کانی‌چاوْ

من گذرگاه بادها هستم

کانی‌چاوْ

من گذرگاه بادها هستم

غزلی برای باکره

پنجشنبه, ۲۷ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۱۳ ق.ظ
چندی پیش خواب دیدم با هزینهٔ خودم کتاب لاغری از شعرهایم ساخته‌ام. برداشتم و بردم برای سعید بیابانکی که در خواب، در گروه ادبیات دانشگاه ما استاد بود. در دفترش گذاشتم که بخواند و نظر بدهد. بعدا که بیرون آمدم پشیمان و شرمزده شدم، مثل زمانی که در تخمین صمیمیتم با کسی اشتباه می‌کنم و سخنی می‌گویم که مناسبت ندارد. اما شرمندگی‌ام از بی‌مناسبتی کارم نبود، از کم‌ارزشی شعرم بود. زبان حالم این بود که تو به این بی‌مایگی اصلا به چه حقی شعر گفته‌ای، تا چه رسد به اینکه بخواهی به کسی عرضه کنی. برگشتم که تا دفتر خالی است، کتاب را بردارم و نابود کنم. اما خود شاعر را دیدم. گفت: « شعرهایت را خواندم، دوست‌شان دارم، نابودشان نکن. اما باید بیشتر مطالعه کنی تا بهتر بسرایی.» این را که گفت دلم آرام گرفت. بعد هم یادم آمد که آن کتاب، تمامش شعرهای من نیست، مجموعه‌ای است از کارهای شاعران جوان، و از جمله چند شعر از من. 

پس‌زمینه خوابم این است که در این مدت مکرر از خودم پرسیده‌ام پس شعر چه می‌شود؟ درس می‌خوانم، برای قصه‌نویسی تمرین می‌کنم، ورزش می‌کنم، در خیلی از ساحت‌های زندگی احساس پیشروی دارم، اما در وادی شعر مدت‌هاست گامی برنداشته‌ام. سالی یکی دو شعر قابل قبول می‌نویسم با چندین تک‌بیت خوب که چون می‌ترسم با بیت‌های معمولی‌تر خرابشان کنم، کامل نمی‌شوند. مطالعه می‌کنم، از پیش از آن خواب هم مطالعه می‌کردم؛ مدتی است لا به لای رمان‌ها شعر هم می‌خوانم. با قیصر امین پور شروع کردم و حالا هشت کتاب سهراب را در دست دارم. این‌ها اگر هم تاثیری داشته‌اند، در دنیای بیرون نبوده، گام عینی برنداشته‌ام، شعری ننوشته‌ام. با این حال آن خواب را به فال نیک گرفتم. همین را که شعر و شاعری به خواب‌هایم راه یافته به فال نیک گرفتم. از قدیم فکر می‌کردم آرزویی که به خواب ببینمش، مصر و عمیق و جدی است. 

چند روز بعد از آن خواب، روی دو شعر ناتمام قدیمی کار کردم. دیدم دست‌ورزی کلمات برایم آسانتر است از -مثلا- سه ماه پیش. این شاید حاصل همین تمرین‌های خودخواستهٔ خودفرموده در وبلاگ و توییتر باشد. (بله، شاید خودتان هم حدس زده باشید، من تعمدا تمرین می‌کنم که واژه‌های بیشتر و تازه‌تری را در نوشته‌هایم بازی بدهم. میخواهم میدان زبان را بگسترم تا معنا در آن آزادانه‌تر جولان بدهد.) دیگر اینکه دیدم کمال‌گرایی ادبی را بیشتر و بهتر از سه ماه پیش می‌توانم لگام بزنم. می‌‌توانم کوتاه بیایم، بیت معمولی‌تری را بنشانم کنار بیت‌هایی که به نظرم خیلی خوب آمده‌اند. دو شعر ناتمام را تمام کردم. به میم خبر دادم، چون یکی از شعرها را برای او می‌نوشتم. بعد به نظرم رسید بد نیست دوباره در وبلاگم شعر منتشر کنم. شاید نه همهٔ شعرهایم را، اما یکی از هر چندتا. 

غزلی که می‌نویسم، یکی از آن دو شعر تازه‌تمام‌شده نیست؛ قدیمی‌تر است، اما تا به حال کسی جز خودم نخوانده آن را. دوستش دارم با اینکه همه بیت‌هایش آن سادگی و تازگی و لطافتی که راضی‌ام کند ندارند. 

***

ز پشت پنجره دیدم تو را کنار خودت
جوانه‌‌پوش و شکوفا به افتخار خودت
پر از هیاهوی سرمست جوجه‌های جوان
درخت سبز خودت بودی و بهار خودت
به شانه‌های خودت تکیه داده، ریشه زده،
نشسته خوشدل و خندان به سایه‌سار خودت
ز پشت پنجره دیدم که عطر وحشی گل
چگونه می‌کِشدت سوی شهدزار خودت
نه سیب بود و نه گندم، فریب می‌خوردی
فریب سرخی بی‌لکهٔ انار خودت
ز پشت پنجره نرم و خمیده دور شدم
که سایه‌ام نرماند تو را ز کار خودت
در انتظار تو در خویش مانده‌ام همه عمر
نخواستم تو بمانی در انتظار خودت

(تاریخ تکمیل: 25 تیر 1395)
  • ماهی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی