در راهبندان و صف انتظار عبور نماندیم. به تدبیرمان احسنت گفتیم که خوب‌وقتی به جاده زده‌ایم. از نیمه‌های راه، درست نمی‌دانم از کجا، دلتنگی مهیب خانه‌ای که پشت سر گذاشته بودم جایش را داد به اشتیاق ملایم برای خانه تهران و همه آن کارهایی که آنجا انتظارم را می‌کشیدند: کتاب‌هایم، گلکاری، قلاببافی. درست مثل بهار، حالم برگشت. دو روزی که در گیلان بودم به دلتنگی برای گیلان (و بدخلقی ناشی از دلتنگی) گذشته بود، درست. اما تازه هم شدم. از پرستوها و قورباغه‌هایی که دیدم تازه شدم. از نخ کشیدن بهارنارنج، از بوی آشنای خاک خانه. 


هنوز در جاده بودیم که فکر کردیم همین امروز برویم نمایشگاه کتاب. نزدیکتر که شدیم فکر کردیم همین که پامان به خانه رسید برویم! می‌ترسیدیم فرصت بهتری دست ندهد. رسیدیم و کوله‌ها را خالی کردیم و رفتیم. برادرم هم آمد. فهرست کتاب‌ها را از قبل نوشته بودم؛ عجولانه و سردستی اما مطمئن، چون هر کدام را استادی یا دوست باسوادی توصیه کرده‌بود. چندتایی هم کتاب سفارشی بود که باید برای عزیزانی می‌گرفتیم. دوره افتادیم و گشتیم و کتاب‌های از پیش نشان شده را خریدیم. 


بن کتاب خودم و مادرم دستم بود، اولی روی کارت ملی و دومی با فناوری nfc. علی رغم حرف و حدیث‌هایی که درباره این دو روش دریافت بن کتاب می‌شنیدم، ویرش را داشتم که فناوری‌های جدید را بیازمایم. در اولین غرفه کمی اضطراب داشتم. اما خریدها انجام شد و هیچ مشکلی نبود. کارت ملی عین کارت الکترونیک عمل می‌کرد. nfc هم بی‌هیچ مشکل و قطع و وصلی کار می‌کرد و سریع بود. تنها عیبش این بود که گزارش موجودی نمی‌داد. وقتی از کارمند بانک شهر کمک خواستم، پیشنهاد کرد بن الکترونیکم را تبدیل به کارت فیزیکی کنم. کار ساده ای بودکه خودپردازها انجامش می‌دادند و حتی نیازی به رو در رو شدن با کارمندها نبود. کارت را گرفتم، موجودی را فهمیدم و آخرین ریال‌ها را خرج آخرین کتاب‌‌ها کردم. بعد به خانه برگشتیم. 


حالا نشسته‌ام و می‌نویسم تا به وسوسه ناگهانی به روز کردن وبلاگ نه نگفته باشم. سرم دوار دارد. بار و بنه سفر هنوز کف خانه پهن است. باقی کارها را باید بگذارم برای فردا. خیلی که هنر کنم، همین نوشته را به پایان ببرم؛ بازخوانی و ویرایشش هم پیشکش. چه روز گران‌باری بود. از کجا به کجا رسیدم. از خانه به خانه. یادم باشد فردا کتاب‌ها را بر اساس اولویت خواندن فهرست کنم. یادم باشد به مادربزرگم تلفن بزنم و به استادم ایمیل. یادم باشد فردا به این فکر کنم که دو تا خانه داشتن، دوزیست بودم یعنی چه. یادم باشد معنایش را برای خودم روشن کنم.