کانی‌چاوْ

من گذرگاه بادها هستم

کانی‌چاوْ

من گذرگاه بادها هستم

"کسی که نتواند زوزه بکشد گله‌اش را پیدا نمیکند"*

سه شنبه, ۳ شهریور ۱۳۹۴، ۰۷:۳۲ ب.ظ
تمام شد. دیروز رفتم با مایا -مربی رقصم- خداحافظی کردم و امروز شهریه کلاس را که پیشاپیش پرداخته‌بودم پس گرفتم. بهانه‌ام این بود که باید نیمهٔ ماه برگردم تهران اما دلیلم این بود می‌دانستم همراهی‌ام با این گروه و این مربی دنباله‌دار نخواهد بود. نمی‌خواستم یک رابطهٔ موقت را بیش از این ادامه بدهم. اما در لحظات خداحافظی آن قدر احساساتی شده‌بودم که نزدیک بود از تصمیمم برگردم. مایا مثل همیشه مهربان و صمیمی بود، زبانم را می‌فهمید، می‌فهمید که در تعریف از او و کلاسش اغراق نمی‌کنم، و تشکر کرد که برای خداحافظی آمده‌ام، در حالی که خیلی‌ها این کار را نمی‌کنند. یک جور تفاهم نامرئی بین‌مان جریان داشت که قلب مرا می‌لرزاند. انگار که از مدت‌ها قبل هم را می‌شناختیم، انگار که -به قول آنی شرلی- هردو از یک نژاد بودیم. «مایای عزیز! دلم می‌خواهد تا ابد با تو بمانم.» این فکری بود که در سرم تکرار می‌شد ولی می‌دانستم که شدنی نیست. فقط من نیستم که دارم می‌روم به تهران. مایا هم دارد بازنشسته می‌شود. دیروز چیزی در اعماق قلبم خراشیده شد که هنوز هم خراشیده مانده. 

این دومین باری است که از مربی و گروهی که دوستشان دارم جدا می‌شوم. دفعهٔ قبلی کلاس والیبال سودابه بود. غیر از مایا و سودابه، تا به حال با هیچ مربی ورزشی این قدر احساس نزدیکی نکرده‌ام. صمیمیتی که در کلاس ورزش با هم‌بازی‌هایت پیدا می‌کنی چیز متفاوتی است که در هیچ جای دیگر پیدا نمی‌شود. اینکه پا به پای کسانی بدوی، ضربان قلبشان و صدای تنفشان را بشنوی، پوست عرق‌کرده‌تان با هم تماس پیدا کند، کوفتگی‌های هم را ماساژ بدهید، تجربه متفاوت و منحصر به فردی است. حسی از هم‌قبیله بودن در آن هست، حسی از خواهری، انگار که همه دختران یک مادر باشید، انگار که گرگ‌های یک گله‌باشید، متحد و پشتیبان هم. نمی‌دانم دیگران هم این هیجان خوشایند را تجربه می‌کنند یا خاص آدم‌های احساساتی و هیجان‌زده‌ای مثل من است. هرچه که هست، من عاشق این جوگیری خوشایندم، این حس سرشارم می‌کند از زندگی، تازه‌ام می‌کند، روحم را نیرومند می‌کند تا سختی‌ها را بهتر تاب بیاورم. من به این حس نیاز دارم، به این مخدر جسمانی-روحانی نیاز دارم، و حالا که اینجا نشسته‌ام آرزویم این است که خیلی زود تیم واقعی خودم را پیدا کنم: یک باشگاه کوچک، با اعضایی صمیمی و کم تعداد که در کنارشان تنم را کشف کنم. گروهی که سال‌های سال کنارشان بمانم، با آن‌ها برقصم، بدوم، بازی کنم، کوهنوردی کنم و حس خواهری را مثل جریان گرمی در رگ‌هایم حس کنم؛ جسمانی جسمانی. 

* از کلاریسا پی استس

زهد در سرنوشت دیگران

يكشنبه, ۱ شهریور ۱۳۹۴، ۰۷:۰۹ ب.ظ
سه ماه پیش در دفتر زرشکی‌ام خطاب به خودم نوشته‌بودم: «در سرنوشت دیگران زاهد باش تا سرنوشت خودت آشکار شود.» منظورم این بود که دست از مقایسه خودت با دیگران بردار، دنبال هر تجربه‌ای، هدفی، آرزویی راه نیفت به صرف اینکه دیده‌ای دیگران آن را دارند و در دست آنها جالب به نظر می‌رسد. مسیرت را بر اساس اصیل‌ترین خواسته‌های قلبی خودت مشخص کن. امروز فهمیدم «زهد در سرنوشت دیگران» معنای دیگری هم دارد که از جهاتی، دقیقا مخالف آن معنای اولی است: دست برداشتن از آرزوی موهوم نجات آدم‌ها، دست برداشتن از احساس مسئولیت بی‌جا درباره زندگی دیگران و شکست‌هایشان، پذیرفتن اینکه هرکس خودش باید سرنوشت خودش را طرح بریزد یا به مسیر درست هدایت کند. پذیرفتن اینکه نمی‌شود زندگی دیگران را رو به راه کرد. تنها کاری که می‌شود کرد کمک کردن و همراهی کردن با آدمی است که خودش تصمیم گرفته زندگی‌اش را رو به راه کند.

حالا، با این کشف جدید، «زهد در سرنوشت دیگران» برایم معنای گسترده‌تری پیدا کرده. اگر قبلا به معنای چشم‌پوشیدن از خوشبختی‌های دیگران بود، حالا چشم پوشیدن از بدبختی‌های دیگران هم به آن اضافه شد. شاید عجیب باشد اما پذیرفتن این دومی دشوارتر از آن اولی است. معنای اولی این بود که رسیدن به خیلی از چیزهایی که هوس‌شان را دارم در واقع دردی از من دوا نمی‌کند. معنای دومی این است که خیلی کمتر از آنچه خیال می‌کنم و آرزویش را دارم می‌توانم دردهای آدمها را دوا کنم. 

نیازمندی‌ها

يكشنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۴، ۰۵:۴۲ ب.ظ
من یک صخره لازم دارم. یک صخره سرد سنگی روی آبهای تیره و مه‌گرفتهٔ یک اقیانوس، پشت یک دماغهٔ مخفی؛ جایی که غیر از مرغان دریایی کسی راهش را نداند. من یک صخره لازم دارم که شناکنان خودم را به آن برسانم و در فرورفتگی زین‌مانندش بنشینم و پاهایم را بغل کنم و در حالی که تنم را تاب می‌دهم از گلویم صدایی بیرون بدهم که نیمی شبیه آواز پریان‌دریایی و نیمی شبیه زوزهٔ گرگ‌های زخمی باشد. 

بهترین دختر دنیا

يكشنبه, ۴ مرداد ۱۳۹۴، ۰۵:۴۷ ب.ظ
دیشب برای نخستین بار این دلاوری را در خودم یافتم که تو را به صراحت آرزو کنم. در دفتر بنفشم -همان که میم خریده و با اتوبوس فرستاده- نوشتم: «بادا که بهترین دختر دنیا را به دنیا بیاورم.» روزها، در فاصلهٔ دو راند پیاپی درس خواندن، وقتی در پیاده‌روهای نزدیک کتابخانه قدم می‌زنم و خستگی درمی‌کنم، بیش از هرچیز به تو فکر می‌کنم. وقتی روانشناسی رشد می‌خوانم به تو فکر می‌کنم. وقتی از مادرم می‌رنجم یا به او افتخار می‌کنم، وقتی از پدرم عصبانی می‌شوم به تو فکر می‌کنم. وقتی به خودم فکر می‌کنم، دنبالهٔ افکارم معمولا به تو کشیده می‌شود. خودم را از چشم تو می‌بینم و در کنار تو. خودم را با تو مقایسه می‌کنم. 

تو را می‌بینم، تو را مجسم می‌کنم؛ ولی نه در نوزادی، نه در سنی که بچه‌ها محبوب‌ترین مادرهایشان هستند. تو را در جوانی‌ات مجسم می‌کنم: بالغ و شکوفا. تو را با همهٔ صورت‌هایی که ممکن است داشته‌باشی مجسم می‌کنم. می‌بینمت که خیلی از من بلندتری، یا کوتاهتر. تو را با چشم و ابروی خودم، چشم و ابروی میم، و همهٔ چشم و ابروهای موجود روی کره زمین مجسم می‌کنم. تو را زشت یا زیبا مجسم می‌کنم، سالم یا بیمار. توانمند یا وامانده. تو را آرام و مهربان، یا وحشی و پرخاشگر می‌بینم. تو را در کنار همهٔ آدم‌هایی که ممکن است عاشق‌شان بشوی می‌بینم -آدم‌هایی که مراقبت هستند یا آزارت می‌دهند- و در همهٔ مسیرهایی که ممکن است برای زندگی‌ات انتخاب کنی. تو را می‌بینم که هنرمندی، دانشمندی، مادری، معلمی، کاشفی، جهانگردی، یا فاحشه. تو را می‌بینم که خوشبخت یا بدبختی. مسلمانی، یا مسیحی، یا بودایی یا کافر. تو را می‌بینم که از زن بودن خوشحالی یا از تنت نفرت داری. تو را می‌بینم که عاشق منی یا آرزوی مرگم را داری.

تو را در همهٔ اشکالت مجسم می‌کنم. هر بار یک چهره داری ولی همیشه یک نام. تو را می‌بینم که هر چه هستی، زنده‌ای و نفس می‌کشی. که از من نفس گرفته‌ای ولی به من تعلق نداری. روحت، جسمت، ذهنت، افکارت، سرنوشتت، همه از دسترس من خارج‌اند. تو را می‌بینم که در هر هزار شکل و صورتت، «بهترین دختر دنیا» هستی. خودم را می‌بینم که هر هزار چهره‌ات را خالصانه می‌پرستم. 

50 چیز زیبایی که امروز دیدم

دوشنبه, ۲۲ تیر ۱۳۹۴، ۰۸:۵۸ ب.ظ
1. هندوانه 2. تاریکی 3. هال خانه در تاریکی 4. تاریخ روانشناسی 5. میز تحریر، به هم ریخته بعد از 2 ساعت درس خواندن 6. جاشمعی جغذشکل هدیه نیلوفر 7. علف‌های خشک شده از گرما و بی‌آبی 8. باغچه پس از باران 9. هوای ابری رشت 10. غروب 11. طراحی‌هایم در کتابخانه 12. گل قالی 13. تسبیح فیروزه‌ای هدیه سین 14. صدای میم 15. ماهی در آینه 16. دفتر قرمزم 17. خودکار بنفش 18. چادرنماز مامان روی بند رخت 19. قفسه کتاب‌ها 20. کتاب مری‌پاپینز 21. برگ صنوبر زردشده، روی آسفالت 22. نور نارنجی شمع 23. نور چراغ مطالعه روی کتاب 24. لغت‌های انگلیسی 25. دفتر طراحی‌ام 26. پوشه دکمه‌ای A5 پاپکو 27. کیف کج گلیمی‌ام 28. ایمیل سهیلا 29. گل روی لیوان چای‌سبز مامان 30. خوراک لوبیا در حال قل قل روی گاز 31. زخم پشت زانویم 32. چادرشب روی تختم 33. بشقاب چینی جهیزیه مامان‌بزرگ 35. سقف چوبی خانه 36. کتاب مستطاب آشپزی 37. گل اشک در حیاط کتابخانه 38. رنگ آسمان پس از غروب خورشید 39. پیراهن چهارخانه برادرم 40. عطر صورتی هدیه میم 41. موهایم 42. مجسمه خرگوش چاقم، موسوم به ایوب 43. پرده هال 44. جاجیم‌های هال 45. رشت 46. دختر توی کتابخانه 47. گلدان‌هایم 48. پماد سیلور سولفودیازین 49. علامت :) در انتهای صفحه خاطرات روزانه‌ام 50. زندگی

نوستالوژی به روایت باغچه

چهارشنبه, ۱۰ تیر ۱۳۹۴، ۱۱:۴۲ ب.ظ
باغچه، امسال سبزتر از سال قبل است. از وقتی که آمده‌ام، هر شب خودم آبش داده‌ام. تک تک گیاهانش را دوست دارم، صرف نظر از اینکه میوه و حاصل دارند و خواهند داشت، یا نه: نعناها و ریحان‌ها را یک جور، بنفشه‌های وحشی را یک جور، شمعدانی‌ها و نخل‌ها و شمشادها را یک جور. آلبالویی را که میوه داده و نچیده‌ایم یک جور، مویی را که میوه‌هایش را نارس چیده‌ایم یک جور. اولین شبی که آب دادن را شروع کردم، نگران بودم که مبادا پدرم شاکی شود از اینکه سرگرمی‌اش را از دستش درآورده‌ام. اما بعد دیدم که مشکلی ندارد هیچ، انگار یک جورهایی راضی هم هست. این شد که ادامه دادم. و هر شب از اینکه باغچه سبزتر از سال قبل است حیرت کردم و خوش شدم. 

