کانی‌چاوْ

من گذرگاه بادها هستم

کانی‌چاوْ

من گذرگاه بادها هستم

پیوندهای روزانه

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «گیلان» ثبت شده است

همه عطرهای خانه

يكشنبه, ۵ شهریور ۱۳۹۶، ۱۰:۱۲ ق.ظ

شرجی مهربان، مثل آغوش عرق‌کرده پیرزنی چاق و روستایی بود؛ پیرزنی که هن و هن‌کنان بار فقرش را با خودش می‌کشد. دو بار شرجی به استقبالم آمد؛ یک بار وقتی از اتوبوس تهران پیاده‌شدم، یک بار وقتی از کوه برگشتم به جلگه. بعد از ازدواج، این اولین سفرم به گیلان بود و برایم مهم بود؛ چون به خودم ثابت می‌کردم هنوز بومی همین‌جا هستم، هنوز در همین خاک ریشه دارم و در میان تعلقات و گرفتاری‌های جدید، عهد و پیمان قدیمی را از یاد نبرده‌ام. مادربزرگم می‌گوید بچه ییلاق اگر هر تابستان دست کم ده روز در ییلاق نماند، مزاجش به هم می‌ریزد و زمستان مریض می‌شود. نشد ده روز بمانم، اما همین شش هفت روز را کوشیدم تا جرعه آخر، تا دُرد بنوشم که بعدتر، هر بار در هیاهوی بی‌جهت و بدلی تهران کم آوردم، برگردم به آنچه از این سفر در خودم انباشته‌ام. چقدر روزگار ما سخت است؛ چقدر سخت است که دلت یک جا بند باشد و آرزوهایت تو را به راه دیگری بکشانند. هرچند من به امید آن روز نامعین بازگشت زنده‌ام. 


چه شرجی جلگه، چه هوای سبک و معطر ییلاق، این بار در مشامم به بوی فقر آلوده بودند. فقر گیلان را هیچ وقت این قدر عریان ندیده‌بودم؛ پهنه سرزمینی اندک، سرمایه و دانش و صنعت محدود، و توریسم که به رغم همه کراهتی که نزد من و امثال من دارد، انگار تنها راه حل عملیاتی موجود است. نمی‌دانم چه شد که چشمم به این‌ها باز شد؛ شاید به خاطر یادداشتی که پیش از سفر خوانده‌بودم یا به خاطر سفر کرمان بود؛ جایی که شکل دیگری از کشاورزی و اقتصاد محلی را دیده‌بودم. هرچه که بود، تمام مدت قلبم از این همه کمبود فشرده‌بود. برای اولین بار مردمی را که زمین می‌فروختند به غریبه‌ها فهمیدم. برای اولین بار از اینکه دیدم ساختمان تازه‌ای میان جنگل سربرآورده خوشحال شدم؛ مهمانخانه‌ای بود که یکی از محلی‌ها ساخته‌بود و می‌گفتند درآمد خوبی برایش دارد. گفتم نوش جانتان، ولی دلم برای جنگلی که کوچکتر و کوچکتر می‌شد می‌سوخت؛ برای نهال‌های بلندمازو که همیشه سایه تبر چوب‌برها را بر سر دارند. نگران پلاستیک‌ها بودم که هر بار عمق بیشتری از جنگل را فتح می‌کنند؛ نگران بومی‌ها که به رغم همه این‌ها هنوز فقر را در چهره و رخت و لباس و خانه‌هایشان می‌بینی. 


با جعبه سنگینی از سوغاتی برگشتم. هرچیزی را که معطر بود بار زدم و با خودم آوردم: باشد برای روزهای دلتنگی، برای وقتی که خودم را گم می‌کنم و یادم می‌رود که هستم و به خاطر کدام هدف این قدر از خانه دور شده‌ام. برای اینکه یادم باشد با این دست‌های خالی نمی‌توانم برگردم، نمی‌توانم داغ دیگری باشم بر داغ‌های سرزمینم، زخم دیگری بر زخم‌هایش. باید پیش از آنکه برگردم چیزی اندوخته‌باشم که از آن امید تغییری برود؛ دانشی، سرمایه‌ای، ایده‌ای. چه راه دور و درازی است و چه سخت است که همه این‌ها را به خاطر داشته‌باشی. باشد که میوه‌های توسکا به یادم بیاورند؛ باشد که عطر میش‌گوش و چوچاق به یادم بیاورد.