کانی‌چاوْ

من گذرگاه بادها هستم

کانی‌چاوْ

من گذرگاه بادها هستم

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سفر» ثبت شده است

بدنم، بدن من

دوشنبه, ۱۴ خرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۲۸ ب.ظ

صبح را با ورزش شروع کردم؛ با یکی از آن اپلیکیشن‌های ورک‌آوتی که تازگی فهمیده‌ام در گوگل‌پلی فت و فراوان‌اند و انواع و اقسام دارند؛ ورک‌آوت کمر و باسن و پهلو، ورک‌آوت شکم، ورک‌آوت بازو و سینه و پستان. کشفشان شادی نامنتظری در روزهای گرم تابستانی‌ام بود. مرا از زحمت باشگاه و معاشرت با آدم‌‌های جدید -که اهلش نیستم- خلاص کرد. باشگاه را به خانه آورد: همان بوی عرق پس از ورزش -که دوستش دارم-؛ همان تماشای لرزش عضلات در زیر پوست نمناکم در آینه قدی؛ همان نفس نفس زدن و تشنه شدن و سپس احساس رهایی در عضله‌های تازه آرمیده. صبحم را با ورزش ساختم. 


چیزی که ورزش را در ذهن من برجسته می‌کند- طوری که همیشه مترصد فرصتی برای گنجاندنش در روزهایم باشم و خودم را برای دور افتادن از آن شماتت کنم- وعده سلامتی نیست؛ جسمانیت خالص و عظیمی است که در خلال ورزش تجربه می‌کنم. تمام و کمال در جسمم ساکن می‌شوم و ذهن تا حد قابل قبولی پس می‌نشیند؛ تا حدی که دستش از آزارگری‌های همیشگی‌اش کوتاه باشد. این جسمانیت چیزی است که معتقدم به حکم فرهنگی که در آن زیسته‌ام و با هم‌دستی خودم و عزیزانم از من دریغ شده. بازپس گرفتنش برایم حکم یک وظیفه وجدانی و معنوی را دارد؛ ریسمانی است که مرا وصل می‌کند به آن تنها شکل معنویت که هنوز برایم معنادار است. 


چند روز پیش با خودم فکر می‌کردم اخیرا شجاعتم را برای گفتن از جسمم از دست داده‌ام؛ به طور ویژه در این وبلاگ. اخیرا که می‌گویم یعنی پس از ازدواج. یک دلیلش شاید این است که در این مدت، بخش بزرگی از تجربه جسمانی من تجربه بین دو جسم بوده؛ و چون این تجربه انحصرا از آن خودم نیست، و چون این نه فقط به جسمانیت، بلکه به عشق و خلوت صمیمانه هم مربوط است، قلبا آزاد نیستم در سخن گفتن از آن. اما سوای این دلیل به نظر خودم موجه، چیز دیگری هم هست: بهانه‌گیر اعظم که در سرم، با صدای والدینم و اولیای مدرسه و همه مراجع قدرت، باید و نباید می‌کند. می‌ترساندم که مبادا با حرف زدن، حتی از آن بخش شخصی و انحصاری تجربه جسمانی، عزیزانم را برنجانم. تهدید می‌کند و به سکوت می‌کشد. امروز به خودم یادآوری کردم که تجربه کردن جسمم و سخن گفتن از آن، برای من انتخاب و تفنن نیست؛ ضرورت است؛ عملگری فرهنگی است. و نشستم پشت میز که این پست را بنویسم. 


صبحم را با ورزش شروع کردم. ورزش، دست کم برای من، یک تجربه جسمانی خالص و غنی است؛ وصلم می‌کند به چیزی که از من دریغ شده. پریود و خستگی هم همین طورند؛ بیماری‌ هم -دست کم در اشکال خفیفش- همین طور است. عشقبازی هم. اما چیز دیگری هم هست که فقط به تازگی یاد گرفته‌ام به چشم تجربه جسمانی نگاهش کنم: سفر؛ جا به جا شدن با تنت در مکان -و شاید حتی زمان!-؛ دیدن و شنیدن تازگیها، پیش رفتن، گام زدن. امشب راهی سفرم. می‌نویسم تا به خودم اندرز بدهم که خوب در سفر غوطه بخورم؛ لحظه به لحظه‌اش را حاضر باشم؛ قدرش را بدانم؛ این بار به مثابه یک تجربه جسمانی غنی. 

