کانی‌چاوْ

من گذرگاه بادها هستم

کانی‌چاوْ

من گذرگاه بادها هستم

با پرستوهای سرخوش*

پنجشنبه, ۱۹ فروردين ۱۳۹۵، ۰۲:۰۲ ب.ظ
چهار هفته مانده تا کنکور. از کتابخانهٔ استانداری که شش ساعت در روز باز است نقل مکان کرده‌ام به کتابخانهٔ دانشکدهٔ علوم که ده ساعت باز است. این جوری احساس می‌کنم دارم از همهٔ فرصت‌ها و امکانات بهره می‌برم و حالم جا می‌آید. دیروز در نمازخانهٔ دانشکده، میان خواب و بیداریِ چرت ظهرگاهی‌، از سرم گذشت که: «پس سختکوشی این طوری است!» سوای کنکور و هر نتیجه‌ای که ممکن است بگیرم یا نگیرم، سختکوشی برایم مساله شده؛ اینکه پای آنچه می‌خواهم بایستم و بهایش را بپردازم؛ اینکه اهل استمرار باشم؛ اینکه خواستنم خواستن باشد، نه هوس کردن. و اینکه این منش را برای بقیهٔ عمرم حفظ کنم و پرورش بدهم. 

سرم خیلی شلوغ است، ولی نه آن قدر که از بهار حظ نبرم. عملا این اولین بهار من در رشت است. وقتی نوجوان بودم در گیلان زندگی نمی کردیم و همهٔ سهم‌مان از بهارش، تعطیلات نوروز بود. فردای سیزده‌به‌در -یا گاهی خود سیزده‌به‌در- بار می‌بستیم و برمی‌گشتیم که به کار و درس و زندگی برسیم. نوزده ساله بودم که به گیلان بازگشتیم. دو سال اول بعد از بازگشت‌ برایم سال‌های کنکور و تعارض درونی و تعارض بیرونی بودند. از شر این همه، در خودم  و در شبکه‌های اجتماعی سنگر گرفته‌بودم و از خانه بیرون نمی‌رفتم. بعد از آن دانشجو شدم و به تهران رفتم. باز هم فردای سیزده‌به‌در بار می‌بستم و از خانه‌ای که عنصر نامطلوبش بودم می‌گریختم. نتیجه اینکه تا امسال شکوفهٔ بلوط را ندیده بودم. نمی‌دانستم ارغوان قبل از جوانه زدن، گل می‌دهد. نمی‌دانستم بهار فصل نوجوانی و عشق‌بازی حلزون‌هاست. 

بهار امسال واقعا هم که بهار است؛ متلون و دم دمی. آسمان هر روز بین خورشید و ابرها دست به دست می‌شود. در این وضعیت آب و هوایی زمین، جای عجب و شکر دارد اگر یک فصل همانی از آب دربیاید که می‌بایست. حیاط دانشکدهٔ علوم خوب جایی است برای تماشای بهار. از پارک نزدیک خانه که بگذریم، سرسبزترین مکانی است که در این شهر سراغ دارم. باغچه‌های وسیع چمن‌پوش دارد و درختانی که می‌شناسم و نمی‌شناسم و گل‌هایی که مدتی بود فراموش‌شان کرده بودم. مثلا میخک را در نظر بگیرید: یادم رفته بود چه زیباست. یا کاملیا: یادم رفته بود اگر قد بکشد و درخت شود چه شکوهی دارد. گل دیگری هم هست که تا به حال شبیه‌ش را ندیده‌ام. چیزی است میان سنبل و سوسن. تصور کنید سوسن‌های بنفش ده‌ها مرتبه کوچکتر شوند و در خوشه‌ای با آرایش مخروطی کنار هم قرار بگیرند. باغبان وعده داده است که اواخر پاییز پیازش را به من بدهد. 

در میانهٔ مطالعهٔ روانشناسی، گاهی فکر می‌کنم می‌بایست از اول زیست‌شناسی می‌خواندم. گاردنر در نظریهٔ هوش‌های چندگانه‌اش از هوش طبیعت‌گرا نام می‌برد که انگار در من هست: «توانایی تشخیص دادن و طبقه‌بندی انواع حیوانات، مواد معدنی و گیاهان». و دربارهٔ من چیز دیگری هم به این «توانایی تشخیص» افزوده شده است: «احساس» خواهرخواندگی با حیات؛ میل به یکی گرفتن خودم با هر یاختهٔ زنده و تپنده؛ احساس تعهد و تعلق به دستاوردهای تاریخ تکامل طبیعی و غیرت بر سر آن‌ها. غیرتی که وامی‌دارد بین فرهنگ و طبیعت، طرف طبیعت را بگیرم. وقتی به عقب نگاه می‌کنم می‌بینم همین حس خواهرخواندگی، -در کنار بعضی چیزهای دیگر- در روزهای تلخ و پرآشوب گذشته، دستگیرهٔ نجات و اسباب عبورم شده است: در اوج تک‌افتادگی و طرد شدگی، در سبزینهٔ درختان پرتقال و آوندهای مگنولیا و قلب گرم مرغ‌های خانگی و چشم‌های داروگ نوعی مهر و موافقت و هواداری مجسم می‌کردم و در نهان آن‌ها را متحد خودم خیال می‌کردم. هر وقت در آدم‌ها مهربانی نمی‌دیدم، خودم را با این فکر تسکین می‌دادم که باقی طبیعت با من مهربان است. این امید، ایمان، وهم، فریب یا هرچه بود، همیشه کارگر می‌افتاد. 

* رقص‌رقصان با پرستوهای سرخوش می‌رسی/ از زمستان‌های سخت آرزوکش می‌رسی/ رقص‌رقصان می‌رسی از جاده‌های سوخته/ می‌دوی بر نقشهٔ جغرافیای سوخته. (شعر از خودم. ناتمام.) 
* گلی که حرفش را زدم این است: نجم آبی یا شیلای پرویی
  • ماهی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی