کانی‌چاوْ

من گذرگاه بادها هستم

کانی‌چاوْ

من گذرگاه بادها هستم

۵ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است

صلیب خشم

يكشنبه, ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۸:۴۴ ب.ظ
در بادهای خشم تو گم کردم، انبوه نام‌های کسانم را
در خود گریختم، تو پی‌ام بودی: نفرین کنی تمام جهانم را
در غارهای یخ‌زده کز کردم، زخم ِ صلیب ِ خشم ِ تو بر دستم
نفرین تو هنوز طلب می‌کرد ته‌ماندهٔ غرور نهانم را
ای کوه‌های بی‌طرف مغموم، ای اشک‌های کوچک بی‌پروا
آیا نه اینکه سخت جوان بودم وقتی که او درید زبانم را؟
پروانه‌های خاطره رقصیدند خاکستر صعود مرا در باد
حقا که آسمان تو خائن بود پرواز بال‌های جوانم را
شلاق‌های معجزه بر من زد، کفر هزارساله نجاتم داد
ایمان تو وگرنه نمی‌بخشید ایمان من به آتش جانم را


ماهی ایمانی
17 اردیبهشت 1396

اذان (برای میم)

دوشنبه, ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۹:۳۹ ق.ظ
پیش از اذان عاشقت شدم
و این شعری است برای تو
برای انگشتانت
و دستی که بر آن به بلوغ رسیدم.

پیش از اذان عاشقت شدم
و این شعری است برای پریشانی
برای غارهای لبت
که در آن پناه گرفتم
و خشم خدایان را از سر گذراندم.

پیش از اذان به من رسیدی
و معزول کردی خدا را،
انسان را
قایق شدی
-و با آن گریختیم-
دریا شدی
-و از آن گذشتیم-
و تور انداختی
تا نام‌های تازه‌ای از آب بگیریم
پیش از آنکه دیر شود.

پیش از اذان به هم رسیدیم
گفتم دوستت دارم
و تو را ایستادم:
قد قامت الصلاة.

ماهی ایمانی
11 اردیبهشت 1396
تهران

ازدواج و دام‌هایش

جمعه, ۸ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۹:۳۸ ب.ظ
اگر یک چیز را دربارهٔ دههٔ شصت خیلی دوست داشته باشم، ازدواج‌های ساده و مکتبی‌طور آن است؛ اینکه آن قدر راحت می‌زدند زیر میز آداب و رسوم و تشریفات و پدر و مادرها هم خواهی نخواهی، از سر همراهی با موج زمانه یا از سر استیصال در مقابل جوان‌های پر شر و شورشان رضایت می‌دادند. اوایل فکر می‌کردم شاید ما هم بتوانیم این طور پیش برویم. اما پای عمل که افتاد در هر مرحله‌اش انقلتی آمد. بعد دیدیم در خیلی چیزها به عرف زمانه و خواستهٔ پدر و مادرها تن داده‌ایم. اگر می‌خواستیم رشتهٔ کار از دستمان در نرود، می‌بایست از همان اول رادیکال و انقلابی رفتار می‌کردیم. با عرف تنومند و پاگرفتهٔ ازدواج فقط این طور می‌شود درافتاد؛ مصالحه جواب نمی‌دهد. باید از همان اول صفر تا صد تقاضاهای عرف را رد کنی. این طوری حتی برای بزرگترها -این نگهبانان مقتدر وضعیت موجود- هم راحت‌تر است. فکر می‌کنند با دو جوان انقلابی طرف‌اند و به هر روی، همینی که هستی را می‌پذیرند. ولی اگر قرار نیست انقلاب کنی، به این راحتی‌ها قبول نمی‌کنند که روی عرف موجود دست به اصلاحات جزئی بزنی. 

دلم می‌خواست انقلاب کنیم و حالا که اینها را می‌نویسم هنوز حسرتی در دلم هست از اینکه نکرده‌ایم. افتاده‌ایم روی چرخ نقالهٔ ازدواج سنتی و دیگر به این راحتی‌ها نمی‌شود متوقفش کرد. اوضاع‌مان البته از آنچه بیشتر زوج‌های جوان تجربه می‌کنند خیلی بهتر است. منصفانه نیست که این را نگویم. پدر و مادرهایمان از متوسط پدر و مادرها سهل‌گیرترند. کمتر از دیگران تنش داشته‌ایم و همه چیز دارد برایمان ساده‌تر از بیشتر زوج‌هایی که می‌شناسیم می‌گذرد. و راستش این است که پذیرفتن رسم‌های معمول ازدواج ایرانی را هم خودمان انتخاب کردیم. سر محاسبهٔ هزینه-فایده و و اقتصاد انرژی به این انتخاب رسیدیم؛ دیدیم نمی‌صرفد همین ابتدای ازدواج‌مان این همه هزینه بدهیم و برای هرچیز کوچکی بجنگیم. فکر کردیم مهم‌تر از چند و چون مراسم ازدواج، سبک زندگی مستقلی است که بعدا می‌خواهیم در پیش بگیریم. دست کم استدلال من این بود و فکر می‌کنم بخشی از استدلال میم هم همین باشد. با این همه هنوز چیزی قلب مرا می‌خراشد از اینکه آغاز ازدواج‌مان با قدری محافظه‌کاری و کوتاه آمدن از روشی بوده که بهترش می‌دانستیم. 

خب بله، قدری محافظه‌کاری در ذات ازدواج هست. این را می‌دانم و مدتهاست قبول کرده‌ام. بهایی است که برای بودن با میم می‌پردازم؛ مردی که این قدر همراه و حمایت‌گر است و دورنمای سال‌های آینده و مسیرهای دور و درازش با او خیلی شیرین‌تر و دست‌یافتنی‌تر است. انتخابی است که کرده‌ام و امیدوارم آن قدر بالغ باشم که مسئولانه انتخابم را پی بگیرم. اما مساله دربارهٔ "چقدر" محافظه‌کاری است. و پس این نارضایتی پنهان و زیرپوستی از تن دادن به رسوم غالبا بی‌معنای بزرگترها -رسومی که شاید یک وقتی معنا داشته ولی حالا ندارد- نگرانی دیگری هست: اینکه مبادا کنترل کل زندگی هم به دنبال کنترل این چند صباح مراسم ازدواج از دستمان خارج شود. اینکه مبادا به خودمان بیاییم و ببینیم محافظه‌کاری تمام زندگی‌مان را برداشته. آرزوهایمان را کنار گذاشته‌ایم، کوشش را ترک کرده‌ایم و تن داده‌ایم به روزمرگی. امروز که با میم حرف می‌زدم -اولین گفتگوی دو به دو بعد از جلسهٔ بله‌برون که برای هیچ کدام‌مان کاملا خوشایند نبود- دیدم این نگرانی‌ها در او هم هست. و شاید در زوج‌های بسیار دیگری هم بوده‌است. کاش می‌شد یکی از این زوج‌ها را پیدا کنیم -یکی از آن‌هایی که تسلیم محافظه‌کاری نشده‌باشند- و دربارهٔ این ترس‌ها و تردیدها بگوییم و بشنویم. و دربارهٔ اینکه چه کرده‌اند تا در این دام نیفتند. 

آشتی

دوشنبه, ۴ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۳:۰۷ ب.ظ
آه ای درخت‌ها،
دایه‌های مهربان من!
ای تمشک‌های بی‌قرار،
عاشقان من! 
آمدم که بشنوم
قصه‌های تازه را
قصه‌های عشق بی‌اجازه را
عشق بی‌اجازهٔ پرنده و طناب رخت
عشق بی‌اجازهٔ حصار و آسمان
قصهٔ فرار باد و روسری
شایعات تابناک و آبدار
پچ‌پچ خصوصی زمین و مرد دوره‌گرد.

آه ای درخت‌ها
گوش‌هایم از سکوت چارراه خسته‌است
زهد ماهرانهٔ پیاده‌رو
روی دوش من گران نشسته‌است
آمدم که سر کنیم
عصرهای رخوت قدیم را
عصرهای چشمک و اشارت و مغازله
عصرهای حرف‌های پشت سر
شستن گناه برگ‌ها
زیر خنده‌های ریز ریز ابرهای بارور.

آه ای تمشک‌ها
-از شما نهان نمی‌کنم-
سال‌هاست راز عاشقانه‌ای نداشتم
خاطر مرا کسی نخواسته‌است
بر طراز دامنم
بوسه‌ای کسی نکاشته‌است
آمدم که آشتی کنیم
آمدم که باز دامن من و شما...

ماهی ایمانی
4 اردیبهشت 96
جادهٔ قزوین-رشت

آموختن از آموخته‌ها

جمعه, ۱ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۰:۵۹ ق.ظ
روش‌هایی که برای برنامه‌ریزی روزهایم داشتم دیگر مثل قبل جواب نمی‌دهند. این نابسندگی از تعطیلات نوروز شروع شد که برگشتم به خانهٔ پدر و مادرم و کنترلی را که بر جوانب زندگی‌ام داشتم دیگر احساس نمی‌کردم. پس از آن هم تا دو هفته هنوز تقویم سال جدید را نداشتم در حالی که شیوه‌هایم کاملا وابسته به تقویم بودند؛ اینکه جدولی از وظایف روزانه درست کنم و با رجوع به آن تصمیم بگیرم که هر روز و هر ساعت چه می‌خواهم بکنم. از دل این وضعیت گذار شیوه‌های جدیدی شکل گرفتند. پذیرفتم و خودم را آزاد گذاشتم که به جای اقتدار بی‌چون و چرای تقویم، برای اینکه بدانم حالا وقت چه کاری است، کمی به تشخیص آنی خودم اعتماد کنم. در واقع تقویم جانشین همین تشخیص آنی بود و بنا بود تضمین کند تکلیف هر لحظه‌ام از پیش مشخص است. تجربه کردم که بی‌تقویمی مساوی بطالت نیست. و بعدا که تقویم جدیدم به دستم رسید، دیگر نمی‌خواستم به همان شیوه‌های نامنعطف قبلی تن بدهم. و ناگهان دیدم معنای نظم زمانی برایم یک پله بالاتر رفته‌است. 

دقیقا چه چیزی تغییر کرده؟ هنوز روی صفحات تقویم و مقابل سطرهایی که متناسب با ساعت‌های روز شماره‌گذاری شده‌اند می‌نویسم چه کارهایی را دارم. نکته اصلی جایگزینی «قصد‌» با «وظیفه» است. قصد بار روانی کمتری برایم دارد و بخش کمتری از انرژی‌ام صرف ملزم کردن خودم به انجام‌ها درچارچوب‌های زمانی حتمی می‌شود. به لطف اینکه تقویم جدیدم جای بیشتری دارد، اغلب مقابل هر کدام از این قصدها جمله‌ای هم می‌نویسم در تایید خودم و اینکه توان انجام آن کار را دارم. خواندن این جمله‌ها در میانهٔ روز قوت قلبی است. شب‌ها فقط کارهای انجام شده را با دایره‌های سبز علامت می‌زنم، بدون هیچ ضربدر یا دایرهٔ قرمزی که انجام‌نشده‌ها را نشانه‌دار کند و مرا سرزنش. چرخه‌های انجام کارها را هم تقریبا کنار گذاشته‌ام. دیگر هیچ فهرستی وجود ندارد از اینکه چه کارهایی باید هر روز، هر هفته، هر ماه تکرار شوند. (به جز یکی دوتا که در واقع چکاپ‌های سلامتی هستند.) به جای فهرست‌هایی که می‌نوشتم و به دیوار می‌زدم به خودم اعتماد کرده‌ام. به اینکه می‌توانم به خاطر بسپارم که پیوسته لغت‌های جدید انگلیسی یاد بگیرم، هرازچندگاهی تنهایی بروم جای جدیدی از شهر را ببینم، گاهی فیلم تماشا کنم و بقیه کارهایی که قبلا همگی وظیفه بودند.

احساس آزادی و حرمت بیشتری می‌کنم. اوایل کمی سرخورده بودم از اینکه شیوه‌های قدیمی‌ام که آن همه وقت صرف شکل دادنشان کردم حالا باید به انباری بروند و خاک بخورند. اما به زودی توانستم تغییرات جدید را به شکل ادامهٔ طبیعی چیزهایی که از قبل وجود داشتند ببینم؛ مثل کسرهای غیرمتعارف که یک پله بالاتر از کسرهای متعارف بودند. باید یکی را خوب یاد می‌گرفتی تا بتوانی از پیش‌فرض‌های نهفته‌اش فراتر بروی و دیگری را یاد بگیری. این طرز نگاه را در حوزه‌های دیگر زندگی هم به کار بردم و حاصلش خوب بود. تغییر رویه‌های کوچکم را به عنوان یادگیری‌های تازه‌ای که بر درس‌آموخته‌های قبلی بنا شده‌اند دیدم. حالا دیگر مجبور نیستم خودم را به بی‌ثباتی متهم کنم. در وجودم احساس یکپارچگی می‌کنم و این خوب است. 

اما بعد از همه این‌ها، تازه وقتی احساس می‌کردم درس‌های جدیدم را درباره نظم و زمان، کم و بیش آموخته‌ام، تکان محکمی خوردم و دیدم در شیوه‌هایم دربارهٔ نظم مالی هم باید تغییر عمده‌ای بدهم.  آنجا هم چیزهای جدیدی هست که باید بیاموزم. این یکی هم دربارهٔ کاستن از کنترل است؛ دربارهٔ اینکه خودت را لایق مالی که داری یا قرار است داشته‌باشی یا می‌خواهی داشته‌باشی بدانی. و این احساس لیاقت را وقتی که می‌کاوی، می‌بینی با چه چیز‌های به ظاهر بعیدی مرتبط است. مثلا با اینکه از گردش و رفت و آمد پول نترسی. و نیز با احساس درونی قدردانی از آنچه داری. دربارهٔ همهٔ این‌ها خیلی نوآموزم. شاید بعدا مفصل‌تر بنویسم. حالا زود است.