باغچه را که آب می‌دهم، مدام یاد آخرین باغچه‌مان را می‌کنم در سنندج. یاد کرت‌های خیار و گوجه‌اش را و مربع‌های سبزی‌کاری‌اش را. چه خانه‌ای بود. چه باغچه‌ای داشت. شب‌ها چنان بادی می‌‌وزید که فکری می‌کردی درخت‌ها از ریشه درمی‌آیند، ولی درنمی‌آمدند. در حیاط آن خانه می‌رفتم و می‌آمدم به امید وزن کم کردن. در حالی که مختاباد و سراج در گوشم می‌خواندند. و در ذهنم خیال می‌بافتم، خیال یک باغ بزرگ که در آن کشاورزی کنم، خیال نقاش شدن، خیال پزشک شدن، خیال زن خانه‌دار شدن. همه آینده‌هایی ممکن و محتمل را در ذهنم مرور می‌کردم. و هر چند وقتی را با یکی‌شان خوش بودم. در خنکی باغچه راه می‌روم و برای دقایقی، باز همان دخترک هفده سالهٔ ترس‌خوردهٔ امیدواری می‌شوم که بودم. 


گاهی عقب‌تر می‌روم. می‌رسم به باغ بابابزرگ که یک عمر همه خاطرات و احساساتم را با عطف به آن تفسیر کرده‌ام. بوته‌های انبوه گل‌های ادریسی‌اش، جنگل‌های شمعدانی‌اش، پرتقال‌ها و بوی سم، قطعه‌زمین‌های کوچکی که به ما کوچولوها می‌دادند تا لوبیا بکاریم. و ایمان که به جای لوبیا در زمینش گل می‌کاشت. چه گل‌هایی هم! گل‌های رز شکفته را با ساقه‌های کوتاه می‌چید و فرو می‌کرد در خاک. و بابابزرگ که عصازنان از خاطراتم عبور می‌کند و صدای نعلینش در سرم می‌پیچد. 


روزها از خاطره فرار می‌کنم، نمیخواهم شبیه انبوه آدم‌های جامانده در گذشته باشم. نمی‌خواهم سایه‌های گذشته را بپرستم. اما شب‌ها سایه‌ها از پست تنهٔ سیراب درختان نرم نرم بیرون می‌خزند و من بی‌مقاومتی می پذیرمشان. هی زمان از دست رفته! هی مردهای خانواده من، با آن عشق کشاورزی‌تان! هی همهٔ آدم‌هایی که از این سو و آن سو، عشق خاک و آب و بذر را برای من به میراث گذاشته‌اید! آه. 


در مذمت تضاد

چهارشنبه, ۱۰ تیر ۱۳۹۴، ۰۱:۱۶ ب.ظ
اوایل دورهٔ لیسانس که بودم، کتابخانه حسینیه ارشاد را خیلی تحسین می‌کردم. چون به نظرم شبیه یک «جزیره امن» یا «شهر محاصره‌شده» بود که یک تنه در مقابل سیاست‌های انحصارگرایانه فرهنگی ایستاده بود. مقید به ارزش‌های حرفه‌ای کتابداری بود که جز در کتاب‌های درسی، جایی دیگری چشممان به جمال‌شان روشن نمی‌شد. تریبون و مجالی بود برای آدم‌هایی که تریبون و مجال دیگری نداشتند. اوایل دورهٔ لیسانس که بودم همه این‌ها به نظرم فوق‌العاده می‌رسیدند. دلم می‌خواست دورنمای کار خودم هم چنین چیزی باشد. اما حالا، اواخر دورهٔ لیسانس، چیزی که اصلا نمی‌خواهم باشم، جزیره امن و شهر محاصره شده‌است. تجربه سه سال رفتن و آمدن به حسینیه ارشاد و بقیه جاهایی که سعی می‌کنند نقش جزیره امن اقلیت را بازی کنند، متقاعدم کرده که «هویت ضد» داشتن -صرف نظر از اینکه ضد چه چیزی، حتی ضد بدترین چیزها- آدم‌ها و نهادها را خشک و صلب می‌کند. طوری که عاقبت تبدیل می‌شوند به آدم آهنی و انعطاف‌پذیری‌شان را، که شرط اول دنبال کردن اهداف بلند است، از دست می‌‌دهند. 

