کانی‌چاوْ

من گذرگاه بادها هستم

کانی‌چاوْ

من گذرگاه بادها هستم

۶ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

صبح ازل

شنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۶، ۱۱:۱۷ ب.ظ
Gustav Klimt- death and life

وقتی عجوزه می‌خواست مرا بزاید، به او آویخته بودم؛ مثل آویختن مرگ به زندگی. نه تنها دست‌هایم، که پاهایم نیز به سینه‌اش چنگ می‌زد. دست‌های کوچکم از لجبازی نیرو گرفته بودند. التماس می‌کردم: می‌خواستم نوزاد او بمانم.

عجوزه سر خم کرده‌بود و آویز گرانبار سینه‌اش را می‌نگریست: چشم در چشم، گرمای نفسش به سرمای صورتم می‌رسید. مرا می‌دید و لباس چروکیده‌اش را و چرک قرون را بر آن. به تنهایی رخوتناکش می‌اندیشید که من مخدوش کرده‌بودم، به کسالت مادر بودن، به ابدیتی که با من از یاد برده‌بود. گیسوان درهمش در گوشش می‌گفتند: «او را رها کن و دوباره باکره شو. نُه هزار سال حملش کرده‌ای. دیگر کافی است.»

چشم در چشم عجوزه تمام بایدها را می‌دیدم: باید زخم بردارم، باید عشق بورزم، باید تنها بمانم. و او باید به سکوت و جوانی‌اش برگردد. 

جهان زیر پای ما زوزه مرگ و زندگی می‌کشید. من دست و پا می‌زدم. جهان شکار تازه‌اش را می‌خواست. جهان دهان باز کرده‌بود برای من، قلبم دهان باز کرده‌بود برای وحشت. اندوه خواب‌هایم را باز می‌جستم؛ اندوه بودن و آن گاه نبودن. در چشم‌های عجوزه، تنهایی هردوی ما، ناگزیری‌اش را به من نشان می‌داد. 

رهایش کردم و ناگهان زاده شدم: همچون زایش زندگی از مرگ. 

شاید

چهارشنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۶، ۱۰:۳۹ ق.ظ

شاید بازی کنم؛ مثل دختر پرنده‌ای که یک روز بودم. اول پنجره را باز کنم تا پرنده‌های کاغذی بیرون بروند، بعد خودم هم پرواز کنم. شاید روی سنگ‌های ساحل بازی کنم؛ اگر مرا از غرق شدن نترسانند. شاید روی گورها لی لی کنم؛ اگر مرده‌های محترم ناراحت نشوند. شاید این بار تربیت نشوم؛ اگر همسایه‌ها دست از سرم بردارند، و مامان، آن مامانی که دخترهای پرنده را دوست داشت، برگردد. 

خوابگاه دختران: برو با بزرگترت بیا!

سه شنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۸:۴۲ ب.ظ

منبع عکس


با اینکه وضعیت سکونت‌مان از چندین ماه پیش از ازدواج مشخص بود، درباره انصراف از خوابگاه مردد بودم؛ برایم سخت بود که یک‌باره از آن حیاط بزرگ و سرسبز با چنارها و گل‌هایش و طوطی‌ها و سارها و بلبل‌هایش دل بردارم. فکر می‌کردم شاید بد نباشد یک ترم دیگر هم خوابگاه را نگه دارم و اگر شده ماهی چند بار به زیارت آن همه زیبایی که در این سال‌ها انیسم بودند بروم. به سختی تصمیم به انصراف گرفتم. اما امروز وقتی تماس گرفتم تا انصرافم را اعلام کنم، پاسخی که از مسئول پشت خط گرفتم مرا از درستی تصمیمم مطمئن کرد. آن زن بعد از اینکه دلیل انصرافم را پرسید گفت: «این موضوع را با پدرت چک می‌کنیم؛ اگر تایید کرد اسمت را از فهرست حذف می‌کنیم.» 

ناگهان یادم آمد روی دیگر باغ و بستانی که شیفته‌اش هستم چنین جهنمی است: جایی که با هر سن و سطح تحصیل و درآمد و وضعیت تاهل-تجرد، همواره برایت قیم قائل‌اند و خودت را به هیچ نمی‌گیرند. 


از قضا، کسی که پشت خط بود، ناظمه سال اول خوابگاه بود. همان هفته‌های اول یک بار با او بگو مگو کرده‌بودم. به اتاق‌مان آمده بود و شماره تلفن پدرها را می‌خواست برای تکمیل دفترش. گفتم: «شماره پدرم را از بر نیستم. شماره مادرم را بگویم؟» گفت نه و من گرخیدم و با لحن معترضی پرسیدم: «چرا؟! پدر و مادر چه فرقی می‌کنند؟!» وقتی داشت درباره ولایت پدر توضیح می‌داد، صورت اخمویم را پشت کتابی پنهان کرده‌بودم. با غیظ گفت: «خانم محترم وقتی سوال می‌پرسی به جوابت هم گوش بده.» ولی من به بی‌اعتنایی ساختگی و خشم‌آلودم ادامه دادم تا او رفت. 

هنوز نمی‌دانم از عذاب وجدان بدرفتاری با آدمی بی‌ربط و «مامور و معذور» بود یا از ترس دردسرهای بعدی، صبح روز بعد از او عذرخواهی کردم و پس از آن رابطه معمول و محترمانه‌ای داشتیم. ولی این ماجرا همیشه پس ذهن هردومان حاضر بود. نشان به آن نشان که در آخرین ترم لیسانس، وقتی خبر فارغ‌التحصیلی‌ام را شنید، گفت: «چقدر زود گذشت. انگار همین دیروز بود که درباره شماره پدرت با من بحث می‌کردی.» امروز هم احساس می‌کردم در دو سوی خط تلفن، هر دو داریم به همین خاطره فکر می‌کنیم. 


حالا این خاطره و این آدم برای من تبدیل شده‌اند به نماد خشمی که در تمام سال‌های زندگی خوابگاهی حمل کرده‌ام. خشمی که یک سویش مسئولین عموما بدخلق، ظنین و همیشه کنترلگر خوابگاه بودند؛ کسانی که پاسخ معمول‌شان به هر درخواستی «نه» بود و انگار می‌کوشیدند به حرکت ما به سوی استقلال و خودبسندگی مهار بزنند تا از حد قابل قبولی فراتر نرود. سوی دیگرش پدرم بود که هر بار از این آدم‌ها بابت کنترل دختر بالغ بیست و چند ساله‌اش صمیمانه تشکر می‌کرد. حتی پیشنهاد می‌کرد برایشان سوغاتی ببرم و وقتی مخالفت مرا می‌دید، آن را به پای کینه‌توزی و لج‌بازی من با آن آدم‌های به خصوص می‌گذاشت؛ نمی‌فهمید که من این ساختار تحقیرآمیز را برنمی‌تابم. اگر هم می‌فهمید قطعا همدلی نمی‌کرد. 

تسکین قلبم در این مواجهه هر روزه با کنترل و سرکوب و تحقیر فقط یک فکر بود: اینکه بعضی از دخترها (از جمله خودم) دارند با استفاده از همین امکان مشروط و منت‌آلود زندگی در خوابگاه، گام‌هایی به سمت استقلال و توانمندی برمی‌دارند؛ مهارت و تخصص می‌آموزند و کار می‌کنند و آینده‌ای را هموار می‌کنند که در آن کمتر وابسته و قابل کنترل باشند. حالا که به عقب نگاه می‌کنم می‌بینم عجب سخن عاقلانه و پخته‌ای از من جوان و خام و سرکش! کاش بیشتر و باز هم بیشتر به این نسخه طلایی خودم آویخته بودم. کاش بیشتر برای کسب دانش و مهارت کوشیده‌بودم و انرژی کمتر و باز هم کمتری صرف جدل با مهره‌ها و ماموران معذور کرده‌بودم. حقا که این مبارزه بهتری بود. 


* با همین حال و هوا: «زنان علیه زنان» و «خودگویی از سر خشم»

«من یک زن متاهلم»

شنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۹۶، ۰۶:۴۷ ب.ظ


«من یک زن متاهلم.» هنوز به این گزاره عادت نکرده‌ام و از خودم می‌پرسم معنایش چیست؟ وقتی دنبال معنای چیزی می‌گردی، دنبال برساختن چیزی ناموجود از دانسته‌های پیشینت هستی؛ دنبال کشف یک الگوی دیده‌نشده. پس باید شجاعت مواجهه با آن را داشته باشی؛ به خصوص که کشف و شهودت در خلال یک نوشته وبلاگی باشد، جایی که هرکسی می‌تواند آن را بخواند. 


«من» در آن گزاره سه تاست: اولی «مائده» است که زخم‌های گذشته و یادبودهایشان را حمل می‌کند و هنوز در خواب‌هایش -که کابوس نیستند اما خواب‌های بدی هستند- درباره کیستی آدم‌های گذشته و چیستی اتفاقات گذشته میپرسد: آیا فلانی دوستم داشت؟ آیا فلان‌روز به من ستم شد؟ 

دومی «ماهی» است که به هیچ چیز غیر از رشد نمی‌اندیشد، فلشی است که با قاطعیت جلو را نشانه رفته. ماهی نویسنده این روزهای دفتر یادداشت‌هاست و اغلب فراموش می‌کند مشکلاتش و ابهامات احساسی‌اش را موشکافی کند، بس که هر روز سرگرم نوشتن سیاهه گام‌های رو به جلوست. 

سومی «او»ست که برایم بسیار ناشناخته است و نمی‌دانم وقتی در آینده‌ای نامعلوم با هم یکی شویم، آیا بازش خواهم شناخت؟ «او» درمانگر و شاعر و نویسنده‌است. گاهی وسوسه می‌شوم به درگاهش نیایش کنم تا راهی به سوی خودش نشانم بدهد اما می‌ترسم با این کار از او دورتر شوم؛ چون وقتی به کسی نیایش می‌کنیم یک ابدیت از غنای او و فقر خودمان میان‌مان حائل می‌شود. 


«زن» در گزاره بالا مبهم‌ترین واژه‌هاست. همیشه به سکوت برگزار شده. زن بودن در دنیای من یک‌چندباری ملازم درد و تحقیر شده. (درست نمی‌دانم چند بار) و پس از آن همه عمرم به نفی تعاریف دیگران از زن بودن گذشته؛ به اثبات اینکه آن‌ها زن را غلط فهمیده‌اند: زن بودن وابستگی نیست، شکننده بودن نیست، عاطفه لایتوقف نیست، ایثار نیست، محو شدن در دیگری نیست، زندگی نیابتی نیست. 

کمتر به این فکر افتاده‌ام که ببینم زن بودن چه «هست». همه درکی که از زن بودن دارم، مشتی خیال و نشخوار ذهنی است که جز به ندرت با دیگران به اشتراکش نگذاشته‌ام. درست نمی‌دانم اگر معانی پیش‌ساخته سنت نباشد که مرا به مبارزه بطلبد، اگر کسی نباشد که تعریف و تصویر ناعادلانه خودش را حُقنه کند، من از جنسیتم چه می‌فهمم و آن را چگونه زندگی می‌کنم. 

امروز به سرم زد گره این ابهام با شریک شدن در تجربه زن‌های دیگر باز می‌شود؛ نه تجربه‌شان از مبارزه، که در آن بسیار شریک شده‌ام یا کوشیده‌ام شریک شوم؛ بل تجربه‌شان از امر روزمره، از دوستی، از کار، از خستگی و عزا و بهبود.  مثل گفتگوی امروزم با زینب که درباره زن بودن و مصائبش نبود؛ روزمره و غیرایدئولوژیک* بود و با این حال انگار بارقه‌ای انداخت روی آن معنای ایجابی که باید بسازم. 


«متاهل» یعنی اهل و عیال داشتن. هنوز برایم عجیب و تازه است که من و میم اهل و عیال هم هستیم. این‌جا درس‌های بسیاری درباره عشق، حمایت و وابستگی هست که باید بیاموزم، چون از نوآموزترین‌ها و معلم‌ندیده‌ترین‌ها هستم. هر روز درسی و نکته‌ای می‌آموزم.

 درس‌ ِ درس‌ها جدا کردن عشق از وابستگی است؛ مثل باز کردن گره کاموای درهم‌گوریده؛ مثل جدا کردن پوسته علفی فندق نوبر. آموخته‌ام وابسته نبودن به لج کردن و پا بر زمین کوبیدن و خصومت ورزیدن با هرکس تو را وابسته می‌داند و می‌خواهد نیست. خروج از زمین بازی «قدرت و کنترل» تلاش و جدیت و مواجهه هر روزه با ترس را طلب می‌کند. 

باید تن بدهی به دشواری روزمره «شدن»؛ باید یک به یک، کارهایی را بیاموزی که همواره از آن‌ها اکراه داشتی یا گریزان بودی. باید وسواس و کمال‌گرایی -این بهترین بهانه‌های وابستگی- را کنار بگذاری تا بتوانی به تنهایی تصمیم بگیری. در این راه دلگرم انرژی هرروز نوشوندهٔ «ماهی» هستم و عشق و حمایت میم؛ میم که هر روز ِ هر روز ِ هر روز نشان داده مرا آزاد و قدرتمند و بالنده می‌خواهد. 


*منظور ایدئولوژی فمنیستی است. 

غنی زیستن «در این زمانه عسرت»

چهارشنبه, ۱۵ شهریور ۱۳۹۶، ۱۰:۳۶ ق.ظ

عکس از شادی قدیریان، مجموعه «زنان قاجار»


شما کدام روایت را باور می‌کنید؟ اینکه عصر جدید با ابزارها و فناوری‌هایش فرصت بیشتری برای کام برداشتن از زندگی و غنی کردن تجربه‌هایمان فراهم آورده؟ یا اینکه این ابزارها چنان میان ما و حقیقت جاری زندگی حائل می‌شوند که آن تجربه‌های با واسطه، دیگر حقیقتا از آن ما نیستند؟ در این چند صباحی که اولین گوشی هوشمندم را خریده‌ام، به تکرار از خودم می‌پرسم کدام یک از این دو موضع تجربه مرا بهتر بیان می‌کند؟ از طرفی، اپلیکیشن‌های متنوع باعث شده‌اند در زمان‌ها و مکان‌های بیشتری، فرصت پی گرفتن کارهای محبوب و مهمم را داشته باشم؛ کارهایی مثل خواندن وبلاگ‌ها و پیگیری خبرها، سر و گوش آب دادن در ویدئوها، گوش دادن به موسیقی، توییت کردن و مرور درس‌های زبان. از سوی دیگر اغلب تجربه‌هایی که به واسطه این ابزار می‌آزمایم، خاصیتی مجازی دارند؛ از جنس فکر و خیال‌اند نه از جنس حضور و وقوف در واقعیتی آنی که تو را در بر می‌گیرد و جزئی از خودش می‌کند. با آن‌ها از این‌جا و اکنون خارج می‌شوم و به فضایی در ناکجای ذهنم (یا شاید در ناکجای بین ذهن‌ها) می‌روم. دشوار و تقریبا نشدنی است که با گوشی موبایلم مشغول باشم و هم‌زمان «mindful» بمانم؛ با آن طور که مصطفی ملکیان ترجمه کرده، «حضورقلب» داشته باشم. 


شاید مهم‌ترین ره‌آوری تکنولوژی برای ما و مردمان هم‌عصرمان، عمومی کردن و دسترس‌پذیر کردن تجربه‌هاست؛ تجربه‌هایی که قبلا محدود به زمان‌ها و مکان‌های خاصی بودند، یا منحصر به آدم‌های خاصی. هر بار که به موسیقی عربی گوش می‌دهم با خودم فکر می‌کنم چنین تجربه‌ای چقدر برای اجدادم -مثلا چهارمین نسل پیش از من- بعید و دور از دسترس بوده‌است. مادربزرگ مادربزرگم شاید فقط یک بار در طول عمرش و آن هم بر حسب اتفاق می‌توانست به موسیقی عربی گوش بدهد؛ مثلا اگر یک نوازنده مصری تصادفا سر از شهر کوچک و ساحلی‌شان درمی‌آورد، یا خود او در میانه تنها سفر عمرش، در بازارهای کربلا، با یک آوازه‌خوان عراقی رو به رو می‌شد. اگر چنین تصادفی رخ می‌داد و اگر جده من به اندازه خودم الحان عربی را شیرین می‌یافت، آن‌گاه این تجربه می‌توانست یکی از تکان‌دهنده‌ترین و ماندگارترین خاطرات او باشد. تجربه‌ای که من هر گاه اراده کنم می‌توانم فراخوانی‌اش کنم. و شاید به همین دلیل است که مدام از آن طفره می‌روم. 