همه عطرهای خانه

يكشنبه, ۵ شهریور ۱۳۹۶، ۱۰:۱۲ ق.ظ

شرجی مهربان، مثل آغوش عرق‌کرده پیرزنی چاق و روستایی بود؛ پیرزنی که هن و هن‌کنان بار فقرش را با خودش می‌کشد. دو بار شرجی به استقبالم آمد؛ یک بار وقتی از اتوبوس تهران پیاده‌شدم، یک بار وقتی از کوه برگشتم به جلگه. بعد از ازدواج، این اولین سفرم به گیلان بود و برایم مهم بود؛ چون به خودم ثابت می‌کردم هنوز بومی همین‌جا هستم، هنوز در همین خاک ریشه دارم و در میان تعلقات و گرفتاری‌های جدید، عهد و پیمان قدیمی را از یاد نبرده‌ام. مادربزرگم می‌گوید بچه ییلاق اگر هر تابستان دست کم ده روز در ییلاق نماند، مزاجش به هم می‌ریزد و زمستان مریض می‌شود. نشد ده روز بمانم، اما همین شش هفت روز را کوشیدم تا جرعه آخر، تا دُرد بنوشم که بعدتر، هر بار در هیاهوی بی‌جهت و بدلی تهران کم آوردم، برگردم به آنچه از این سفر در خودم انباشته‌ام. چقدر روزگار ما سخت است؛ چقدر سخت است که دلت یک جا بند باشد و آرزوهایت تو را به راه دیگری بکشانند. هرچند من به امید آن روز نامعین بازگشت زنده‌ام. 


چه شرجی جلگه، چه هوای سبک و معطر ییلاق، این بار در مشامم به بوی فقر آلوده بودند. فقر گیلان را هیچ وقت این قدر عریان ندیده‌بودم؛ پهنه سرزمینی اندک، سرمایه و دانش و صنعت محدود، و توریسم که به رغم همه کراهتی که نزد من و امثال من دارد، انگار تنها راه حل عملیاتی موجود است. نمی‌دانم چه شد که چشمم به این‌ها باز شد؛ شاید به خاطر یادداشتی که پیش از سفر خوانده‌بودم یا به خاطر سفر کرمان بود؛ جایی که شکل دیگری از کشاورزی و اقتصاد محلی را دیده‌بودم. هرچه که بود، تمام مدت قلبم از این همه کمبود فشرده‌بود. برای اولین بار مردمی را که زمین می‌فروختند به غریبه‌ها فهمیدم. برای اولین بار از اینکه دیدم ساختمان تازه‌ای میان جنگل سربرآورده خوشحال شدم؛ مهمانخانه‌ای بود که یکی از محلی‌ها ساخته‌بود و می‌گفتند درآمد خوبی برایش دارد. گفتم نوش جانتان، ولی دلم برای جنگلی که کوچکتر و کوچکتر می‌شد می‌سوخت؛ برای نهال‌های بلندمازو که همیشه سایه تبر چوب‌برها را بر سر دارند. نگران پلاستیک‌ها بودم که هر بار عمق بیشتری از جنگل را فتح می‌کنند؛ نگران بومی‌ها که به رغم همه این‌ها هنوز فقر را در چهره و رخت و لباس و خانه‌هایشان می‌بینی. 


با جعبه سنگینی از سوغاتی برگشتم. هرچیزی را که معطر بود بار زدم و با خودم آوردم: باشد برای روزهای دلتنگی، برای وقتی که خودم را گم می‌کنم و یادم می‌رود که هستم و به خاطر کدام هدف این قدر از خانه دور شده‌ام. برای اینکه یادم باشد با این دست‌های خالی نمی‌توانم برگردم، نمی‌توانم داغ دیگری باشم بر داغ‌های سرزمینم، زخم دیگری بر زخم‌هایش. باید پیش از آنکه برگردم چیزی اندوخته‌باشم که از آن امید تغییری برود؛ دانشی، سرمایه‌ای، ایده‌ای. چه راه دور و درازی است و چه سخت است که همه این‌ها را به خاطر داشته‌باشی. باشد که میوه‌های توسکا به یادم بیاورند؛ باشد که عطر میش‌گوش و چوچاق به یادم بیاورد.