کانی‌چاوْ

من گذرگاه بادها هستم

کانی‌چاوْ

من گذرگاه بادها هستم

۳ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

معمای بینش

شنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۶، ۰۷:۳۲ ب.ظ

مشق نظریه‌های درمان را به سررسیدش که جمعه بود رساندم. بنا بود آنچه فوت و فن درمانگری از کلاس‌ها یاد گرفته‌ایم درباره خودمان به کار ببریم. طبق معمول هر نوع خودنگری، خرده‌ریزه‌هایی رو آمدند و روی تاریکی‌هایی نور افتاد. از آن وقت من با مفهوم بینش مشغولم. بینش را همه مکاتب درمانی روانشناختی وعده می‌دهند و کم و بیش هم محقق می‌کنند. منحصر به روان‌درمانی هم نیست. پیشتر از نوشتن در دفتر خصوصی‌ام نیز به بینش راه برده‌ام، یا از خواندن بعضی کتاب‌ها یا پای صحبت بعضی‌ها نشستن؛ گاهی یک اشاره، یک تداعی پرده‌ای را پس زده و من خودم را طوری دیده‌ام غیر از آنکه تا یک لحظه قبل می‌دیدم. چنین هم نیست که چیزی از بیرون به تو الهام شود؛ غالبا همه چیز از پیش همان‌جا هست؛ فقط باید پاره‌های اطلاعات کنار هم بلغزند و جاله‌جا شوند و آرایش دیگری بگیرند؛ یا اینکه خط و ربط‌های پنهان، پررنگ شوند. بعد چنان می‌شوی که انگار چشم‌ها را شسته‌ای، یا منظره پیش رویت را باران شسته. جهان -که در واقع خودت هستی- شفاف‌تر می‌شود. اگر بینش بزرگی باشد و معمای بزرگی را حل کند، شاید حس تولد دوباره داشته‌باشی. 


همه این‌ها را قبلا هم تجربه کرده‌بودم. تفاوت این نوبه فقط در تلاش نظام‌مندی است که برای رسیدن به بینش کرده‌ام؛ نشستن و با خود خلوت کردن و تعمدا پا به تاریکی گذاشتن. و البته وقت صرف کردن. این کارها را قبلا نکرده‌بودم. بینشی که وابسته به نظم باشد، مثل سلوکی که وابسته به انضباط باشد، افکار دوگانه‌ای را در آدمی بیدار می‌کند. از یک طرف می‌بینی چیزی که قبلتر عطیه و موهبت به نظر می‌رسید از قاعده خواستن و توانستن بیرون نیست؛ به توانستن خودت مطمئن می‌شوی. تازه آن وقت به خواستنت شک می‌کنی؛ خواستنی که قبلتر برایت مسلم بود. صادقانه که نگاه می‌کنی می‌بینی بعید بوده بدون اصرار استاد و الزام نمره، خودت را به چنین نظمی پابند کنی. و بعد از این هم بعید است. کلید اتاق ممنوعه را در دست داری، ولی در خودت آن تعهد عظیم را نمی‌بینی که هراز چند گاهی به آن سر بزنی. تازه باید دنبال کلید تعهد خودت بگردی. معمای بینش اینجاست که سهل و ممتنع است، و بخش ممتنعش همانی است که پیشتر سهل می‌دیدی. 

مسیح و شهر بی‌گناه

يكشنبه, ۱۱ تیر ۱۳۹۶، ۱۰:۴۹ ق.ظ
در این غروب‌بلاخیر
خیال و خاطره هم‌گون‌اند
درخت‌ها به گناه نکرده می‌مانند
و من
-گلی ملعون-
در انزوای خیابان توبه می‌رویم
و یاد می‌گیرم:
گناه رخصت آغاز بود و گم شده‌است.

تو از کدام دروغ نگفته می‌آیی؟
و از کجای گناهان مادرت مریم
که تا هنوز به انکار خویش مشغولی؟
من از کجا بشناسم
که این تویی
نه دروغی که توبه می‌گوید؟

در این حوالی بی‌مغفرت چه می‌خواهی؟

***

در این غروب بلاخیز
کسی به فکر خودت نیست
همه برای شکفتن به رنج محتاجیم
و رنج گم شده‌است
صلیب کوچک تو، اینجا
به بی‌شمار دروغ جدید می‌ارزد
به بی‌شمار ترحم
به این‌که شهر خودش را به هیچ بفروشد

اگر برای خریدن نیامدی
در این حوالی بی‌مغفرت چه می‌خواهی؟

***

تو از سکوت می‌آیی
و من سکوت نمی‌دانم
صلیب کوچکت اما
اشاره می‌کند:
«مرا بدزد
و شهر را به گناهی جدید مهمان کن»
صلیب کوچکت اینجا بزرگ خواهد شد
و معبدی
و بی‌شمار ملازم
و بی‌شمار دعای بلند خواهد داشت
چرا نمی‌روی و صلیبت را به ما نمی‌سپری؟

***

به هوش خاطره شک دارم
-خیال و خاطره هم‌گون‌اند-
تو بودی آنکه شنیدم؟
تو بودی آنکه کمی دیدم؟
و یا دروغ جدیدی بود که شهر بی‌گناه به من گفت؟

صلیب کوچکم اما به من دروغ نمی‌گوید:
من از سکوت گذشتم
به شهر بی‌گناه رسیدم
صلیب کوچک خود را
به التماس زنان جوان نبخشیدم
و تو
-گلی ملعون-
از آن زنان جوان بودی

به جستجوی تو بودم
به جستجوی تو از خود برآمدم
اما
 تو را میان تمنای شهر گم کردم

ای افسوس!


*
ماهی ایمانی
9 تیر 1396
تهران، خوابگاه

غزل: نیایش

يكشنبه, ۴ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۳۲ ق.ظ
مثل لبخند بعد گریه بتاب، بر دعاهای بی‌اجابت من
خواب‌های لطیف‌تر بفرست به سر بی‌قرار ساعت من

تو همان عطر بادپیمایی که درختان سیب می‌گویند
بارور کن شکوفه‌های مرا، میوه بنشان به بهت قامت من

هرچه سیب از درخت‌ها چیدم زیر پاهای توبه باطل شد
تو کدامین گناه موعودی که نمی‌ترسی از قیامت من؟

داغ ایمان مردمان بر تن، پی ایمان خویش می‌گردم
کاش ای کفر روزگار نخست! بوسه‌های تو بر جراحت من...

های ای آل قصه‌های قدیم، های هایِ مرا نمی‌شنوی؟
شعر دلتنگی همیشه‌ی توست، گریه‌های شب ولادت من

مثل لبخند بعد گریه بتاب، روی دلتنگی همیشه من
دست‌های تو ریشه‌های من‌اند، تشنه مگذارم ای بدایت من

ماهی ایمانی
خرداد 1396