چرا اینها را می‌نویسم؟ اینجا در رشت، ما کتابخانه‌ای داریم که کم و بیش شبیه حسینیه‌ارشاد است: کتابخانه ملی رشت، وابسته به انجمن معارف گیلان -یا چیزی شبیه این- که سال‌هاست کوشیده مستقل -بخوانید متضاد- بماند و امروز، وقتی برای پرسیدن شرایط ثبت نام به آنجا رفته‌بودم، نتیجه اسف‌بار این اصرار بر تضاد را در آن دیدم: کتابخانه‌ای مرده، که رسما چیزی بیش از قرائت‌خانه نیست، چون خیلی وقت است که نه کتاب جدید می‌خرد و نه کتاب جدید امانت می‌دهند. با کارمندان مسنی که نه درس کتابداری خوانده‌اند و نه سال‌ها کار درکتابخانه کوچکترین ایده‌ای درباره رسالت و ماموریت کتابخانه به آن‌ها داده. خشک و غیرمنعطف، بدخلق با مراجعه‌کننده، متعصب روی قوانین. کتابخانه‌ای که تنها دارایی ارزشمندش، ساختمان قدیمی آن است و اسناد و مدارک نهضت جنگل که خدا می‌داند با چه وضع اسفباری آنجا نگه‌داری می‌کنند. همین طور که ساختمان بزرگ را ترک می‌کردم با خودم فکر کردم خیلی که زحمت بکشند 10 سال دیگر بتوانند اینجا را سر پا نگه دارند. این پیرمردها که بمیرند کتابخانه هم تمام شده‌است. 

حسینیه ارشاد البته چنین وضع تراژیکی ندارد. و بعید می‌دانم به چنین وضعی بیفتد. آنجا تخصص کتابداری وجود دارد، حمایت مالی مستمر وجود دارد، مجموعه زنده و پویاست. همه چیزهایی که در کتابخانه ملی رشت نیست و فقدانشان مجموعه را به چنین حال احتضاری انداخته‌است. با این حال یک چیز درباره هردو مکان مشترک است: خشکی و انعطاف‌ناپذیری، پافشاری بیش از حد روی پوسته قوانین و فراموش کردن روح آن‌ها، کمبود حس همدلی و روحیه کمک‌رسانی به کاربر. همه این چیزها را همان سال اول دانشگاه درباره حسینیه ارشاد شنیده بودم اما نمی‌خواستم باور کنم. ولی حالا فکر می‌کنم همه آن گزارش‌ها درست بودند. و مشکل از کجاست؟ در اینکه یک فرد یا یک سازمان هویت خودش را در ضدیت با چیز دیگری تعریف کند. اشکال در تضاد است. چون تضاد، تقلید نوع دوم است. وقتی می‌خواهی متضاد کسی باشی، باید تمام وقت به او چشم بدوزی، درست مثل وقتی که بخواهی از او تقلید کنی. و نتیجه متضاد بودن با ساختاری این قدر صلب و سخت و غیرمنعطف چه می‌شود جز اینکه به نسخه بدل همان‌ها تبدیل بشوی، در جهت مخالف؟ با این تفاوت که دشمن تو دست کم دلهره به دام افتادن و محدود شدن را ندارد، و همین کمی آزادترش می‌گذارد؟ 

حالا، در سال آخر دوره لیسانس، کتابخانه‌هایی که من تحسین‌شان می‌کنم، کتابخانه‌های بی‌طرف هستند، به معنی واقعی کلمه. آن‌هایی که کتابدارهای ساده و بی‌خبر دارند. آن‌هایی که پاتوق نیستند، مانیفیست ندارند، علم هیچ جریان خاصی نیستند. و دارند کارشان را میکنند. و به استناد تخصصی بودن، سد سانسور را دور می‌زنند. بله، حالا دیگر کتابخانه‌های مورد علاقه من کتابخانه‌های تخصصی هستند. 

زاییدن در این زمانه عسرت

جمعه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۴، ۱۲:۲۴ ب.ظ
آرایشگرم امروز قالم گذاشت. رفتم پیش آرایشگر قبلی. همان که دستش کمی به نازک و کوتاه کردن ابرو می‌رود. در خانه مادرش قرار گذاشتیم، همان جایی که قبل از ازدواج پرماجرایش، مشتری‌ها را قبول میکرد. اولین دیدارمان بود، بعد از یک سال. تاب قرمزی تنش بود و چیزی در وجودش تغییر کرده‌بود. همین طور که از پله‌ها بالا می‌رفتم فکر کردم چه می‌تواند باشد؟ به سرتا پایش دقیق شدم. یک پرده گوشت تازه روی تن استخوانی اش آمده بود. لحن صدایش کمی عجیب شده‌بود. صورتش کمی خسته‌ به نظر می‌رسید. همین که روی صندلی نشستم پاسخ را کشف کردم. پستان‌هایش کلید معما بودند، پستان‌هایش که کمی آویخته بودند، و درشت‌تر از قبل، و رگ‌های فیروزه‌ای از زیر پوست نازک‌شان بیرون‌زده بود: پستان‌های زنی که شیر می‌دهد. نوزاد، یادم آمد که وقت وارد شدن نوزادی دیده‌ام. پرسیدم. با لبخند تایید کرد. بله بچهٔ خودش بود. بچهٔ یک ماههٔ خودش. و ناگهان حس کردم این همه چیز را توضیح می‌دهد. کند و ملایم شدنش را. آرام گرفتنش را. غرغری که نمی‌کرد. جوش و خروشی که نداشت. لعنتی که نمی‌فرستاد. سوال‌هایی که نمی‌پرسید. اظهارنظرهایی که نمی‌کرد. و اصرارش را به اینکه برایش مشتری پیدا کنم. می‌گفت نمی‌خواهد برای خرج بچه از مادرش پول بگیرد. 


ساکت شده‌بود. خیلی. انگار نه انگار که یک سال پیش، جز به جز زندگی‌اش را برای هر تازه‌واردی تعریف میکرد. این بار از تنها چیزی که حرف زد زایمان دشوارش بود. از انترن‌هایی که بی‌خبر و بی‌اجازه دست فرو می‌کردند در واژنش. از صحنه هولناک بلوک زایمان. از سزارین اجباری. فنری که در کمرش فرو کرده‌بودند و آمپول فشار. از همسرش که نگذاشته بودند کنارش باشد. از نگرانی‌اش درباره افتادگی رحم. از زن‌هایی که زایمان برایشان راحت‌تر از خالی کردن مثانه بود. روی پیشانی‌اش لکه‌هایی بود شبیه آن‌ها که مادر من هم دارد: لکه‌های بعد زایمان. و چین‌های پای چشمش عمیق‌تر شده‌بودند. از پسرش که حرف می‌زد در لحنش شفقت بود و مهربانی. ولی اشتیاق و هیجان‌زدگی آن مادر دیگری که دو هفته قبل در آرایشگاه جدید دیده بودم نداشت. می‌گفت پسر نمی‌خواسته. می‌گفت بزرگ کردن پسر در دنیای امروز کار سختی است. سالم نگه داشتنش کار سختی است. و از سزارین تعریف می‌کرد که چه روش خوبی است و چقدر بهتر است از زایمان طبیعی. می‌گفت همه چیز نیم ساعت طول می‌کشد و تمام. و بعد از آن زود سرپا می‌شوی. و تنت را هم نمی‌سپاری دست انترن‌ها. افتادگی رحم، افتادگی رحم. دائم از افتادگی رحم حرف می‌زد. می‌گفت اینکه دست فرو می‌کنند در بدنت باعث افتادگی رحم می‌شود. نگران افتادگی رحم بود. و نگران بی‌کاری شوهرش. و نگران مادرش که دو روز بود بهانه‌جویی از شوهره را از سر گرفته بود. 