طفره رفتن از تجربه‌ها، به خصوص تجربه‌های زیباشناختی، در من دو شکل دارد. شکل اول صریح‌تر و آشکارتر است: هر بار هوس شنیدن موسیقی، یا خواندن رمان یا به روز کردن وبلاگ یا گشت و گذار به سرم می‌زند، آن را پس می‌زنم و به یک زمان ایده‌آل در آینده موکول می‌کنم؛ زمانی از پیش برنامه‌ریزی‌شده که همه «کارهای مهم‌تر»م را انجام داده باشم؛ زمانی که می‌دانم هیچ وقت نمی‌رسد. این شکل از خودمحروم‌سازی، از کمال‌گرایی سمج و هنوز حل‌نشده‌ام آب می‌خورد و شاید چندان فراگیر نباشد. اما شکل دوم، خفی‌تر و زیرجلدی‌تر است و گمان می‌کنم آدم‌های بیشتری گرفتارش باشند: وقتی که سرانجام رضایت می‌دهم به آسودن و لذت بردن از تجربه، با تمام وجودم در لحظه مواجهه حاضر نیستم؛ حضور قلب ندارم؛ پای هزار فکر و خیال به خلوتم باز است. دومین شکل طفره رفتن، در واقع گریز از تنها شدن با تجربه است؛ تنها شدن با فیلم، تنها شدن با موسیقی، تنها شدن با کتاب و سفر. از زمان-مکان مواجهه با تجربه به همان ناکجاآباد ذهنی مذکور می‌گریزم که جولانگاه خاطرات و بیم‌ها و امید‌هاست.  


خیلی گفته‌اند و نوشته‌اند که تنهایی گم‌شده عصر ماست. اما من ترجیح می‌دهم آن را گمشده خودم بپندارم. به این ترتیب مسئولیت تنها نبودنم را به گردن می‌گیرم و زمانه و ره‌آوردهایش را مقصر نمی‌دانم. تکنولوژی شاید ما را بیش از پیش به گریز از تنهایی و گریز از لحظه جاری وسوسه کرده‌باشد و شاید ابزارهای تازه‌ای برای این گریز فراهم کرده‌باشد؛ اما در نهایت آن کس که انتخاب می‌کند و می‌گریزد من انسان هستم، نه گوشی هوشمندم. مقصر دانستن زمانه و تکنولوژی نتایج و تلویحاتی دارد که از پذیرفتن‌شان اکراه دارم؛ از جمله اینکه اگر بخواهیم پرمایه و «تجربی» زندگی کنیم، باید به گذشته برگردیم، به زمانی که تراکم تجربه‌های در دسترس کمتر بود. این کار اگر هم شدنی باشد خلاف اصالت است. زندگی قدیمی‌طوری که با این مقصود برای خودمان دست و پا می‌کنیم مصنوعی و آکواریومی است. اصالت زندگی پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها -که امروز به چشم ما باصفا و خواستنی می‌آید- در این بود که خودشان بودند؛ فرزند زمان خودشان بودند. غنای واقعی آن است که در زمانه خودت و در اتمسفر واقعی دورانت تجربه کنی. غنای واقعی احتمالا سخت وابسته است به «حضور قلب» که یک توانایی اکتسابی است و اکتسابش تمرین و تعهد و شکیبایی می‌خواهد؛ سلوکی است برای خودش. 

همه عطرهای خانه

يكشنبه, ۵ شهریور ۱۳۹۶، ۱۰:۱۲ ق.ظ

شرجی مهربان، مثل آغوش عرق‌کرده پیرزنی چاق و روستایی بود؛ پیرزنی که هن و هن‌کنان بار فقرش را با خودش می‌کشد. دو بار شرجی به استقبالم آمد؛ یک بار وقتی از اتوبوس تهران پیاده‌شدم، یک بار وقتی از کوه برگشتم به جلگه. بعد از ازدواج، این اولین سفرم به گیلان بود و برایم مهم بود؛ چون به خودم ثابت می‌کردم هنوز بومی همین‌جا هستم، هنوز در همین خاک ریشه دارم و در میان تعلقات و گرفتاری‌های جدید، عهد و پیمان قدیمی را از یاد نبرده‌ام. مادربزرگم می‌گوید بچه ییلاق اگر هر تابستان دست کم ده روز در ییلاق نماند، مزاجش به هم می‌ریزد و زمستان مریض می‌شود. نشد ده روز بمانم، اما همین شش هفت روز را کوشیدم تا جرعه آخر، تا دُرد بنوشم که بعدتر، هر بار در هیاهوی بی‌جهت و بدلی تهران کم آوردم، برگردم به آنچه از این سفر در خودم انباشته‌ام. چقدر روزگار ما سخت است؛ چقدر سخت است که دلت یک جا بند باشد و آرزوهایت تو را به راه دیگری بکشانند. هرچند من به امید آن روز نامعین بازگشت زنده‌ام. 


چه شرجی جلگه، چه هوای سبک و معطر ییلاق، این بار در مشامم به بوی فقر آلوده بودند. فقر گیلان را هیچ وقت این قدر عریان ندیده‌بودم؛ پهنه سرزمینی اندک، سرمایه و دانش و صنعت محدود، و توریسم که به رغم همه کراهتی که نزد من و امثال من دارد، انگار تنها راه حل عملیاتی موجود است. نمی‌دانم چه شد که چشمم به این‌ها باز شد؛ شاید به خاطر یادداشتی که پیش از سفر خوانده‌بودم یا به خاطر سفر کرمان بود؛ جایی که شکل دیگری از کشاورزی و اقتصاد محلی را دیده‌بودم. هرچه که بود، تمام مدت قلبم از این همه کمبود فشرده‌بود. برای اولین بار مردمی را که زمین می‌فروختند به غریبه‌ها فهمیدم. برای اولین بار از اینکه دیدم ساختمان تازه‌ای میان جنگل سربرآورده خوشحال شدم؛ مهمانخانه‌ای بود که یکی از محلی‌ها ساخته‌بود و می‌گفتند درآمد خوبی برایش دارد. گفتم نوش جانتان، ولی دلم برای جنگلی که کوچکتر و کوچکتر می‌شد می‌سوخت؛ برای نهال‌های بلندمازو که همیشه سایه تبر چوب‌برها را بر سر دارند. نگران پلاستیک‌ها بودم که هر بار عمق بیشتری از جنگل را فتح می‌کنند؛ نگران بومی‌ها که به رغم همه این‌ها هنوز فقر را در چهره و رخت و لباس و خانه‌هایشان می‌بینی. 


با جعبه سنگینی از سوغاتی برگشتم. هرچیزی را که معطر بود بار زدم و با خودم آوردم: باشد برای روزهای دلتنگی، برای وقتی که خودم را گم می‌کنم و یادم می‌رود که هستم و به خاطر کدام هدف این قدر از خانه دور شده‌ام. برای اینکه یادم باشد با این دست‌های خالی نمی‌توانم برگردم، نمی‌توانم داغ دیگری باشم بر داغ‌های سرزمینم، زخم دیگری بر زخم‌هایش. باید پیش از آنکه برگردم چیزی اندوخته‌باشم که از آن امید تغییری برود؛ دانشی، سرمایه‌ای، ایده‌ای. چه راه دور و درازی است و چه سخت است که همه این‌ها را به خاطر داشته‌باشی. باشد که میوه‌های توسکا به یادم بیاورند؛ باشد که عطر میش‌گوش و چوچاق به یادم بیاورد.