دراز کشیده‌بودم روی صندلی، زیر دست‌های او که محکم و سریع بند می‌انداخت. حرف می‌زد و بند می‌انداخت. به تلفن شوهرش جواب می‌داد و بند می‌انداخت. گوش می‌دادم و فکر می‌کردم کاش میشد دست استاد «دانش جمعیت و خانواده» را بگیرم و با خودم بیاورم به این بهارخواب تاریک و دم کرده، در طبقه دوم خانه‌ای به این کوچکی و این زن را نشانش بدهم. چین‌های عمیق زیر چشم‌هایش را، رگ‌های برآمده دستش را، قوس کمرش و نگاه خسته‌اش را نشانش بدهم. بنشانمش کنار خودم که همه چیز را بشنود. از سالن انتظار زایمان بشنود که بیست تا زائوی نالان را رها کرده‌اند داخلش. از انترن‌هایی بشنود که مثل باد می‌آیند و می‌روند و بی‌هوا و بی‌اجازه، دستشان را -گاهی با انگشتر!- تا مچ فرو می‌کنند در واژن زن‌ها. از بلوک زایمان که دیدنش باعث می‌شود عضلات آدم قفل کنند، طوری که بعد از 26 ساعت درد کشیدن، نتواند طبیعی بزاید و ناچار باشند عملش کنند. از منتی بشنود که ریز و درشت آدم‌های بیمارستان بر سن زائوها می‌گذارند که «زایمان‌تان مجانی است!» از پارگی‌ها و خونریزی‌ها بشنود، از 40 تا بخیه روی دهانه رحم. بشنود، بلکه یک لحظه دلش بلرزد. بلکه یک ثانیه شک کند به همه نسخه‌هایی که از فراز تریبون رفیعش در کلاس، برای ما دخترها می‌پیچید: که «زود شوهر کنید و زود بچه‌بیاورید. هرچه بیشتر بهتر. اوقات فراغتتان را با بچه‌داری پر کنید. ارشد نمی‌خواهد بخوانید. فاصله بچه‌ها بیش از سه سال نباشد.» 

روی صندلی دراز کشیده‌بودم و فکر می‌کردم کاش می‌شد استاد را بیاورم اینجا.  به نسخه‌پیچی‌هایش هم شک نکرد، مهم نیست. از ایدهٔ جمعیت 100 ملیونی هم برنگشت، مهم نیست. فقط و بیاید و بشنود و به خاطر جمعیت 100 ملیونی ایده‌آلش هم که شده، به خاطر «تقدس دوباره بخشیدن به مادری» هم که شده، کمی هم برای سلامت مادران تبلیغ کند. برای ارتقای استانداردهای زایمان. برای گسترش اخلاق در جامعهٔ پزشکی. و همان قدر که در گوش دخترهای 20 ساله از شوهر کردن و زاییدن می‌خواند، در گوش انترن‌ها هم از کرامت انسانی، از مالکیت انسان‌ها بر بدن‌شان بخواند. 

روی صندلی دراز کشیده‌بودم و فکر می‌کردم اگر می‌شد مردها را به آرایشگاه زنانه برد، چقدر زندگی زن‌ها ساده‌تر میشد. 

* نیز نگاه کنید به: در ستایش رگ‌های فیروزه‌ای

کبریت

چهارشنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۴، ۱۲:۳۲ ب.ظ
بگذار چیزی را به تو بگویم که تا به حال به هیچ کس نگفته‌ام. مادربزرگم نظریهٔ بسیار جالبی داشت. می‌گفت هر یک از ما با یک قوطی کبریت در وجودمان متولد می‌شویم اما خودمان قادر نیستیم کبریت‌ها را روشن کنیم؛ همان طور که دیدی برای این کار محتاج اکسیژن و شمع هستیم. در این مورد، به عنوان مثال اکسیژن از نفس کسی می‌آید که دوستش داریم؛ شمع می‌تواند هر نوع موسیقی، نوازش، کلام یا صدایی باشد که یکی از چوب کبریت‌ها را مشتعل کند. برای لحظه‌ای از فشار احساسات گیج می‌شویم و گرمای مطبوعی وجودمان را در برمی‌گیرد که با مرور زمان فروکش می‌کند. تا انفجار تازه‌ای جایگزین آن شود. هر آدمی باید به این کشف و شهود برسد که چه عاملی آتش درونش را پیوسته شعله‌ور نگه می‌دارد و از آنجا که یکی از عوامل آتش‌زا همان سوختی است که به وجودمان می‌رسد، انفجار تنها هنگامی ایجاد می‌شود که سوخت موجود باشد. خلاصهٔ کلام آن آتش غذای روح است. اگر کسی به موقع درنیابد که چه چیزی آتش درون را شعله‌ور می‌کند، قوطی کبریت وجودش نم برمی‌دارد و هیچ یک از چوب کبریت‌هایش هیچ وقت روشن نمی‌شود. 
اگر چنین شود، روح از جسم می‌گریزد و در میان تیره‌ترین سیاهی‌ها سرگردان می‌شود. بیهوده می‌کوشد برای سیر کردن خود غذایی بیابد. غافل از این که تنها، جسمی که سرد و بی‌دفاع برجا گذاشته قادر بوده غذا تهیه کند. همین و بس. *

* مثل آب برای شوکولات، ص 111

در ستایش رگ‌های فیروزه‌ای

شنبه, ۱۶ خرداد ۱۳۹۴، ۰۸:۴۱ ب.ظ
زنی که با نوزادش به آرایشگاه آمده‌بود را قبلا دیده‌بودم. آن چشم‌های درشت مورب، آن پوست سفید خوش‌آب، آن گونه‌های آویخته و آن لب برجسته گوشتی برایم آشنا بود. حتم داشتم که قبلا هم دیدش زده‌ام، همان طور که حالا داشتم دید می‌زدم: از داخل آینه آرایشگاه. حتی اگر نوزادش نبود که ساکت و خوش‌خلق روی زانوهایش نشسته‌بود و اجازه می‌داد که موهای مادر را قیچی کنند، تنش داد می‌زد که تازه زاییده‌است. یک پرده گوشت روی همه اندام‌هایش کشیده‌شده‌بود. پستان‌هایش برجسته و آویخته بودند. لگنش پهن بود و «دستگیره‌های عشق*» کاملا نمایان. کمی بعد، وقتی داشت به پسرک شیر می‌داد، رگ آبی پیچ و تاب خورده‌ای را دیدم، درست همرنگ دریاچه‌ای که در بهترین خواب همة عمرم، در آن غوطه می‌خوردم: آبی درخشان، آبی فیروزه‌ای.

زیبا بود. زیبایی مدل‌های روستایی نقاشان اروپایی را داشت: زن‌هایی با ساق‌های استوار و شانه‌هایی سفید. با دیدنش حسرت می‌خوردی که چرا بیش از این از تاریخ نقاشی نمی‌دانی تا او را دقیقا به یک تابلوی خاص تشبیه کنی. پسرش شبیه خودش بود. همان گونه‌های آویخته و همان چشم‌های مورب. بعد از اینکه چند بار چشم‌هایم بین صورت مادر و پسر رفت و آمد کرد، کشف کردم که چه چیزی در صورت زن این قدر جاذبه دارد: صورتش کودکانه بود، صورت دختربچه‌ای شاد و شیطان. و خودش هم به دختربچه‌ای شاد و شیطان می‌مانست. وقتی با شوق از عروسی خواهرشوهرش حرف می‌زد، در چشم‌هایش می‌دیدم که به لغزش پارچه‌های حریر روی تنش فکر می‌کند و به رقص، شاید حتی رقص با بچه. در چشم‌هایش می‌دیدم که در دنیای دیگران سیر نمی‌کند؛ دنیای «تور او بلندتر بود یا تور من؟!» ، دنیای «داماد به عروس سر است!» ، دنیای رژیم گرفتن به خاطر عروسی پیش رو. در چشم‌هایش فقط رقص بود که می‌درخشید.


صاف نشسته بود مقابل آینه و پسرش را مثل عروسک کوچکی می‌رقصاند: «نی نای نای، نی نای نای.» در وجودش چیزی بود که مرا به یاد دستهٔ گل‌های وحشی‌ روی میزم می‌انداخت. به یاد تخت‌مرغ‌هایی که روستایی‌ها به «میگل فرشته‌رو*» و نوعروسش هدیه داده بودند. در وجودش چیزی بود که مرا برعلیه خیلی‌ها می‌شوراند. برعلیه مردی که توییت‌ کرده‌بود: «بانو رو به هر کس به جز لیلا حاتمی بگی ک*لیسیه». بر علیه آن دیگری که نوشته بود «به دوست‌دخترم گفتم اگر پهلوهاشو آب نکنه، با دندون می‌کَنمشون!». پسرش را در آینه می‌رقصاند و زیرگوشش می‌گفت: «ببین خانوما چه جاهای خوب‌خوبی میان!» دیدش می‌زدم و از خودم می‌پرسیدم یعنی آن مردها را هیچ کس به آرایشگاه زنانه نبرده‌است؟ هیچ کس در گوششان نخوانده‌است: «ببین خاله‌ها چه خوشگلن!»؟ یعنی آن مردها هیچ رگ فیروزه‌ای رنگی را به یاد نمی‌آورند؟


رادیو مدتی بود که داشت می‌خواند: «چرا باید بمیرن از تشنگی، ماهی‌های کوچیک سرخ و آبی؟!»



* انگلیسی‌زبان‌ها به برجستگی پهلوها می‌گویند Love Handles. 
** از شخصیت‌های رمان «آقای رئیس‌جمهور»، اثر میگل آنخل آستوریاس.